
با تو بی تو
هم سفرِ رازهای خویشمُ به سوی بی سوی تو می آیم!
معلومی چون ریگ!
مجهولی چون راز!
معلومِ دلیُ مجهولِ چشم!
یک سال شد که نیستی کنار ما......یک سال شد که خراب شد زندگی ما که داشت یواش یواش قشنگ می شد.یک سال شد که رنگ خاکستری پاشیدی روی زندگی ما با رفتنت.یک سال شد....
ولی باور ندارم که نیستی و با ما یا حداقل با من زندگی نمی کنی.....شبی نیست که به خوابم نیای....تو با ما زندگی می کنی مهندس....زندگی همینه.....شاید من هم اول جوانیم فردا پس فردا بیام پیشت....کی میدونه....حتما اونجا جات عالیه....خودت اینو گفتی پریشب بهم.....وقتی که با رفتنت به چند نفر زندگی دوباره می بخشی حتما هم جات خوبه.....دلم واسه شوخی کردن باهات تنگ شده...خیلی...کاش بودی....
پ.ن: جمعه اولین سالگرد برادر من است....برادری که خیلی بودنش قشنگ بود و ما نمی دونستیم.شاید این چند روز پست جدید ندادم....