می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

ــ خر، کاغذ بخورد؟
ــ ها.
ــ به خیالات رسیده، خر کاغذ نمی خورد.
ــ من دیدهام زیاد. و همانها هستند که برای بزها دست گرفتهاند. و گرنه بز هم کاغذ نمیخورد.
ــ نمی خورد؟
ــ گاهی مگر برای چرز...
ــ پس بز کاغذ می خورد.
ــ می خورد.
ــ خر ولی کاغذ نمی خورد.
ــ نمی خورد.
ــ پس چه چیزی را می خواهی نشان دهی که جایی می نویسی روزنامه را انداختم پیش پوز خری که کاغذ می خورد و رفتم؟
ــ درست یادم نیست. شاید برای این که دلم می خواست روزنامه را قپی بزند و قورت دهد. بز برگ برگ می خورد و لفتش می دهد. انگار می خواهد به مغز کاهو برسد.
ــ بز کم ات بود حیوان گنده تری طلب می کردی.
ــ شاید.
ــ نبود.
ــ نبود؟ بود. فراوان. حاشیه ی جاده، نر، ماده.
ــ دیدی که کاغذ بخورد؟
ــ ها.
ــ بز یا خر؟
ــ همان خر. بز هم بود.
ــ بز وابسته به کاغذ است، از شهر زیاد دور نمی شود. خر ولی در همه جای راه هست. بز کاغذ می خورد.
ــ می خورد.
ــ خر ولی نمی خورد.
ــ نمی خورد.
ــ خر کاغذخوار خیالی است. فکر آن روزنامه در نوشته ات باش.
ــ چه کارش کنم؟
ــ بندازش جلو چند تا بز. سه راه امیدیه، جایی که در خیال تو است بزها زیادترند.
ــ مگر تو در خیال منی؟ چه می دانی امیدیه ی خیال من کجاست؟
ــ نمی دانم؟
ــ می دانی؟
ــ نمی دانم؟
ــ نمی دانم.
ــ تو بگو آ و در آ: آب، پهنا پهنا: پیش نهاد بود. ببین!
ــ چی را؟
ــ چی را؟ جای بز و خر دیگر.
کاش من جای بز بودم....بز جای من بود....من جای بز......بز جای....
روبان سبز زدیم به بلاگ.....چه کنیم دیگه!
به همه کاندیداها احترام میذارم.....حتی به احمدی نژاد.....امروز دستم رو دادم الناز واسم دستبند احمدی نژاد بست....احترام در عمل باید ثابت بشه دیگه!
موضع من موضع سکوت است فعلا....وای به روزی که بگویم سخن!
صداي التماسش زير آب حباب شد، مثل بغض خودم، نميتوانستم تحمل كنم، گردنش را بيشتر توي آب فرو كردم، ديگر جان نميكند، ولي خودم خيلي جان كندم، تمام اين شبها بوي نارنج حياط را بوي خون ميگرفت، نميتوانستم بخوابم، همهاش دوران بچه گيم جلوي چشمم مي آمد و صداي التماسم كه زير آب حباب ميشد، ميخواستم يك جور ديگري باشم، من بابا شوم و يكي ديگر من، سرم را كه با تيغ ميزد، پس گردن خونيم را ميگرفت و فرو ميكرد در حوض و ميگفت: "اصلاحت ميكنم، آدمت ميكنم، اگه منم كه درست ميشي، يا ميكشمت يا درستت ميكنم."صداي التماسم زير آب حباب ميشد و من هم نيمه جان با يک سر بيمو، در آب گريه ميكردم.دستي پس سرم كشيدم و در آينه سرباز خانه، تيغ را از سرم،روي گردنم سراندم، خون پاشيد روي ديوار و با كف و آب قاطي شد.صداي چرخهاي ماشينش را از صد فرسخي هم ميشنيدم، انگار گوشم با اين صدا كوك شده بود، همين كه رد ميشد سوت ميكشيد.صبح كه ميشد يك لباس لجني رنگ ميپوشيدم و بوي گندش با بوي پوتينهام قاطي ميشد، تفنگم را ميبستم و يك لنگه پا ميايستادم.بچه كه بودم هر روز ميديدمش، با عروسكش، از جلویم رد ميشد و من را كه ميديد، ميخنديد و ميگفت: " مثل عروسكاي زشت ميموني “ و ميرفت. مداد رنگي صورتيش را هنوز دارم، آخرين بار توي حوض وسط خانه مان پيدایش كردم. بعدا كه مدرسهايي شدم، عاشق يكي شدم كه اتفاقا هم اسم او بود.هر روز از جلوي مدرسه مان تعقيبش ميكردم، يك مانتوي صورتي پر رنگ ميپوشيد. يك بار كه به سمتم برگشت به تته پته افتادم، نميدانستم چه بهش بگویم، به من نگاه چندش آوري كرد و گفت: “ بو گندو، شبيه آقا محمد خاني “سرم را كردم توي حوض، چشمانم خوني شده بود، با تيغ چند تا ماهي توي حوض رو سر بريدم، از لاي انگشتانم خون زد بيرون، روي لبانم را با خون صورتيشان صورتي كردم و گفتم:"اصلاحتون مي كنم".بابایم را نقاشي كردم، مثل خودش شده بود، سر تراشيده و چشماني خوني، نقاشي را از دستم قاپيد، خنديد و گفت: "عجب هيولايي كشيدي، عين خودته ".تيغ را از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ را حس ميكردم، پارسال همين موقعها خود زني كرد، رفيقم را ميگویم، بهمان ميگفتند:" دوقلوهاي به هم چسبيده". تفنگم را برداشتم، بند پوتينهایم را محكم كردم. صداي چرخهاي ماشينش را از صد فرسخي ميشناختم، حباب هاي خوني درون آب صورتي شده بود، درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگر چرخهاي ماشين از رویش رد شده بودند.سرم را با تيغ زد و پس گردن خونيم را گرفت و فرو كرد درون حوض آب و گفت:" اصلاحت ميكنم، آدمت ميكنم، اگه منم كه درست ميشي، يا ميكشمت يا درستت ميكنم".موج جمع شده بود توي پيشونيم، عكس بابایم افتاده بود توي حوض آب، مشت كوبيدم وسط آب، خواستم آن چروكهاي بد تركيب را بشكنم، حبابهاي صورتي وارد گلویم شد و روي آن چروكهاي زشت را پر كرد، دهنم تلخ و شور شد، دستانم ميلرزيد.نميتوانستم بخوابم چهرهاش درست يادم نيست، پشتش را كرده بود به من، يک لباس صورتي تنش بود و از پشت گردنش خون ميريخت، پارسال بود همين موقعها، هنوز هم من را نميديد، حتي حالا كه يك سالي از خفه كردنش ميگذرد هم نگاهم نميكند، عروسكش را بغل كرد و با مداد صورتيش، توي چشمان نقاشيم رو پر كرد. خون از توي چشمانم زد بيرون، با دستم تفنگ را حس ميكردم، پارسال همين موقعها بود، خود زني كردم، مغزم پاشيد كف حوض؛ تمام آب حوض قرمز شد.
از طرف هات چاکلت به بازی ::اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟!:: دعوت شدیم.لبیک گفتیم.اینا رو هم با خودمون میاریم! : مسی - پریا - باقالی - مهرنوش(همه نوعش!)......بعضی ها هم می دونم اگه بگم نیمیان!
من به شخصه اگه یک زن بودم این ریختی می شدم:
۱-کاملا کد بانو و عاشق آشپزی و خانه و خانواده!
۲-مثل الآن عاشق کارهای متحیر العقول و دست گذاشتن رو کارایی که دیگران جراتش رو ندارن.
۳-به هیچ پسری اعم از خوشتیپ و پولدار و تحصیل کرده و این حرفا محل هاپو هم نمی ذاشتم!
۴-حتما کمدی پر از عروسک های رنگ و وارنگ داشتم.
۵-عمرا وبلاگ نویسی نمی کردم!
۶-آهان از ذوق و سلیقه ی زنانه ام که یحتمل اون موقع دو سه برابر دوران مرد بودن باشه استفاده می کردم و گرافیستی می شدم سرتر از استاد ممیز!
بهترین و قشنگ ترین لحظات و روزهای عمرم در حال گذر است و من نگرانم....نگران تمام شدنشان...
تحسین می کنم فیلم "پابرهنه در بهشت را"....افشین هاشمی را....هومن سیدی را.....و حتی امیرکاوه آهنجان را....
این چند روزه حداقل ۴،۵ نفر از بچه های دانشکده با چشمانی گرد شده از من پرسیدن :"موهات رو مش کردی؟!"....و جواب شنیدن :"امروز هم نوبت اپیلیدی دارم تازه!"
راهرو ها رو بوی عجیب و متعفنی گرفته.بویی مثل بوی جسد.بوی خون.یادم نمی آید از ورودی شماره یک وارد شدم یا نه ولی یادم می آید که روی درب ورودی چیزی حک شده بود.چیزی مثل یک کارد سلاخی.وارد راهرو اصلی شدم.راهرویی که تعداد زیادی راهروی فرعی داشت و هرکدام از آن ها به اتاقی ختم می شد.تا میانه راهرو را به آرامی رفتم و چیزی توجه ام را جلب نکرد.کمی که از میانه گذشته بودم زن و مردی توجه من را به خودشون جلب کردند.انگار از دل تاریخ و از قرون وسطی بیرونشان کشیده باشند و میان این راهرو رهایشان کرده باشند.دست در دست هم از پیاله ای می نوشیدند و می رقصیدند و هر از گاهی هم یکدیگر را می بوسیدند.چهره شان،چشمانشان،نگاهشان یخ زده بود.خدای من.فراموش کردن چنین تصویری محال است.از جیب کت مرد یخ زده گوشه ای از یک کاغذ بیرون زده بود.توجه ام را جلب کرد.ناخودآگاه به سمتش رفتم.خواستم کاغذ را از جیبش بیرون بکشم.نمی دانم چرا.ولی حس می کردم می تواند به خلاصی ام از این توهم لعنتی کمک کند.چند بار دستم را تا نزدیکی جیبش بردم ولی نتوانستم دستم را به جیبش فرو کنم.به یک باره حس بدی به من دست داد.گویی قالبی از یخ را روی شانه ی راستم گذاشته اند.با ترس سرم را برگرداندم.زن با همان چشمان یخ زده به من خیره شده بود.بی اختیار و بدون هیچ اراده ای دست به دستش دادم و بی اختیار خودم را در حال رقصیدن با او یافتم.زنی با چشمانی یخ زده.بدنی یخ زده.گذر زمان بی معنا بود و بی درنگ با من می رقصید.مرا به آغوش می کشید و بی واهمه موهایم را پریشان می کرد.یک لحظه.یک آن.ناگهان به عمقی از یخ فرو رفتم.به انتهای راهرو پرت شدم.خودم را در آغوش زن دیدم.در حالی که با ولع خاصی یکدیگر را می بوسیدیم.گویی افرادی دستانم را گرفته و مرا به ترتیب با طبقات پائین تری از ساختمان منتقل می کردند.در طبقه اول ساختمان رهایم می کنند.من اینجا هستم.جسم بی جان من در طبقه اول ساختمانی که یک طبقه بیشتر ندارد رها شده.ساختمانی که یک درب بیشتر ندارد.ساختمان سرد خانه بیمارستان شهر.
مرگ آن قدر ها هم که فکرش را می کنیم زشت و کریه المنظر نیست.
قالب جدیدم را دوست دارم.کلی روش وقت گذاشتم.چشمم درآمد تا تکه تکه این قالب رو ردیف کردم.هدرش را خیلی دوست دارم.خیلی.
زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.
"زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."
اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.
"زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."
داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد. زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.
" سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند. موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.
هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود. اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.
هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.
از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.
هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"
باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود
چه خوب است که آدم ها زود قضاوت نکنند و زود حکم صادر نکنند و زودتر هم اجرایش نکنند.
توی این لحظه خالی
توی این اتاق خلوت
انگاری کسی رسیده
توی نور و توی ظلمت
.
.
.

