
از اتوبوس که پیاده می شود رنگ به رخسار ندارد.مثل گچ دیوار.به زور و با کمک دختر جوانی،کیسه های میوه را از پله های اتوبوس پائین می گذارد.دستش را به کمر می گیرد و قامت خمیده اش را راست می کند.نفسی تازه می کند و خم می شود.کیسه ها بر می دارد،به راه می افتد.به خانه که می رسد نایی برای سر و کله زدن با صاحب خانه ای که مثل سگ پاچه می گیرد را ندارد.با پا درب اتاق را باز می کند و داخل می شود.به آشپزخانه که می رسد مثل سرباز تیر خورده می افتد.جانی برایش نمانده.میوه ها را می شوید و دستی به سر و گوش خانه می کشد.صدایی توجه اش را جلب می کند:"یا الله!...مریم خانم....این کاناپه رو مامان گفت بیاریم براتون،با سعید آوردیمش.بیاریم تو یا جلو در باشه؟!".با صدایی گرفته می گوید:"بی زحمت بذاریدش جلو تلویزیون!".از اتاق بیرون می آید.دستش را به کمر می زند و کاناپه زهوار در رفته ی منیژه خانم را ورانداز می کند.از هیچی بهتر است."مریم جونم قربونت بشم،زشته اینا امشب بیان خونه عین مسجد باشه.یه امروز رو دست از لجبازی بردار این کاناپه پیزوری منیژه خانوم رو امانت بگیر....جون مونا!".از بچگی لجباز و سرتق بوده.جلوی آینه فرصتی پیدا می کند برای تماشای خودش.صورتش از بس این در و آن در زده گل انداخته.دستش را روی چین و چروک صورتش می کشد.ساعت را نگاه می کند.وقت آرایشگاه دارد.امشب خواستگاری فسقلی مامان است.....
کلیشه در کلیشه!.....مخم شده کلیشه!(خودش قافیه شد!)
امروز که از دانشگاه میومدم حالم اساسی گرفته شد.تو تاکسی(جلو دانشکده) کنار یه دختر نشستم.قبلا و زمانی که با روشنک آشنا شدم به این نتیجه رسیده بودم که ذهنیتم راجع به روحیات دخترای تیریپ خفن غلطه.راننده تا خود تهران سلکشنی از غمناک ترین آهنگ های گوگوش به خورد ما داد و من تا تهران گریه این دختر را کنارم دیدم.فین فین کنان گریه می کرد.و دلیلش هم که تابلو بود.و به خودم گفتم ما پسرا چقدر میتونیم پست و خودخواه باشیم؟.....
کمکم کم،کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن،کمکم کن نذار این جا لب مرگ رو ببوسم
.
.
.