تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری - .:: تانگوی یخی ::.

 راهرو ها رو بوی عجیب و متعفنی گرفته.بویی مثل بوی جسد.بوی خون.یادم نمی آید از ورودی شماره یک وارد شدم یا نه ولی یادم می آید که روی درب ورودی چیزی حک شده بود.چیزی مثل یک کارد سلاخی.وارد راهرو اصلی شدم.راهرویی که تعداد زیادی راهروی فرعی داشت و هرکدام از آن ها به اتاقی ختم می شد.تا میانه راهرو را به آرامی رفتم و چیزی توجه ام را جلب نکرد.کمی که از میانه گذشته بودم زن و مردی توجه من را به خودشون جلب کردند.انگار از دل تاریخ و از قرون وسطی بیرونشان کشیده باشند و میان این راهرو رهایشان کرده باشند.دست در دست هم از پیاله ای می نوشیدند و می رقصیدند و هر از گاهی هم یکدیگر را می بوسیدند.چهره شان،چشمانشان،نگاهشان یخ زده بود.خدای من.فراموش کردن چنین تصویری محال است.از جیب کت مرد یخ زده گوشه ای از یک کاغذ بیرون زده بود.توجه ام را جلب کرد.ناخودآگاه به سمتش رفتم.خواستم کاغذ را از جیبش بیرون بکشم.نمی دانم چرا.ولی حس می کردم می تواند به خلاصی ام از این توهم لعنتی کمک کند.چند بار دستم را تا نزدیکی جیبش بردم ولی نتوانستم دستم را به جیبش فرو کنم.به یک باره حس بدی به من دست داد.گویی قالبی از یخ را روی شانه ی راستم گذاشته اند.با ترس سرم را برگرداندم.زن با همان چشمان یخ زده به من خیره شده بود.بی اختیار و بدون هیچ اراده ای دست به دستش دادم و بی اختیار خودم را در حال رقصیدن با او یافتم.زنی با چشمانی یخ زده.بدنی یخ زده.گذر زمان بی معنا بود و بی درنگ با من می رقصید.مرا به آغوش می کشید و بی واهمه موهایم را پریشان می کرد.یک لحظه.یک آن.ناگهان به عمقی از یخ فرو رفتم.به انتهای راهرو پرت شدم.خودم را در آغوش زن دیدم.در حالی که با ولع خاصی یکدیگر را می بوسیدیم.گویی افرادی دستانم را گرفته و مرا به ترتیب با طبقات پائین تری از ساختمان منتقل می کردند.در طبقه اول ساختمان رهایم می کنند.من اینجا هستم.جسم بی جان من در طبقه اول ساختمانی که یک طبقه بیشتر ندارد رها شده.ساختمانی که یک درب بیشتر ندارد.ساختمان سرد خانه بیمارستان شهر. 


مرگ آن قدر ها هم که فکرش را می کنیم زشت و کریه المنظر نیست.


قالب جدیدم را دوست دارم.کلی روش وقت گذاشتم.چشمم درآمد تا تکه تکه این قالب رو ردیف کردم.هدرش را خیلی دوست دارم.خیلی. 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط مبین.م