ساعت دیواری بزرگ پاندول دار راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر گیر کرده.خوابیده.نبضم یک در میان می زند.نفس هایم به شماره افتاده و بوی مرگ فضای خانه را پر کرده.مجموعه ای از اصوات موهوم در سرم می پیچد و زنگ می زند و با هر زنگ زدنش پنداری پتکی را محکم بر مغزم می کوبد.لکه ی سیاهی جلوی دیدگانم را گرفته.مجال نمی دهد تماشا کنم سیاهی های دنیا را.فردی بلند قامت و زیبا رو را می بینم.مدت هاست با من هم خانه شده.دقیقا از ۸ روز پیش.راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر.زنگ خانه به صدا درآمد.درب را باز کردم.صدای زنگ درب،در گوشم پیچید و پیچید.با لباسی مندرس و پاره و پوره دیدم فردی را که حالا با لباسی تر و تمیز سفید در خانه ام می پلکد.لباسی سفید تر از برف.کمی که فکر می کنم می بینم دوستش دارم.حرف نمی زند.فقط و فقط گوش می کند.نگاهش خیره نیست.حس دارد.حسی که می گوید او یک ژنده پوش مادرزاد نیست!.آه....دایره افکارم لحظه به لحظه محدود تر می شود.آدم عجیبی است.به چشم بر هم زدنی از این اتاق به اتاق دیگر می رود.آه.....دایره تخیلاتم لحظه به لحظه وسیع تر می شود.اما ژنده پوش یک توهم نیست.توهمی از سر یک مستی سرخوشانه یا یک نعشگی بعد از دود کردن مثقالی تریاک فرد اعلا.بدون ذره ای ناخالصی!.تشنگی عجیبی مرا فرا گرفته.قدم از قدم برداشتن هم برایم سخته شده.ژنده پوش که پنداری افکارم را هم تسخیر کرده با لیوانی پر از آب،آبی زلال بالای سرم می نشیند.نگاهم به ساعت دیواری بزرگ پاندول دار می افتد.راست ۱۲.۳۰ ظهر هشت روز قبل.روز مرگ من.روزی که نبض ساعت دیواری بزرگ پاندول دار برای همیشه ایستاد....
نوشتن این نیست که هر چی تو ذهنت میاد رو بنویسی و فکر کنی چون از ذهنت میاد و بعضا از دلت میاد،لزوما به دل هم می نشیند.نوشتن اگه از دلت باشه هیچ وقت به از دل به مغز و از مغز به سر انگشتانت و از سر انگشتانت به دکمه های کیبردت منتقل نمیشه.بلکه این فرآیند اینجوری خواهد بود : دل +++-- مغز +++-- دست +++-- قلم +++-- کاغذ.نوشته ای که روی کاغذ نیاد مفت نمی ارزد....
کم کم وقت آن رسیده که گرد و خاک رسوخ کرده در لایه لایه های مغزمان را بتکانیم.وقت آن رسیده نگاهمان را عوض کنیم.به قول گفتنی جور دیگر باد دید.حتی با همین دو چشم نابینا.

اپیزود اول :
سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم."خرابه"...صدایش هم مثل خودش زیباست.گرما را نمی شود تحمل کرد."الآن میریم خونه یکم که بخوابی حالت جا میاد".سرم را روی پشتی صندلی گذاشتم.خوابیدم.خوابی عمیق.شرافتم را به سرما فروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!
اپیزود دوم :
سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم.شیشه را پائین می کشم.باد که به سر و صورتم می خورد متوجه چیزی می شوم.من اینجا.در این ماشین.در کنار زنی معلوم الحال چه می کنم.زنک را وادار می کنم که ماشین را نگه دارد.پیاده می شوم.خوشحالم.از این که شرافتم را به سرما نفروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!
گاهی اگر قرار باشد که اتفاقی بیفتد هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد.و بالعکس
قدیما یه شعری بود که یکی از این حضرات شاعر می گفت که الآن دقیق یادم نیست کدام یکی از حضرات بود.می گفت که "ای ننه من یه زن می خوام...یه زن شیره زن می خوام...که موهاش بلند باشه...ابروهاش کمند باشه" و الی ماشاالله.حالا طرف اگر همچین بر و رویی هم نداشته و فی الواقع سگ تو صورتش ریده بوده(پیشاپیش از به کار بردن این کلمه عذرخواهی می کنم!!)،فرقی نداشته.ننه می رفته دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده و خلاصه آره.حالا دختره هم که بدبخت نمی فهمیده دنیا دست کیه و قضیه از چه قراره.سر سفره عقد می دیده که بله.رفته تو پاچش!و از آنجایی که باز هم یکی از حضرات بزرگوار که نمی دونم کدامشان بوده و اگر بفهمم حسابش با کرام الکاتبین است،می فرمایند که عروس با لباس سفید عروسی میره خونه شوهر و با کفن هم میاد بیرون،دختره ننه مرده جیک نمی تونسته بزنه که.خلاصه سرت را درد نیارم خواستم بگم این فلسفه اش چیه پسره قیافه اش زا بذاری تو آفتاب راه میره!!(قاطی شد؟!) دنبال جنیفر لوپز می گرده؟!....تازه خیلی خیلی که تخفیف بده مونیکا بلوچی را واسه خودش لقمه می گیره!....کی بود می گفت مونیکا بلوچی و کاظم بلوچی(کارگردان و بازیگر) با هم خواهر و برادرن؟!!
یعنی بشاش تو سینمای ایران و امکاناتش.وقتی نمی تونن یک صحنه بدلکاری را درست و با ضریب اطمینان بالا اجرا کنن،گه می خورن فیلم پلیسی و اکشن می سازن و بچه مردم رو ناکار می کنن.....
خبر تکمیلی!!: پیمان ابدی سر صحنه فیلمبرداری وقتی از اتوبوس شعله ور بیرون پرید،اتوبوس واژگون شد روش و جان باخت.....تسلیت

