
"عکس از گراند کافه"
"سرد است.خیلی سرد است.احمدرضا سیگار داری؟!"..نمی دانم چه حس غریبی دارد این سیگار لعنتی که هم غصه و درد آدم را به باد فراموشی می سپارد و هم گاهی در سرما و گاهی در گرما حسی به آدم منتقل می کند عجیب..."احمدرضا ساعت هم داری؟!"....همیشه از دیر رسیدن ترس داشتم.دارم هنوز هم.نمی دانم چرا این احساس را دارم که کسی که منتظر من است زودتر تر از من سر قرار رسیده است..."احمدرضا من مخم سه کار می کند؟!"...آره.مخ من سه کار می کند.اگر سه کار نمی کرد که الآن این جا نبودم.یادم می آید آقاجون چقدر حرص داشت.چقدر غیظ داشت برای من.برای من تا درس بخوانم.به قول خودش دکتر مهندسی چیزی بشوم و باز هم به قول خودش گهی بشوم برای خودم!...."احمدرضا سرد است.تو بند و بساطت پتو هم داری؟!"....آه.سرما.حس نفرت از سرما و حس عجیب دوست داشتن برف و روزهای سرد!.حس دوست داشتن سرماخوردگی خفن روزهای زمستان و حس دردناک یک پنیسیلین کت و کلفت!..."احمدرضا گفتی این رفیق خواهرت....اسمش چی بود؟!...آهان راضیه....چند سالشه؟!.....حالا واقعا راضیه؟!!"...احساس عجیب تنهایی و احساس عجیب تر ترغیب برای دوتا شدن.برای ما شدن.آن هم با کی؟!راضیه.کسی که عمری است راضی است!..."احمدرضا بریم سینما؟!....فیلم سربلند اکران شده!"....حس فوق العاده عجیب.ارتباط برقرار کردن با فیلم های خالتور و دهه 40ی.از همان ها که همه می گویند فیلمفارسی!.بزن بهادر...."احمدرضا بدفرم شاشم گرفته!.....حواست باشه من پشت این شمشاد خودم رو سبک کنم".....سبک شدن.بال در آوردن.شادی و سرمستی بعد از شاشیدن آن هم پشت یک شمشاد کنار یک خیابان خلوت را با هیچ حس دیگری عوض نمی کنم...."احمدرضا؟!...خوابی؟!....نه!...اصلا هستی؟!".....من و حس این که کسی هست.برای صحبت کردن و برای حرف زدن و زر زدن و سیگار کشیدن با هم.اما نه.یک حسی می گوید باید برگردم پیش آقاجون.بروم قزوین!.بلکه آن جا این بار با خودی کاری نداشته باشند!با اولین اتوبوس از ترمینال بیهقی به سمت قزوین حرکت می کنم.قبل از سوار شدن و پای پله های اتوبوس چشمان جادو کننده دختری من را مثل هیپنوتیزم شده ها به سمت خودش می کشاند...."احمدرضا قلم کاغذ تو بساطت داری؟!..."
به این می گن مالیخولیا هااااا....حس حال کردن آدم با خودش و سوال جواب کردن خودش و بعضا پاسخ گرفتن از خودش،در نوع خودش خیلی جالبه!!
اگه شماها دلتون میاد وبلاگتون که کلی دوستش دارید ببندید ولی من دوست ندارم.حالا هرچی می خوای بگو.اصلا من آدمی بدون ثبات شخصیت.اصلا من ان!....دلم می خواد از این به بعد به جای اینکه برای همه و هر طیف بازدیدکننده بنویسم،برای خودم و هر طیف بازدیدکننده مثل خودم بنویسم.نه عشق کامنت دارم و نه عشق کانتر.هر کس خوشش اومد و نظری داشت نظر میده و ما هم افتخار می کنیم.هرکسی که بدش اومد اجباری به خوندن مزخرفات من که به درد خودم هم نمی خوره نیست.