
سرد و گرم روزگار چشیده.از گرمی روزگار آتش گرفته و گُر گرفته و تا دسته سوخته و از سردی روزگار مثل یخچال های طبیعی آلاسکا یخ زده و مجسمه شده.زیر چشمش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق.همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است به قرمزی می زند.ابروی همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،یک بار شکسته و حالا کمی کچلی دارد!.ترس دارد کمی.نه برای خودش،برای اطرافیانش.فرار می کند از چیزی،از کسی.روزگاری داشته برای خودش و حال از روزگار خورده و خورده.زنی دارد.زیبا رو.لوند.صکصی.چشم ها را دنبال خودش می کشد و به یک چشم بر هم زدن با همان چشم،چشم در چشم می شود.گرم می گیرد،حرف می زند و لبخندی تحویل می دهد.با همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،زن را نظاره می کند.دندان قروچه ای می کند و چانه اش را تکان می دهد.دست به جیب می شود.ضامن دارد.تیغه اش را هر روز تر و تمیز و تیز می کند.تیغه تیز است.زن خراب است.لبخند می زند.سیگار می شکد.می ترسد.از همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند.غروب روز دوشنبه.صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس رعب و وحشت عجیب و غریبی به دلش روانه کرده.تن زن غرغابه خون است.لوندی می کند.سیگار می کشد و لبخندی تحویل می دهد.دیگر اما نمی ترسد.از همان چشمی که زیرش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق و همان چشم به قرمزی می زند....
می ترسی؟....نترس!
دوربین SLR جدید CANON چشمم رو گرفته.همین روزاست که وارد خونه ما بشه...ای جان!
کنارم بخواب و به دورم بتاب و
از این لب بنوش چو تشنه که آب و
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
.
.
.
روی اعصاب:یه بنده خدایی به اسم جناب میکائیل برای کامنتی گذاشت که خوشبختانه یا بدبختانه تو همون کامنت دونی جوابش رو دادم.با این که اصلا لیاقتش رو نداشت ولی من آدمی نیستم که در مقابل حرف مفت سکوت کنم.این بنده خدا که ادعای نویسندگی داره و از سبک دادائیسم و این شر و ور ها می نویسه،واقعا آدم سبک مغزیه.زیر سایه مادرش خانم پروین ارسطو،می خواد خودش را گنده کنه.صد البته که نوشته های احمقانه اش تو مجله گلستانه،یکی از دلایل توقیف این مجله پربار بود.همین.