سرد و گرم روزگار چشیده.از گرمی روزگار آتش گرفته و گُر گرفته و تا دسته سوخته و از سردی روزگار مثل یخچال های طبیعی آلاسکا یخ زده و مجسمه شده.زیر چشمش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق.همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است به قرمزی می زند.ابروی همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،یک بار شکسته و حالا کمی کچلی دارد!.ترس دارد کمی.نه برای خودش،برای اطرافیانش.فرار می کند از چیزی،از کسی.روزگاری داشته برای خودش و حال از روزگار خورده و خورده.زنی دارد.زیبا رو.لوند.صکصی.چشم ها را دنبال خودش می کشد و به یک چشم بر هم زدن با همان چشم،چشم در چشم می شود.گرم می گیرد،حرف می زند و لبخندی تحویل می دهد.با همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،زن را نظاره می کند.دندان قروچه ای می کند و چانه اش را تکان می دهد.دست به جیب می شود.ضامن دارد.تیغه اش را هر روز تر و تمیز و تیز می کند.تیغه تیز است.زن خراب است.لبخند می زند.سیگار می شکد.می ترسد.از همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند.غروب روز دوشنبه.صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس رعب و وحشت عجیب و غریبی به دلش روانه کرده.تن زن غرغابه خون است.لوندی می کند.سیگار می کشد و لبخندی تحویل می دهد.دیگر اما نمی ترسد.از همان چشمی که زیرش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق و همان چشم به قرمزی می زند....
می ترسی؟....نترس!
دوربین SLR جدید CANON چشمم رو گرفته.همین روزاست که وارد خونه ما بشه...ای جان!
کنارم بخواب و به دورم بتاب و
از این لب بنوش چو تشنه که آب و
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
.
.
.
روی اعصاب:یه بنده خدایی به اسم جناب میکائیل برای کامنتی گذاشت که خوشبختانه یا بدبختانه تو همون کامنت دونی جوابش رو دادم.با این که اصلا لیاقتش رو نداشت ولی من آدمی نیستم که در مقابل حرف مفت سکوت کنم.این بنده خدا که ادعای نویسندگی داره و از سبک دادائیسم و این شر و ور ها می نویسه،واقعا آدم سبک مغزیه.زیر سایه مادرش خانم پروین ارسطو،می خواد خودش را گنده کنه.صد البته که نوشته های احمقانه اش تو مجله گلستانه،یکی از دلایل توقیف این مجله پربار بود.همین.

از اتوبوس که پیاده می شود رنگ به رخسار ندارد.مثل گچ دیوار.به زور و با کمک دختر جوانی،کیسه های میوه را از پله های اتوبوس پائین می گذارد.دستش را به کمر می گیرد و قامت خمیده اش را راست می کند.نفسی تازه می کند و خم می شود.کیسه ها بر می دارد،به راه می افتد.به خانه که می رسد نایی برای سر و کله زدن با صاحب خانه ای که مثل سگ پاچه می گیرد را ندارد.با پا درب اتاق را باز می کند و داخل می شود.به آشپزخانه که می رسد مثل سرباز تیر خورده می افتد.جانی برایش نمانده.میوه ها را می شوید و دستی به سر و گوش خانه می کشد.صدایی توجه اش را جلب می کند:"یا الله!...مریم خانم....این کاناپه رو مامان گفت بیاریم براتون،با سعید آوردیمش.بیاریم تو یا جلو در باشه؟!".با صدایی گرفته می گوید:"بی زحمت بذاریدش جلو تلویزیون!".از اتاق بیرون می آید.دستش را به کمر می زند و کاناپه زهوار در رفته ی منیژه خانم را ورانداز می کند.از هیچی بهتر است."مریم جونم قربونت بشم،زشته اینا امشب بیان خونه عین مسجد باشه.یه امروز رو دست از لجبازی بردار این کاناپه پیزوری منیژه خانوم رو امانت بگیر....جون مونا!".از بچگی لجباز و سرتق بوده.جلوی آینه فرصتی پیدا می کند برای تماشای خودش.صورتش از بس این در و آن در زده گل انداخته.دستش را روی چین و چروک صورتش می کشد.ساعت را نگاه می کند.وقت آرایشگاه دارد.امشب خواستگاری فسقلی مامان است.....
کلیشه در کلیشه!.....مخم شده کلیشه!(خودش قافیه شد!)
امروز که از دانشگاه میومدم حالم اساسی گرفته شد.تو تاکسی(جلو دانشکده) کنار یه دختر نشستم.قبلا و زمانی که با روشنک آشنا شدم به این نتیجه رسیده بودم که ذهنیتم راجع به روحیات دخترای تیریپ خفن غلطه.راننده تا خود تهران سلکشنی از غمناک ترین آهنگ های گوگوش به خورد ما داد و من تا تهران گریه این دختر را کنارم دیدم.فین فین کنان گریه می کرد.و دلیلش هم که تابلو بود.و به خودم گفتم ما پسرا چقدر میتونیم پست و خودخواه باشیم؟.....
کمکم کم،کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن،کمکم کن نذار این جا لب مرگ رو ببوسم
.
.
.

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما …اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
عرفان نظرآهاری-شاعر و نویسنده
زندگی کن....حتی اگه یک روز.....یک ساعت....یک دقیقه.....یک ثانیه......یک صدم ثانیه و حتی اگه یک دم فرصت داری...
این چند وقته حالم خوب شده بودا ولی یه سری اتفاقات و این حرفا که جاش اینجا نیست که بگم،باعث شده حالم بدفرم گرفته باشه و مثل سگ پاچه این و اون بگیرم تا زانو!....دیگه خود دانید.....آهان یه چیزی!....(برای شلمان!):"![]()
")
دقت کردین هر کانالی که می زنین یه آخوند نشسته داره در افشانی می کنه؟!.....به لطف صاحب خونه دگم مان،ماهواره تعطیل،و کلا زندگی تعطیل شده!.....لامصب این آخوندها تو هر چیزی هم یه دستی بردن.....عجب!
ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست
این که منو از قلبت بی واهمه می گیری
این که منو میبازی دنبال کسی میری
.
.
.
باور کردنش حتی کار خدا هم نبود نعوذ بالله!.انگاری یک مصیبت آسمانی بود که خود خدا خواسته بود به سر ما بیاورد.با همان نگاهش که که من را وادار می کرد سوراخ موش اجاره کنم دانه ای سه هزار،نگاهم کرد و انگاری آخرین کلامش را قورت داد و رفت.هنوز زنگ صدایش تو گوشم است:"به آقاجان چیزی نمی گی.ملتفت بشم که نالیدی و از این داستان حرفی به آقاجون رسوندی به ناموس زهرا جای سالم تو بدنت نمی ذارم.ملتفتی؟!".ملتفت هم بودم ولی شاید دلم نمی خواست ملتفت باشم.سر سفره بابا ننه بزرگ شده بود خوب.همین جوری از زیر بوته که عمل نیامده بود.درست است گاهی غیظش را داشتم و می خواستم سر به تنش نباشد ولی اصلا تو کتم نمی رفت که دیگر نباشد و حتی ندانیم چه بلایی به سرش آمده و کدام بی پدر و مادری بلا سرش آورده.آقاجون همیشه ورد زبانش بود که :"آخه بزمجه تو رو چه به گند لاتی؟!....بابات لات بود یا اصلا کی ات لات بود که تو عشق گنده گوزی داری؟!....گفتم بتمرگ سر درش و مقشت گفتی تو کتم نمیره!....گفتم برو پی کار و باری چیزی،دو روز نشده با اردنگی انداختنت بیرون از اون کارخونه کوفتی....واست زن گرفتم گفتم بلکه آدم بشی،که اون ننه مرده رو هم وبال گردنم کردی.....بیا....نشسته مثل ماتم زده ها کنج خونه!".آقاجون هم دلش نمی آمد جگر گوشه اش برود آن جا که عرب نی انداخت.هرچی نباشد اولادش است.مرگ اولاد برای هر پدر و مادری سخت است.چه برسد به مش رحیم بزاز که از صدقه سر وصلت نکبتی من و سلیم برای من آقاجون شده بود.هنوز هم وقتی اسم سلیم می آید چشمانش پر از اشک می شود.سخت است.برای من.برای آقاجون.برای این طفل معصومی که چهار سال دیگر اگر بگوید بابام کجاست نمی دانم باید کدام قصه را از کدام پهلوانی ها و جوانمردی ها نکرده اش تعریف کنم که سلیم برای سلیم یک مرد باشد.....یک مرد.
سفر مرنجاب را به خوبی و خوشی رفتیم و جاتون خالی کلی هم کیف کردیم.گروه پایه و بچه های پایه و کلا یه کویرنوردی پایه.فقط روز آخر یکی از بچه ها نتونست بیاد که هرچی این در و اون در زدیم که یکی دیگر رو جایگزین کنیم نشد.عوضش به جاش کوله هامون رو گذاشتیم رو صندلیش ککه همچین جاش خالی نباشه!......۲تا عکس میذارم از روز جمعه.فردا پس فردا هم دو سه تا از عکس های خودم را میذارم.چی فکر کردین؟!.....یه سری عکس گلزاری(از اونا که لب دریا گرفته!!) گرفتم که میذارمشون حالا!

