
وقتی کنار خیابان انتظارش را می کشیدم.وقتی سایه ها را سه برابر و صاحب سایه ها را نصف اندازه واقعی شان می دیدم.حس موهوم و عجیبی داشتم.حس کردن نگاه های سنگین.حس بره کوچکی که وسط یک گله کفتار گرفتار شده و هر لحظه منتظر بلعیده شدن توسط کفتارها است.انگار تا به حال این اندازه ماشین را یک جا ندیده بودم که از یک خیابان عبور کنند.خیابانی که شاید تا به حال هزار بار از آن عبور کرده بودم ولی الآن به نظرم خیلی گنگ و نا آشنا می آمد.صدای کلاغی که بالای درخت جلوی رویم اعصابم را خط خطی کرده.دلم می خواست تفنگ دو لول آقابزرگ را داشتم و یک تیر حرامش می کردم تا نشنوم و نشنوند صدای نخراشیده اش را.چراغ راهنمایی مزخرفی که مدام زرد و قرمز و سبز می شود و یک عده آدم که اغلبشان الاف هستند را راهنمایی می کند که :"هوووی یارو!....حق تقدم با تو نیست!".حس فریب و ریاکاری و مجموعه از احساسات گند و مزخرف که به سراغم میاد.همه از انتظار.از ترس.از دلهره. حضورش را حس می کنم اما لمس نمی کنم.خیابان دهان باز می کند.زمین دهان باز می کند.من را می خواند :"جان؟!.....من بیام؟!....کجا؟!....اون جا؟!....اون جا کجاست؟!....گرم است؟!....سرد است؟!.....زشت است؟!.....قشنگ است؟!....".می بینم.جان کندنش را می بینم.ضجه زدنش را می بینم.تحملش را دارم؟!.طاقتش را دارم؟!.سرم درد می کند.صدایش در گوشم است:"بیا دیگه....زود باش!".نمی توانم.منتظرم....منتظرم.....سنگینی دستی را روی شانه ام حس می کنم.:"بیداری؟!....حالت خوبه؟!.....ببرمت بیمارستان؟!".زنی که راننده ماتیز مشکی رنگ است این ها را می گوید.:آقای محترم انقدر حواست پرت بود که با پای خودت اومدی جلو ماشین.به خدا من ترمز زدم ولی....".حالا دیگر منتظر نیستم....نمی توانم که باشم.....
الاتظارُ اشد من الموت!
جوانی هستم جویای نام و ایضا جویای کار.نادم و پشیمان از کردار و رفتار گذشته خویش و خواهان باز پس گیری شغل قبلی خود.همانا که مرد را برای کار آفریدند و کار را برای مرد(البته عده ای هم عقیده دارند کار از برای خر و تراکتور و این حرفا می باشد!).خلاصه جویای کاریم اگه خدا بخواد.ولی گفته باشم فعلا قصد ازدواج ندارم.پس لطفا پیشنهاد ندید!