تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری - .:: حباب های صورتی ::.

صداي التماسش زير آب حباب شد‌، مثل بغض خودم‌، نمي‌توانستم تحمل كنم‌، گردنش را بيشتر توي آب فرو كردم‌، ديگر جان نمي‌كند‌، ولي خودم خيلي جان كندم‌، تمام اين شبها بوي نارنج حياط را بوي خون مي‌گرفت‌، نمي‌توانستم بخوابم‌، همه‌اش دوران بچه گيم جلوي چشمم مي آمد و صداي التماسم كه زير آب حباب مي‌شد‌، مي‌خواستم يك جور ديگري باشم‌، من بابا شوم و يكي ديگر من‌، سرم را كه با تيغ مي‌زد‌، پس گردن خونيم را مي‌گرفت و فرو مي‌كرد در حوض و مي‌گفت‌: "اصلاحت مي‌كنم‌، آدمت مي‌كنم‌، اگه منم كه درست مي‌شي‌، يا مي‌كشمت يا درستت مي‌كنم."صداي التماسم زير آب حباب مي‌شد و من هم نيمه جان با يک سر بي‌مو، در آب گريه مي‌كردم.دستي پس سرم كشيدم و در آينه سرباز خانه‌، تيغ را از سرم،روي گردنم سراندم‌، خون پاشيد روي ديوار و با كف و آب قاطي شد.صداي چرخ‌هاي ماشينش را از صد فرسخي هم مي‌شنيدم‌، انگار گوشم با اين صدا كوك شده بود، همين كه رد مي‌شد سوت مي‌كشيد.صبح كه مي‌شد يك لباس لجني رنگ مي‌پوشيدم و بوي گندش با بوي پوتين‌هام قاطي مي‌شد، تفنگم را مي‌بستم و يك لنگه پا مي‌ايستادم.بچه كه بودم هر روز مي‌ديدمش، با عروسكش‌، از جلویم رد مي‌شد و من را كه مي‌ديد، مي‌خنديد و مي‌گفت‌: " مثل عروسكاي زشت مي‌موني “ و مي‌رفت.  مداد رنگي صورتيش را هنوز دارم‌، آخرين بار توي حوض وسط خانه مان پيدایش كردم. بعدا كه مدرسه‌ايي شدم‌، عاشق يكي شدم كه اتفاقا هم اسم او بود.هر روز از جلوي مدرسه مان تعقيبش مي‌كردم‌، يك مانتوي صورتي پر رنگ مي‌پوشيد. يك بار كه به سمتم برگشت به تته پته افتادم‌، نمي‌دانستم چه بهش بگویم، به من نگاه چندش آوري كرد و گفت‌: “ بو گندو، شبيه آقا محمد خاني “سرم را كردم توي حوض، چشمانم خوني شده بود، با تيغ چند تا ماهي توي حوض رو سر بريدم، ‌از لاي انگشتانم خون زد بيرون‌، روي لبانم را با خون صورتيشان صورتي كردم و گفتم‌:"اصلاحتون مي كنم".بابایم را نقاشي كردم‌، مثل خودش شده بود‌، سر تراشيده و چشماني خوني‌، نقاشي را از دستم قاپيد‌، خنديد و گفت‌: "عجب هيولايي كشيدي‌، عين خودته ".تيغ را از پشت گردنم كشيدم پايين‌، با دستم تفنگ را حس مي‌كردم‌، پارسال همين موقع‌ها خود زني كرد، رفيقم را مي‌گویم، بهمان مي‌گفتند‌:" دوقلوهاي به هم چسبيده". تفنگم را برداشتم، بند پوتين‌هایم را محكم كردم. صداي چرخ‌هاي ماشينش را از صد فرسخي مي‌شناختم‌، حباب هاي خوني درون آب صورتي شده بود‌، درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگر چرخ‌هاي ماشين از رویش رد شده بودند.سرم را با تيغ زد و پس گردن خونيم را گرفت و فرو كرد درون حوض آب و گفت‌:" اصلاحت مي‌كنم، آدمت مي‌كنم، اگه منم كه درست مي‌شي، يا مي‌كشمت يا درستت مي‌كنم".موج جمع شده بود توي پيشونيم‌، عكس بابایم افتاده بود توي حوض آب، ‌مشت كوبيدم وسط  آب، خواستم آن چروك‌هاي بد تركيب را بشكنم، حباب‌هاي صورتي وارد گلویم شد و روي آن چروك‌هاي زشت را پر كرد، ‌دهنم تلخ و شور شد، دستانم مي‌لرزيد.نمي‌توانستم بخوابم چهره‌اش درست يادم نيست، پشتش را كرده بود به من، يک لباس صورتي تنش بود و از پشت گردنش خون مي‌ريخت، ‌پارسال بود همين موقع‌ها، هنوز هم من را نمي‌ديد، حتي حالا كه يك سالي از خفه كردنش مي‌گذرد هم نگاهم نمي‌كند، عروسكش را بغل كرد و با مداد صورتيش، توي چشمان نقاشيم رو پر كرد. خون از توي چشمانم زد بيرون، با دستم تفنگ را حس مي‌كردم، پارسال همين موقع‌ها بود، خود زني كردم، مغزم پاشيد كف حوض؛ تمام آب حوض قرمز شد.


از طرف هات چاکلت به بازی ::اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟!:: دعوت شدیم.لبیک گفتیم.اینا رو هم با خودمون میاریم! : مسی - پریا - باقالی - مهرنوش(همه نوعش!)......بعضی ها هم می دونم اگه بگم نیمیان!

من به شخصه اگه یک زن بودم این ریختی می شدم:

۱-کاملا کد بانو و عاشق آشپزی و خانه و خانواده!

۲-مثل الآن عاشق کارهای متحیر العقول و دست گذاشتن رو کارایی که دیگران جراتش رو ندارن.

۳-به هیچ پسری اعم از خوشتیپ و پولدار و تحصیل کرده و این حرفا محل هاپو هم نمی ذاشتم!

۴-حتما کمدی پر از عروسک های رنگ و وارنگ داشتم.

۵-عمرا وبلاگ نویسی نمی کردم!

۶-آهان از ذوق و سلیقه ی زنانه ام که یحتمل اون موقع دو سه برابر دوران مرد بودن باشه استفاده می کردم و گرافیستی می شدم سرتر از استاد ممیز!


بهترین و قشنگ ترین لحظات و روزهای عمرم در حال گذر است و من نگرانم....نگران تمام شدنشان...


تحسین می کنم فیلم "پابرهنه در بهشت را"....افشین هاشمی را....هومن سیدی را.....و حتی امیرکاوه آهنجان را....


این چند روزه حداقل ۴،۵ نفر از بچه های دانشکده با چشمانی گرد شده از من پرسیدن :"موهات رو مش کردی؟!"....و جواب شنیدن :"امروز هم نوبت اپیلیدی دارم تازه!"
 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:2 توسط مبین.م