یکی از بلندترین رمل های مرنجاب که زیر پای ما فتح شد!

غروب زیبای مرنجاب
تو رو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد
منو تنهام بذاری
توی آخرین وداع وقتی دورم از همه
.
.
.
بعدا نوشت!: هرکی دانلود نکنه از کفش رفته!...همین
خوب.....برای این که دیگه بیشتر از این شناسایی نشیم در نزد اذهان عمومی،عکس ها رو بر میداریم.گفتیم یه پیش زمینه ذهنی بهتون بدیم که بفهمید مطالب چه اسگولی رو می خونید و گه گداری هم کامنتی از خودتون ول می کنید......دیگه این که......چقدر این روزها شخمی شده!......دانشکده امانمون رو بریده!
الآن نوشت!: شاعر میگه :"دقیقه ۹۲.....۹۲.....۹۲.....اس اس شد پاره......اس اس شد پاره:"(با ریتم یکی از آهنگ های ویگن!)

وقتی کنار خیابان انتظارش را می کشیدم.وقتی سایه ها را سه برابر و صاحب سایه ها را نصف اندازه واقعی شان می دیدم.حس موهوم و عجیبی داشتم.حس کردن نگاه های سنگین.حس بره کوچکی که وسط یک گله کفتار گرفتار شده و هر لحظه منتظر بلعیده شدن توسط کفتارها است.انگار تا به حال این اندازه ماشین را یک جا ندیده بودم که از یک خیابان عبور کنند.خیابانی که شاید تا به حال هزار بار از آن عبور کرده بودم ولی الآن به نظرم خیلی گنگ و نا آشنا می آمد.صدای کلاغی که بالای درخت جلوی رویم اعصابم را خط خطی کرده.دلم می خواست تفنگ دو لول آقابزرگ را داشتم و یک تیر حرامش می کردم تا نشنوم و نشنوند صدای نخراشیده اش را.چراغ راهنمایی مزخرفی که مدام زرد و قرمز و سبز می شود و یک عده آدم که اغلبشان الاف هستند را راهنمایی می کند که :"هوووی یارو!....حق تقدم با تو نیست!".حس فریب و ریاکاری و مجموعه از احساسات گند و مزخرف که به سراغم میاد.همه از انتظار.از ترس.از دلهره. حضورش را حس می کنم اما لمس نمی کنم.خیابان دهان باز می کند.زمین دهان باز می کند.من را می خواند :"جان؟!.....من بیام؟!....کجا؟!....اون جا؟!....اون جا کجاست؟!....گرم است؟!....سرد است؟!.....زشت است؟!.....قشنگ است؟!....".می بینم.جان کندنش را می بینم.ضجه زدنش را می بینم.تحملش را دارم؟!.طاقتش را دارم؟!.سرم درد می کند.صدایش در گوشم است:"بیا دیگه....زود باش!".نمی توانم.منتظرم....منتظرم.....سنگینی دستی را روی شانه ام حس می کنم.:"بیداری؟!....حالت خوبه؟!.....ببرمت بیمارستان؟!".زنی که راننده ماتیز مشکی رنگ است این ها را می گوید.:آقای محترم انقدر حواست پرت بود که با پای خودت اومدی جلو ماشین.به خدا من ترمز زدم ولی....".حالا دیگر منتظر نیستم....نمی توانم که باشم.....
الاتظارُ اشد من الموت!
جوانی هستم جویای نام و ایضا جویای کار.نادم و پشیمان از کردار و رفتار گذشته خویش و خواهان باز پس گیری شغل قبلی خود.همانا که مرد را برای کار آفریدند و کار را برای مرد(البته عده ای هم عقیده دارند کار از برای خر و تراکتور و این حرفا می باشد!).خلاصه جویای کاریم اگه خدا بخواد.ولی گفته باشم فعلا قصد ازدواج ندارم.پس لطفا پیشنهاد ندید!

"عکس از گراند کافه"
"سرد است.خیلی سرد است.احمدرضا سیگار داری؟!"..نمی دانم چه حس غریبی دارد این سیگار لعنتی که هم غصه و درد آدم را به باد فراموشی می سپارد و هم گاهی در سرما و گاهی در گرما حسی به آدم منتقل می کند عجیب..."احمدرضا ساعت هم داری؟!"....همیشه از دیر رسیدن ترس داشتم.دارم هنوز هم.نمی دانم چرا این احساس را دارم که کسی که منتظر من است زودتر تر از من سر قرار رسیده است..."احمدرضا من مخم سه کار می کند؟!"...آره.مخ من سه کار می کند.اگر سه کار نمی کرد که الآن این جا نبودم.یادم می آید آقاجون چقدر حرص داشت.چقدر غیظ داشت برای من.برای من تا درس بخوانم.به قول خودش دکتر مهندسی چیزی بشوم و باز هم به قول خودش گهی بشوم برای خودم!...."احمدرضا سرد است.تو بند و بساطت پتو هم داری؟!"....آه.سرما.حس نفرت از سرما و حس عجیب دوست داشتن برف و روزهای سرد!.حس دوست داشتن سرماخوردگی خفن روزهای زمستان و حس دردناک یک پنیسیلین کت و کلفت!..."احمدرضا گفتی این رفیق خواهرت....اسمش چی بود؟!...آهان راضیه....چند سالشه؟!.....حالا واقعا راضیه؟!!"...احساس عجیب تنهایی و احساس عجیب تر ترغیب برای دوتا شدن.برای ما شدن.آن هم با کی؟!راضیه.کسی که عمری است راضی است!..."احمدرضا بریم سینما؟!....فیلم سربلند اکران شده!"....حس فوق العاده عجیب.ارتباط برقرار کردن با فیلم های خالتور و دهه 40ی.از همان ها که همه می گویند فیلمفارسی!.بزن بهادر...."احمدرضا بدفرم شاشم گرفته!.....حواست باشه من پشت این شمشاد خودم رو سبک کنم".....سبک شدن.بال در آوردن.شادی و سرمستی بعد از شاشیدن آن هم پشت یک شمشاد کنار یک خیابان خلوت را با هیچ حس دیگری عوض نمی کنم...."احمدرضا؟!...خوابی؟!....نه!...اصلا هستی؟!".....من و حس این که کسی هست.برای صحبت کردن و برای حرف زدن و زر زدن و سیگار کشیدن با هم.اما نه.یک حسی می گوید باید برگردم پیش آقاجون.بروم قزوین!.بلکه آن جا این بار با خودی کاری نداشته باشند!با اولین اتوبوس از ترمینال بیهقی به سمت قزوین حرکت می کنم.قبل از سوار شدن و پای پله های اتوبوس چشمان جادو کننده دختری من را مثل هیپنوتیزم شده ها به سمت خودش می کشاند...."احمدرضا قلم کاغذ تو بساطت داری؟!..."
به این می گن مالیخولیا هااااا....حس حال کردن آدم با خودش و سوال جواب کردن خودش و بعضا پاسخ گرفتن از خودش،در نوع خودش خیلی جالبه!!
اگه شماها دلتون میاد وبلاگتون که کلی دوستش دارید ببندید ولی من دوست ندارم.حالا هرچی می خوای بگو.اصلا من آدمی بدون ثبات شخصیت.اصلا من ان!....دلم می خواد از این به بعد به جای اینکه برای همه و هر طیف بازدیدکننده بنویسم،برای خودم و هر طیف بازدیدکننده مثل خودم بنویسم.نه عشق کامنت دارم و نه عشق کانتر.هر کس خوشش اومد و نظری داشت نظر میده و ما هم افتخار می کنیم.هرکسی که بدش اومد اجباری به خوندن مزخرفات من که به درد خودم هم نمی خوره نیست.

