
۵ صبح-داخل خانه :
گرگ و میش بود هوا.نه تاریک بود و نه روشن.از جایم بلند شدم.کورمال کورمال رفتم سراغ یخچال.پارچ آب را برداشتم.دستم جان نگه داشتنش را نداشت.از دستم ول شد.هزار تیکه شد.از خیر آب خوردن گذشتم.اعصابم به هم ریخته بود.از همان جا-داخل آشپزخانه-لباس هایم را کندم.رفتم حمام.دکتر گفته بود خیلی در حمام نمانم.با دیدن وان پر از آب گرم حالم بد می شد.هوس کشیدن تیغ روی دست و قرمز شدن آب قلقلکم می داد.خودم را گربه شور کردم و بیرون آمدم.صبحانه را خوردم.کره.عسل.نان بربری ۴روز پیش که سگ هم به خوردنش رغبتی نشان نمی دهد.چای لیپتون دوزاری!.بعد از صبحانه لباس پوشیدم.آلاگارسون کردم.به قول پری خوشمل شده بودم!.ادکلن زدم و از خانه زدم بیرون.
۶:۳۰ صبح-خیابان :
دکتر می گفت قدم زدن آرامم می کند.اما خیلی هم این حرفش صادق نبود.نگاه کردن به مردم در حال عبور زجرم می داد.مثل صیادی که به شکارش نگاه می کند نگاهشان می کردم.گاهی هم می دیدم کسانی را که می ترسیدند.رفتم جلوی داروخانه سپهر.بسته بود.به خودم گفتم:"آخه اسگول احمق،کدوم داروخونه ای ساعت ۷صبح باز می کند؟!".خیابان ها را بالا و پائین می کردم.دلم می خواست جای قوطی آب معدنی بودم که پسرک داخل پیاده رو قدم می زد و لگد نثارش می کرد.حداقلش این بود که هیچی حالیم نمی شد.تا ساعت ۹:۳۰ خیابان ها را پیاده گز کردم.
۹:۳۰ صبح-داروخانه :
دکتر داروخانه آشناست.دکتر قواملو.رفیق دوران دبیرستان و بچه محل قدیمی.بی حرف اضافه و پرسش اضافه سرنگ را تحویلم می دهد.دلم مثل سیر و سرکه می جوشد.خودش خواست.خودش خواست...
۱۲:۳۰ ظهر-خوابگاه دانشجویی دختران :
سر نگهبان به زر زدن با همکارش گرم بود.از شانس من کسی هم داخل راهرو و راه پله ها نبود.خودم را سریع به طبقه سوم رساندم.سرنگی را که جلوی درب خوابگاه از خون خودم پر کرده بودم از جیبم خارج کردم.نگاهش کردم.بوسیدمش.پریدم داخل اتاق.تا بیایند بفهمند چه خبر شده گردن پری را از پشت گرفتم.سرنگ را فرو کردم به گردنش.اشک داخل چشمش جمع شده بود.پیشانیش را بوسیدم.ولش کردم.جلوی درب اتاق نشستم.سیگاری روشن کردم و منتظر شدم تا بیان بگیرندم.....
به دعوت مسی عزیز به بازی تغییرات زندگی دعوت شدم....اجابت کردیم و لبیک گفتیم!
توضیح:تغییرات زندگی من شاید خیلی نباشند ولی اساسی هستن!
۱-عبور از روزهای رنگی و خنده دار و خوب و ورود به روزهای خاکستری و تبدیل شدن به مبین بلک!
۲-کنار گذاشتن کار گرافیک و طراحی و فی الواقع آویزان کردن کفش ها.
۳-توجه بیشتر به خودم و زندگی ام و تلاش برای بهتر شدن خودم و زندگی ام.
۴-روی آوردن مجدد به وبلاگ نویسی و لذت بردن از بودن در کنار دوستان مجازی.
۵-داشتن یک نفر مثل خودم،شیطون،پایه،خوش خنده که می خواهد منو از دست این روزها نجات بده و همه چیز منه.
۶-خیلی وقت بود میتونستم شوفر بشم ولی حال نمی کردم با رانندگی.بالاخره رفتیم و شوفر شدیم!
دوتا تغییر هم بود که ننوشتمشون.نمی دونم چرا.ولی کرمم گرفت اینجوری بگم.اولیش گرفتن مدرک گرافیک بود و دومیش هم قبولی تو دانشگاه(گرچه معادلات ذهنیم رو به هم ریخت).روی آوردن به ساز و موسیقی هم می تونست تو اینا باشه!!![]()
تغییرات در دست احداث!!: شاید اصلی ترینش روی آوردن مجدد به کار و گرافیک باشه.