تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری - چترت را بازکن عزیزم....

   

چترت را بازکن عزیزم.با این که از چتر بدم می آید.ولی بازش کن.یک جور امنیت دارد.حس قشنگی دارد قدم زدن زیر چتر.چتری برای خودت.برای عقایدت.باران می آید.دوست داری زیر باران با من قدم بزنی؟بدون چتر؟عزیزم چترت را باز کن.امنیت دارد.خیس نمی شوی.زیر این همه باران!.این چتر مال تو است.یک چتر برای تو.برای عقایدت.برای افکارت.دلت می خواهد فکر کنی؟عیبی ندارد.فکر کن.ولی زیر چتر فکر کن.چتری برای تو.برای افکارت.افکارت را خیس نکن.زیر این همه باران!.عزیزم به چی فکر می کنی؟.....نه فکر نکن.پنداری امنیت ندارد افکارت.چی شده؟......عزیزم چترت را ببند.سوراخ است.داری خیس می شوی.....زیر این همه باران!.... 


می گه :ببینم دستت را..... می گم :با دست من چه کار داری؟!.....می گه: هیچی بابا گه خوردم!!.خداوکیلی داستان شده ها....


سکانس اول(همزمان با سبز شدن علف زیر پایمان برای امتحان شهر!) :بچه ها اون دختره که داره میاد احتمالا لیست جدید رو داره واسه سرهنگ میاره!.......من: ببخشید خانوم لیست دست شماست؟!.....خانم!(با نگاهی کاملا دلربا از زیر عینک آفتابی و لبخندی تا زیر گوش هایش!) :کدوم لیست؟!.....من:ببخشید اشتباه شد!!.......دختره داره میره و هی پشتش رو نگاه می کند و می خندد!(کرم از خوده درخته دیگه!)


 سکانس دوم(چهره ماتم زده یکی از بر و بکس و پیاده شدن از ماشین افسر!) :.....من: چی شدی؟!قبول شدی؟!.......اون: نه بابا گند زدم رفت!.....من: ای خاک تو اون مخت! آخه چرا؟!....اون: چمیدونم!.....از اون ور خیابان به ریش ما می خندد و انگشت شستش را به سمت من نشونه میره و میگه قبول شدم بزغاله!!


 سکانس آخر: آقا مبین شوفر می شود!


بعدا نوشت!: فکر می کردم الکی است و عروسک باز هم با اسم خودش برام یه کامنت خصوصی میذاره و میگه که سالمه.....اما انگار نه.....عروسک از پیش ما رفته.....آخی....عروسک مگه تو نگفتی پرتت کنم وسط دوستام؟!.....پس چرا نموندی تا ببینی چجوری پرتت کردم؟!.....انگاری مرگ آدم ها تو این روزها اولین خبری است که به من می رسد.....از مرگ دختر همکلاسی ام گرفته تا مرگ دختر وبلاگ نویسی که نزدیک ترین دوست وبلاگی من بود....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:58 توسط مبین.م |