*عکس از hectorist
تکه ای از ماه می افتد.می بینمش.آن را برمی دارم.نگاهش می کنم.برق می زند.گرد و غباری گرفته سر و رویش.پاکش می کنم.تمیزش می کنم.وای خدای من.باورم نمی شود.تکه از ماه در دستان من.دستان بی لیاقت من.ازت ممنونم خدا جون.ماه را در جیبم می گذارم.از داخل جیبم نورش را می بینم.به خانه که می رسم ماه را از جیبم خارج می کنم.روی طاقچه می گذارم.هر از گاهی نگاهش می کنم.حرف دارد با من.ولی زبان ندارد.درد دارد در وجودش.ولی آهی ندارد که سر بدهد.نگاهش می کنم.باهاش حرف می زنم.گوشی ندارد که بشنود.ولی ای کاش می شنید.شب می شود.می خوابم.خوابم می برد.خیلی عمیق است این خواب.به اندازه چند سال.از خواب بیدار می شوم.حس می کنم تغییر کردم.دارم همین طور عوض می شوم.امیدوارم عوضی نشوم.ماه کمکم کی کند.نگاهم می کند.حرف دارد.دارد کم کم حرف می زند با من.وای خدای من.زبان دارد این ماه.حرف دارد این ماه.ولی کماکان حرف دارم و ماه گوشی برای شنیدن ندارد.حس تغییر.....حس خوبی است این حس....ماه در من زنده کرده و .....زنده کرده....دوست دارم این تکه ماه روی طاقچه را....
پ.ن ۱:تغییرات توی زندگی هر آدمی لازم است.شاید گاهی کسی نباشد تا این آدم رو به این تغییرات وادار کنه.شاید باید آدم دنبال یه تغییر دهنده بگردد.خوشحالم که کسی دارد منو به یه سمت خیلی خوبی سوق می دهد و کلا تغییرم می دهد...
پ.ن ۲:کودک درونم حسش گل کرده...با عروسک ها به شدت ارتباط برقرار می کنم....خواهرم چند روز پیش شهروز رو پرت کرد....کلی غصه خوردم واسه شهروز....بغضم گرفته بود.....چه میکنه این کودک درون!
پ.ن ۳:یه نظرسنجی اون سمت چپ وبلاگ گذاشتم.اونایی که وبلاگ من رو میخونن دوست دارم همشون نظر بدن راجع به داستانک های قبلی که نوشتم.کدومشون بهتر بودن.مرسی از حضورتون
با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره
آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من
.
.
.

جلوی مغازه ی پر زرق و برق Chocolate City میخکوب شده.نگاهش را از بسته ی شکلات قرمز رنگ بر نمی دارد.داخل مغازه می رود.فروشنده خوش اخلاقی که به ظاهر خوش اخلاق است!! به پسر خوش آمد می گوید.پسر قیمت می کند بسته ی شکلات را."Snicker اصله! 23500تومن".چشم های قهوه ای رنگ پسر برق می زند.دستش را به جیبش می برد.سرما،جان را از دستهایش گرفته.اسکناس های 100تومانی و 200تومانی را کنار هم ردیف می کند.۲۲۳۰۰ تومان است پولش.هنوز باید بزند.هنوز باید با دست های بی جانش آرشه را روی سیم های مزخرف ویولن بکشد تا شاید کسی دست به جیبش ببرد ۱۰۰تومانی کف دستش بگذارد.تا شاید بتواند بسته ی قرمز رنگ شکلات را بخرد برای کسی که دوستش دارد.تا آن ها هم نشان بدهند عشقشان را.تا نشان بدهند بلدند که ولنتاین چیست.هنوز باید بزند آهنگ مزخرف سلطان قلب ها را.ملا ممد جان را!!.کنار خط عابر،روی جدول رنگ و رو رفته ی خیابان می نشیند.کمی فکر می کند و با ناخن صدایی از سیم های مزخرف متصاعد می کند.از جا بلند می شود،شروع می کند،می زند آهنگ ها را.یکی بعد از دیگری.مزخرف!.چراغ قرمز است رو به سبز!!.دختری از داخل یک ماشین،دست دراز می کند و اسکناس ۵۰۰تومانی در مشت پسر می گذارد.لبخند می زند پسر که به یک دنیا ارزش دارد.چراغ بعدی قرمز می شود.مرد پیری اسکناس ۲۰۰تومانی کف دست پسر می گذارد.و لبخند قشنگ تکراری.۳،۴ چراغ سبز و قرمز می شود و پسر را نمی بیند کسی.بالاخره می گیرد از دست یک زن مسن اسکناس ۵۰۰تومانی را.به آن سوی خیابان نگاه می کند.نئون قرمز خوش رنگ مغازه خود نمایی می کند.چراغ سسبز است.پسر بی هوا از خیابان عبور می کند.........وقتی مشتش را باز می کنند اسکناس ۵۰۰تومانی چرکی،مچاله شده کف دستش است و یک عالمه حرف نگفته توی دلش........
پ.ن ۱:هنوز خیلی مونده تا این دخترا بفهمند علاقه یه پسر بهشون به کادو خریدن تو روز ولنتاین و گفتن دوست دارم نیست و عمرا هم نمی فهمند.....
پ.ن ۲:اگه دستم به اون خری که گفته باید واسه ولنتاین شکلات خرید برسه همچین میزنم تو سرش که تا سبیلاش بره تو زمین!
پ.ن ۳:نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه تا حالا نه به کسی کادو ولنتاین دادم نه از کسی کادو گرفتم تو این روز......ولی تا دلت بخواد با این و اون رفتم واسه دوست دختراشون کادو خریدیم(نیست خوش سلیقه ام!).....نمونه اش همین پارسال.نمی دونم اگه دختره این رفیقمون رو با اون کادوی مضحکش میدید چه فکری می کرد......تازه اون هم کادویی که به جای روز ولنتاین با تاخیر ۲ماهه یک روز مونده به عید تحویلش دادیم!!(ملت می خندیدن بهمون مثل چییییی!!)
پ.ن ۴:بیخودی به نوع نگارش که جای فعل و فاعل هایش داغون است ایراد نگیرید....دوست دارم آن جوری که خودم حرف میزنم بنویسم!

