
عکس : پنجره رو به بدبختی خانه ما...
من و سکوت عجیب این روزها.من و هجوم حجم سنگین حرف های نگفته روی سینه ام.من و دلتنگی های این روزها که بیشتر و بیشتر هم می شود.من و روزهای ابری و گرفته.من و روزهایی به رنگ خاکستری.خاکستری تیره.من و باید ها.نباید ها.بودن ها.نبودن ها.حضورها.غیاب ها.من و حجم وسیع حضور.حضور غیبت!.من و پنجره ی رو به سردی.رو به بی رنگی.رو به دلتنگی.من و حجم سرد خودم.بودنم.نبودنم.بودنم که مثل نبودن است و نبودنی که هرگز به چشم نمی آید.من و شلوغی این شهر.شلوغی که سهم من از آن به اندازه دانه ارزنی نیست.من و حرف ها.واژه ها.تکواژها.همه از جنس سکوت.من و افکارم.افکاری سخت درگیر.درگیر این روزها.آن روزها.افکاری که عاشق این روزها است و متنفر از آن روزها.افکاری به روشنی خورشید و به تیره بودن شبی بی مهتاب.که حتی تفکرش هم جالب نیست.شوخی اش هم جالب نیست!.من و اشعاری از جنس نسرودن!.از جنس نخواندن.از جنس جفنگیات!.من و خورشید.خورشیدی در حضور .در رو به رو.من و تنهایی.تنهایی که به یغما رفته.تنهایی که قسمت شده.به دسته های ده تایی!.۲۰تایی.شاید هم ۳۰تایی.من و آسمان.آسمانی بی ستاره.بدون مهتاب.بدون حتی یک ستاره.ستاره ای برای من.برای دلم.برای خودم.من و این روزهای خاکستری.خاکستری تیره......
پ.ن ۱:حضور این روزها رو واقعا حس می کنم.دلم می خواد عقربه های ساعت مثل فرفره بگرده و من رو از این جا نجات بده.جایی که زندون شده برای من.برای دل کوچیکم...
پ.ن ۲:اون تیکه ماه بود که اون شب از آسمون افتاد جلوی پای من و بعدش هم رفت تو جیبم؟!!.....علی الحساب دوباره برگشته تو جیبم و من فقط نورش رو می بینم.....حالا کی این تیکه ماه رخ بنماید خدا عالم است.
پ.ن ۳:از بچگی عاشق بیابون و کویر و این حرفا بودم.حالا هم که واسه خودم به قول گفتنی آدم شدم عاشق کویرم و می میرم واسه تپه های شن های روان.همه اینا رو گفتم که بگم ۲۵ اسفند داریم با یه گروه میریم کویر مرنجاب(لازم به ذکر است طرحش مال بنده بوده).حالا داریم این در و اون در می زنیم ۱۷ نفر جور بشیم برای این گروه(باز هم لازم به ذکر است که بنده هیچ دوستی ندارم که در این گروه قرار بگیرد.یحتمل اکثر این گروه از قماش ضعیفه باشند!).