تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری - تعبیر من

                                 

"فاصله بین من و تو یک نفس است.یک ثانیه.یک دم.من این سو و تو آن سو.از من به تو نصیحت.از من به تو نصیحت.نصیحت به چه؟!....مممم.نمی دانم.شاید به همان چیزی که باید.".فرق می کرد همیشه آن چیزی که می دیدم و می دیدم!.سکوتش را همیشه چیز خاصی تعبیر می کردم.نگاهش را.کلامش را.خنده اش را.خنده ای که گاه سکوتی طولانی را می شکست و گاه تلخ بود.به تلخی ته مار!.قدم زدن هایش و گام برداشتن هایش را.تعبیر من تعبیر من نبود.تعبیر من بود.خیلی طول دارد.تا درک کنم و تغییر بدهم.این تعبیر را که مال من نیست.مال من است.خیلی طول می کشد تا بفهمم آن چیزی را که باید.سرد که بشود آتشی روشن می کنم.به یاد گذشته سیگاری می گیرانم.به یاد گذشته زیر پایم له می کنم و دودش را قورت می دهم.به یاد گذشته تعبیرم را تغییر می دهم.به یاد گذشته من می شوم و به یاد گذشته.....


یه متن کوتاه و بی سر و ته و مزخرف از خودم که می خواست داستان بشه ولی هیچ گهی نشد!


خیلی خسته ام.به اندازه تمام عمر.دلم یه خواب می خواد.یک خواب زمستانی....


فقط نمی دونم این خنده مضحک چیه که ولم نمی کنه.همه فکر می کنن خیلی سرخوشم!


خیلی زور دارد بعد از تقریبا یک ساعت و ربع تلفنی حرف زدن،درست زمانی که چیزی رو که مدت هاست بیخ گلویت گیر کرده و بالاخره جرات گفتنش را پیدا کردی میگی و منتظر شنیدن جوابی،شارژ موبایلت تموم بشه و گوشیت خاموش بشه و شارژرت هم گم شده باشه و تلفن خونه هم از فرط ور زدن شارژ نداشته باشه و موقع حرف زدن خاموش شده باشه.تنها جوابی که می گیری:"مبیییییین؟!!"....قطع میشه!.این یعنی یه نهیب که هی پسر....تو خیلی شانست شخمیه!


هی توئی که کامنت میذاری و تهدید می کنی و فحش میدی.....می گم شهروز برسه خدمتت!!....راستی سلام بنده را به مادر گرامیتان ابلاغ بفرمائید!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:15 توسط مبین.م |