دستش را زیر چانه اش زده.خیره نگاه می کند.تکانی به بدنش می دهد.زانوهایش را بغل می گیرد و نگاه می کند.دستش را دراز می کند و پاکت وینستون قرمز را برمی دارد.یک نخ سیگار چاق می کند و نگاه می کند.گوشه پره لوردراپه چینی را که کمی پائین تر از سقف است.و درست همان جا،کنج دیوار عنکبوتی تار تنیده و پائین و پائین تر می آید.پک محکمی به سیگار می زند،آن را جلوی چشمش می آورد،دود را فوت می کند به سیگار.کمی نگاهش می کند و همان جا،روی سرامیک سفید زیر پایش که با آگهی های روزنامه همشهری فرش کرده،خاموش می کند.از جایش بلند می شود،پرده را کنار می زند،شهر دود گرفته را تماشا می کند.از بالا پسر بچه کوچکی را می بیند که سرگرم قل دادن یک قوطی پپسی است.ماشینی از کوچه عبور می کند:"زااارتتت!"قوطی پپسی پسرک زیر چرخ ماشین له می شود.پسرک بی تفاوت عبور می کند.تفاوتی هم ندارد.له شده و نشده.مهم این است که قوطی است اسمش.پپسی است اسمش.همین کافی است.پرده را کنار می زند.تلفن بی سیم مشکی رنگ را بر می دارد.تماس های آخر را چک می کند.کامران از کانادا،لیلی از سوئد،کیارش هم از همین جا.کمی آن طرف تر،روزبه!.وارد آشپزخانه می شود.درب یخچال را باز می کند.هیچ.فقط و فقط هوای خنک! کمی ته شیشه گرنتس مانده.به اندازه یک بند انگشت،به اندازه ای که کمی داغش کند،داغش نمی کند!......نه.......دلش را ندارد........دل خلاصی از این دنیا را ندارد.........از خانه می زند بیرون،بلکه تاب بیاورد دل وامانده اش!.....
لالایی : ویگن --------------- ساری گلین : حسین علیزاده

سرش را می گذارد روی شانه ام.گریه می کند.خیلی وقت بود گریه هایش را نه دیده بودم و نه شنیده بودم.سرش را از شانه ام جدا می کنم.می بوسمش.گونه های شور او را خیلی وقت بود که نه بوسیده بودم و نه چشیده بودم.سرش را می گذارم را شانه ام.گریه می کند.مثل قبل ها.سال دوم دانشگاه بود که عاشقش شدم.عاشق یک دختر جذاب و بازیگوش.او مثل یک آهو پرتحرک و بازیگوش بود و من مثل یک بره رام.اوایل خیلی تضاد داشتیم ولی بعدها به هم نزدیک تر شدیم.تک تک خاطره هایمان یادم می آید.عاشق این بود که وقتی قدم می زدیم و دست یکدیگر را گرفته بودیم،بیاید جلوی من،دو دست من را بگیرد،و همان طور که به سمت عقب گام برمی داشت و من به سمت جلو،از من بپرسد:"زودباش بگو چندتا دوسم داری؟!" و من بگویم:"یه دنیاااا!"".یکی از آن چیزهایی که در دانشگاه گرفتارش شدم سیگار بود.خیلی می کشیدم.یک روز که داشتیم قدم می زدیم و من سیگاری گوشه ی لبم گذاشتم و چاق کردم،از گوشه ی لبم برداشت،دو-سه پک زد و خیلی سعی کرد سرفه نکند و دودش را بیرون بدهد.بعد هم سیگار را پرت کرد توی جوی آب."جیزززززز!".دیگر از هرچی سیگار بود متنفر شدم.طاقت این را نداشتم که کسی را که دیوانه وار عاشقش بودم،این طور به سیگار کشیدن من اعتراض کند.پدر و مادرش از هم جدا شده بودن.مادرش کانادا زندگی می کرد و او و پدرش ایران،تهران،آپادانا.همیشه می گفت:"مامانم هی میگه درست تموم شد باید بیای اینجا".و هر بار هم می گفت:"کجا برم وقتی اینجا عاشق شدم؟".همین باعث می شد هیچ وقت احساس خطر نکنم.۴سال دوران لیسانس خیلی زود گذشت.خیلی.و سراسر آن ۴سال برای من عاشق خاطره بود.خاطره از کسی که دیوانه وار عاشقش بودم.۱سال از پایان دوران لیسانس گذشته بود.هنوز داغ بودم و نمی فهمیدم اطرافم چی می گذرد.نمی فهمیدم تلاش های مادر هانیه را برای کشاندن هانیه به کانادا.شاید بهترین کلکی که می توانست به هانیه بزند همین بود.ادامه تحصیل.دیگر نفهمیدم چی شد که خودم را پشت شیشه فرودگاه دیدم و هانیه را آن سوی شیشه.با چشمهایی که به من خیره نگاه می کرد و هیچ امیدی برای من نداشت.آن قدر شوکه بودم که حتی یک قطره اشک هم نداشتم که بریزم.هانیه رفت.بعدها چندتایی نامه برایم فرستاد که دیگر به او فکر نکنم و دنبال زندگی خودم باشم چون او هم همین کار را کرده.اما فراموش کردن این همه خاطره ی ریز و درشت برایم سخت بود.آن قدر سخت که ۳سال از بهترین سال های جوانیم را با یک چشم به هم زدن گذراندم.نمی دانم چی شد که نامه ی هانیه را در دستم دیدم.بعد از سه سال دارد برمی گردد.و بازهم نمی دانم چی شد که دیدم سرش روی شانه های من است.چیزی که شاید فکرش را هم نمی کردم.سرش را از روی شانه ام بر می دارد.کیفش را باز می کند.پاکت سیگاری بیرون می آورد.یک نخ سیگار برمی دارد و می گیراند.دو-سه پکی می زند.از دستش می گیرم،یک پک می زنم.از همان جا(کمی جلوتر از اوپن روی کاناپه ی راحتی کرم رنگ)پرت می کنم توی سینک ظرفشویی:"جیزززز!".زیر لب آهنگ ویگن را زمزمه می کنم:"مرا ببوس......مرا ببوس.....برای آخرین بار،خدا تو را نگهدار،که می روی به سوی سرنوشت.....
پ.ن۱: گاهی وقت ها فاصله ها و کنارهم نبودن ها خیلی هم بد و منفور نیستن.خیلی وقت ها هم یه چیزایی به آدم میدن که شاید اگه این فاصله ها نبود،به دست آوردن آن ها خیلی سخت می بود.
جلوی خانه را با ریسه هایی از لامپ های رنگ و وارنگ آذین بسته اند.گوسفند مادر مرده ای را جلوی درب ساختمان بسته اند و هر از گاهی بچه ها یک کرمی بهش می ریزند و داد آقا بزرگ را بلند می کنند.همه رفته اند فرودگاه و فقط من و آقابزرگ خانه مانده ایم.آخر بعد از ۱۸سال دایی احمد از خارج برمی گردد.مامانم که از یک هفته قبل حال و روز خوشی نداشت و یک ریز این ور و آن ور می رفت و در تکاپوی فراهم کردن مناسک! مراسم استقبال بود.از طرفی هم خوشحال بود که بعد از ۱۸سال تنها برادرش،احمد، که مثلا برای درس رفته بود و هیچ وقت برنگشته بود،دارد به ایران می آید.آن هم با یک خانم فرنگی که فکر این که ۱ ماه تمام باید این خانم فرنگی را زن دایی صدا کنم،کابوس شب های من شده بود!!در آشپزخانه داشتم به میوه ها پاتک می زدم که صدای آقابزرگ بلند شد که صلوات می فرستاد.وقتی جلوی درب رسیدم دیدم خون گوسفند مادر مرده توی خیابان راه افتاده و دود اسفند آقابزرگ هم آن جاها را برداشته و دایی جان از فرنگ برگشته ی ما هم مشغول ماچ و بوسه های معمول و رایج ایرانی است.وقتی به من می رسد،با لحن خاصی می گوید:"سامان تو هستی؟!" و با در آغوش گرفتن من می گوید:"مردی شدی واسه خودت!".بعد از این که همه ی اطرافیان رفتند و دید و بازدیدها تمام شد،حالا فرصت داشتیم با خان دایی صحبت کنیم و ببینیم چرا زن فرنگی خودش را نیاورده.از آسمان تعریف کرد و به زمین رسید و در نهایت هم گفت:"ورونیکا به خاطر Busy بودنش نتونست بیاد".همین را می گوید و می رود که بخوابد.دو هفته از حضور دایی در ایران گذشته و مشغول بازدید از نقاط مختلف ایران است.روزی که دایی از شیراز برگشت و چهره اش را دیدم اصلا باورم نشد که این همان دایی احمد خودمان است.چشمهایش قرمز شده بود و مثل آدم های خواب آلود حرف می زد.اما چیزی را که چند ساعت بعد دیدم دیگر اصلا نتوانستم باور کنم.خواستم بروم دستشویی که دایی را در راهروی منتهی به حمام دیدم،در حالی که داشت تزریق می کرد.دنیا روی سرم خراب شد.دایی احمد من عملی از فرنگ برگشته.سعی کردم به کسی نگویم ولی بعد از چند روز همه فهمیدن.کم محلی ها به دایی شروع شد و با او مثل غریبه ها رفتار می کردند.۳هفته و۲روز از حضور دایی در ایران می گذشت.صبح با صدای مامان و بابا و از خواب بیدار شدم.همه حواسشان به کاغذ توی دست بابا بود که دایی فقط ۲،۳ خطی در آن نوشته بود و برای همیشه رفته بود."اعتیاد من از همان روزهای اول دانشگاه شروع شد.خوب کسی هم نبود که منو راهنمایی کند.ورونیکا هم ۶ماهی میشه که به خاطر اعتیاد از من جدا شده.حالا هم برای اینکه کمتر باعث ننگ شما بشم میروم...".به همین راحتی دایی احمد با یک اعتیاد ۱۸ساله برای خانواده ما مرد...
پ.ن ۱:خیلی از دانشجوهای ایرانی دانشگاه های خارجی به این وضع گرفتار شده اند.و هیچ حمایتی هم از سوی دولت ایران برای اون ها نیست که نجات پیدا کنند.
پ.ن ۲:ببخشید اگه یه کم طولانی شد.تازه خیلی جاهاش رو حذف کردم.آنقدر ایده واسه این داستان داشتم که به راحتی میشد یه کتاب ۲۰۰صفحه ای ازش در آورد.

عکس از "کافه گپ"
یک طاقچه که رویش را با یک ترمه پوشانده اند،یک رادیو دو موج قدیمی که رویش را یک دستمال سفید انداختن و چندتا عکس قدیمی که روی طاقچه ی خانه ی مادربزرگ گذاشتند.تنها چیزهایی که از دوران بچگی و خانه ی مادربزرگ یادم می آمد همین ها بود......بهتر و عمیق تر که فکر می کنم ایوان با صفای خانه ی قدیمی یادم می آید.عصرهای تابستان ، توی ایوان فرش پهن می کردیم ، زیر اُرُسی بزرگی که تشعشع نو خورشید را تبدیل به طیف وسیع و زیبایی از رنگ های قشنگ می کرد.از نگاه کردن به آن سیر نمی شدم.یاد هندوانه هایی که آقاجون می خرید ، توی حوض می انداخت تا خنک شود و عصرها،زیر همان اُرُسی ، روی فرش دستباف مادربزرگ قاچ کنیم و بخوریم.یاد بازی های دوران بچگی توی حیاط خانه ی مادربزرگ.با بچه های همان محل.قاسم ، حامد ، فرشته و ... الآن کجا هستن و چه می کنند خدا عالم است.از وقتی که مادربزرگ ترک این دنیا گفت و رخت سفر بست ، دیگر آن خانه هم سوت و کور ماند.دیگر خبری از هزار و یک شب های مادربزرگ نبود،همان هایی که گاهی وقت ها چند ساعت برایم تعریف می کرد و با موهایم بازی می کرد تا خوابم ببرد.دیگر از عیدی هایی که از لای قرآن بیرون می آورد و به ما می داد_آخ که چه ذوقی داشتیم واسه آن عیدی ها_خبری نبود.یادش به خیر موقع مدرسه رفتن جیبم را پر می کرد از بادام و کشمش و آخر سر هم یک 20تومانی می گذاشت کف دستم.یادش به خیر موقعی که آقاجون من را تنبیه می کرد،مادربزرگ نجاتم می داد.همیشه به آقاجونم می گفت:" این بچه اگه الآن شیطونی نکند پس فردا واسش عقده می شه ها ننه!".یادش به خیر تابستان ها از درخت انجیر توی حیاط برایم انجیر می کند.یادش به خیر فالوده هایی را که خودش درست می کرد و من همیشه توی این فکر بودم که چطور این کا را می کند و به خودم می گفتم حتما شعبده ایی،چیزی در کار است.حالا از آن خانه فقط یک مشت خاطره مانده و تار عنکبوت های روی در و دیوار و رادیو دو موج سر طاقچه.دیگر اُرُسی هم آن طیف قشنگ نو را ندارد.یادش به خیر مادربزرگ...
پ.ن:تقدیم به همه ی مادربزرگ های دنیا.این متن قرار بود یه داستان کوتاه باشد ولی نمیدونم چرا از دیدگاه شما یه حس از من برای مادربزرگم درآمد.من هر دو مادربزرگ خودم رو صحیح و سالم دارم ولی آرزوی داشتن همچین مادربزرگی رو هم دارم.این توصیف من امیدوارم شما رو یاد مادربزرگتون انداخته باشد
"آخه پسر خوب چه خیری از سر کوچه دیدی؟! مگه حلوا خیر می کنن که از صبح تا اله شوم سر کوچه پلاسی؟!".دیگر جواد به حرف های آقاجون عادت کرده بود.به خیلی چیزها عادت کرده بود.از صبح که نان سنگکی را که آقام با اون پای شل و لنگش قبل از سپیده توی صف می ایستاد و می گرفت،با پنیر لیقوان اصل،می خورد و از خانه میزد بیرون،دیگر چی می شد که ما قبل از نصفه شب ببینیمش.همیشه آقام بهش می گفت :"عاقبت یکی از این گنده لات ها که تو برایشون گنده گوزی میکنی،سرت را به باد میده".اما مگر گوش جواد به این حرف ها هم بدهکار بود؟! بچه های محل جواتی سیاه صدایش می کردند.آخه یه کم که چه عرض کنم یه دنیا سبزه بود!!.گاهی اوقات که صلاة ظهر می آمد خانه،آقام بهش می گفت:"خیلی خوش بر و رو بود،آنقدر توی این آفتاب کذا وایساد و غاز چروند تا به این ریخت و قیافه افتاد".ولی جواد همیشه احترام آقام را داشت.کم تر از حاجی صدایش نمی زد(حالا آقام تا شاه عبدالعظیم هم به زور رفته هاا!).یک شب که جواد مست و پاتیل آمد خانه،آقام با کمربند افتاد به جونش.با این که می توانست خودش را نجات بده ، ولی به احترام آقام تن میداد به کمربندش.چند وقتی بود که به آبجی کوچیکه گفته بود خاطر خواه رفیقش شده.اسمش طلعت بود.ولی آبجی کوچیکه نمی گذاشت آقام بویی ببره.چون می دانست آخر و عاقبت جواد را عین آفریقا سیاه می کند!همه مان فکر می کردیم جواتی سیاه گه گداری از سر مستی،آتیش عشقش میزند بالا و میاد بیخ گوش آبجی کوچیه ورد می خواند که آقام را راضی کند بروند خواستگاری.آخه ننم ۴،۵ سالی می شد که سینه بهشت زهرا خوابیده بود.قطعه ۱۱،ردیف ۱۱۰.یک روز دم دمای غروب که آمد خانه ، آبجی کوچیکه را صدا زد تو حیاط.لب حوض یه چیزایی زیر گوشش زمزمه کرد که من حالیم نشد چی میگن.پاشنه ی کفشش را ور کشید و رفت.آقام هنوز که هنوزه بعد ۲سال ، چشمش به دره که جواتی دست بندازد توی کلون و بازش کند و از در بیاید تو...
پ.ن ۱: خیلی ها بودن که با همین عشق های در پیتی(البته از دیدگاه ما) سرشون به باد رفت
پ.ن ۲: از همین تریبون از برادر اورمزد به خاطر لطفی که در حق من کرد تشکر می کنم و این که ندیده و نشناخته و از روی یه رفاقت مجازی به ما حال داد ازش ممنونم.
۱-هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی یکی از اون دوستان و هم دوره ای های دبستان را به این روز ببینم.حافظه ی خیلی خوبی دارم.آن قدر که هیچ شماره،اتفاق،خاطره و هر کوفت و زهرمار دیگری نیست که در ذهنم نماند.وقتی برای ثبت نام کنکور آن سال رفته بودم اداره پست،آنجا دیدمش.درست کنار دیوار اداره پست نشسته بود.کز کرده بود یه گوشه و زل زده بود به خیابان.چون فامیلیش مثل من بود با این تفاوت که یک "زاده" انتهای آن داشت ،خوب توی خاطرم مانده بود.تا دیدمش انگار تمام آن خاطرات عین فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش درآمد.محسن.م.زاده! پسری که آن روزها توی مدرسه همه با اسم بچه خوشگله صداش می زدند.واقعا زیبا بود.با چشم های عسلی و صورتی گرد که تابلو بود در آینده دختر باز قابلی می شد!! ولی آینده اش را هم دیدیم.کنار دیوار تمرگیده و داره مثل بز نگاه می کند!چند بار خواستم صدایش بزنم و بگم محسن! دستش را بگیرم و ۴تا فحش بارش کنم و از حس انسان دوستانه ام که گل کرده بود استفاده کنم و از این منجلاب اعتیاد نجاتش بدم!(ما رو باش.حس بروسلی گرفتیم...شاید هم ژان وال ژان!).اما به خودم گفتم به تو چه؟! مگر بابا ننه نداره؟!بیایند جمعش کنند.و رفتم.تا چند روز توی فکرش بودم.دیروز که این متن را نوشتم از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم و بارش نم نم برف را دیدم.حالا محسن کجاست؟!...بچه خوشگله!...
۲-از اونجا که خیلی به سیستم ۱ ۲ ۳ علاقه پیدا کردم ، میخوام این سیستم رو سرمشق خودم قرار بدم.در ضمن باید خدمت برادر اورمزد عرض کنم داستان یک کلمه ای رسید فدات چم!
۳-نقش فوق العاده ی عمه در جوامع بشری!
ررررررررینگ…
-سلام..
-سلام چطوری؟
-خوبم… بیداری گلم؟
-پس فکر کردی الان داری با عمم حرف میزنی؟؟؟
گوشه پرده رو کنار می زند.بخار گوشه شیشه را پاک می کند و زل می زند به بارش برف.در ذهنش فلاش بکی به قبل ترها! می زند.روزهایی که برف برایش قشنگ بود و معنای خاصی داشت.حالا سال ها از اون خاطره ی خوش برف می گذرد و تنها چیزی که از اون خاطرات برایش باقی مانده همین تماشای دانه های برف است.اگر فرصت کند و حوصله داشته باشد می تواند تک تک دانه های برف را بشمارد و حتی آن قدر ذهن خلاقی دارد که می تواند روی آن ها اسم بگذارد.آن قدر محو تماشای برف است که متوجه نمی شود بخاری که چند لحظه قبل از شیشه پاک کرده بود دوباره همون جا نشسته.پرده را کنار می زند.شال بلند بافتنی خودش را دور شانه اش می اندازد و از کنار پنجره می رود...
پ.ن ۱:سلام.چند روزی نبودم.مسافرت بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم.ببخشید دوستان
پ.ن ۲:همه حس و حرفم رو توی اون جمله که هایلایت کردم نوشتم!
عصرها که می رفتم پیاده روی و بعدش برای صرف یک فنجان چای یا قهوه داغ به کافه ی رفیقم می رفتم می دیدمش.درست پشت میز روبرویی من.دستش را زیر چانه میزد و به نقطه ای خیره می شد.انگار واقعا روح از بدنش جدا می شد و با آن چیزی که فکر می کرد درگیر می شد.خیلی دلم می خواست بتوانم روحم را از تن جدا کنم و به آن چیزی فکر کنم که او فکر می کند.اما نمی شد.تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که دست زیر چانه بزنم،فنجان قهوه یا چای را نزدیک لبم کنم و همین طور که قرق تماشای او هستم آرام آرام از محتویات فنجان بنوشم.آن قدر در این عوالم و رویاها قرق می شدم که گذر زمان را حس نمی کردم و گاه متوجه نمی شدم که بیش از یک ساعت است که محو تماشای او شده ام.وقتی هم که در خانه بودم و او را نمی دیدم،تصویری از او را جلوی چشمم و در ذهنم تجسم می کردم.از صورتش شروع می کردم.صورت گرد و زیبا ، خطوط چشم ، بینی و لب ها را هم.چشم هایی کشیده و درشت که کمتر آرایش داشت.بینی متناسب با صورت و لب های قلوه ای جذاب.هیچ گاه نتوانسته بودم رنگ چشمهایش را تشخیص بدهم.عصرها تنها امیدم برای قدم زدن و بعد از آن رفتن به کافه،دیدن و تماشای این موجود جذاب بود.روزهای متوالی بود این کار را ادامه می دادم و به این امید داشتم که زمانی،در تلاقی رویاهایمان من را ببیند.اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاد.آخرین باری که او را دیدم عصر روز جمعه بود.مثل بقیه روزها پشت همان میز نشست و رویایش را به سمت ناکجا متمرکز کرد....اما نه!آخرین باری که او را دیدم روی دوش اندک دوستان و فامیلش بود.این بار نه آن صورت جذاب را دیدم و نه آن چشم های مجهول الرنگ!! را.خیلی آرام و آهسته و با متانت و وقار خاصی به سوی ابدیت می رفت.به سوی کافه ای همیشگی،تنگ و تاریک....
پ.ن ۱:این روزهای خیلی دلم گرفته.خیلی دلم پره و نمیدونم چطور خالیش کنم.بیشتر از خیلی وقت های دیگه،به شانه های پرمهر و گرم احتیاج دارم واسه یه گریه و درد دل درست و درمون.بیشتر از هر وقت دیگه به کسی احتیاج دارم که بتونه منو از این زندگی خاکستری نجات بده.فعلا که رفته و کسی هم جایش رو نگرفته....
پ.ن ۲:به جمله انتهای وبلاگ توجه کنید!!
با هم روي همين نيمكت رو به آب نشستيم چشم هايش حركت ميكرد اما انگار جايي را نميديد صورتاش خيس بود و انعكاس نوري، شايد مهتاب، گونههايش را براق كردهبود.
ميگفت:«سايه ها كه روي سنگ ها مي دويدند پيدايش مي شد نخست موهايش را ميديدم، بعد صورت گرد و مهتابي اش كمي بعد دست ها، تا آرنج فقط. از اين بالا تر نميآمد. موج كه مي زد رخسارش ميتابيد و نميتابيد . نگاهاش به سوي من اما خيره به دور دست ناپيدايي بود . لحظهاي گويي ميخواست از آب بيرون بيايد ولي موج بعدي با خود بردش و جز انعكاس نور بر موجهايي كوتاه چيزي ديده نميشد .
صبح زود قبل از اينكه كسي لب آب بيايد آنجا بودم رد پايي بر شن نمانده بود چند كنده كه آب با خود آورده بود در حال دفن شدن زير شنها بودند . آرزو كه آمد گفت ديدهاش اول موهاي اش را، موجهاي كنار دستها او را متوجه انداماش كرده شب اما مهتابي نبوده كه چهرهاش را ببيند و فقط تصويري محو از او به ياد دارد .
علي ميگفت:« تنها كه لب آب بروي و شبهاي قبل هم يكي مدام اين را توي گوشات بخواند حتما خيالاش به سراغات ميآيد .» گفتم :«مگر ممكن است هر شب همان تكه چوب همان جا بيايد و هر شب به همان ترتيب سر از آب در آورد .»
گفت :« حساب تو كه از بقيه جداست تو تو روز روشن وسط آتش گلستان ميبيني .»
حامد گفت: «من هم مينشينم تا با هم ببينيماش .»
تكه ابري جلو ماه را گرفتهبود سايه ها فقط گاهگاهي پيدايشان ميشد . خيلي منتظر شديم اما انگار نميخواست بيايد . سفيدي موجها را به دقت زير نظر گرفتهبودم . حامد كاملا مايوس شدهبود و داشت ميرفت كه ديدماش ، موهاياش را ، كمي كه بالا آمد توانستم خطوط چهرهاش را حدس بزنم ، در حيني كه حامد را صدا ميكردم موج بلندي به آن سو خيز برداشت تا حامد بيايد به زير موج رفتهبود گفتم :«آن جا بود پشت آن موج بلند .» اما ديگر سفيدي موج هم از آن جا گذشته بود . حامد گفت: «حتم دارم خيال برت داشته .» گفتم: « صبر كن شايد با موج بعدي ببينيم اش .» كه رفت . منتظر شدم اما آن شب نيامد شبهاي بعد هم .
مهتاب نبود،ابر هم نبود دريا آرام بود و گرم ، لايه مهي رقيق سطح آب را گرفته بود فقط سفيدي موج هاي نزديك را مي شد ديد . اين بار اول چهره اش را ديدم واضح تر از هميشه خطوط گردن با انحناي چانه تلاقي داشتند و در سينه ها محو مي شدند و به آب فرو ميرفتند. انعكاس نوري نمي دانم از كجا بر قطرات روي گونه اش مي درخشيد، چشم ها خيره بودند اما نه به دور دست سنگيني نگاه هش را حس مي كردم مي خواستم برخيزم اما پاهاي ام قفل شده بود شايد هم خيال مي كردم قفل شده ، زانوان ام نمي لرزيد ولو تواني هم نداشت آب به زير بدن ام رسيده بود و شن هاي زير پاي ام را خالي مي كرد كنده اي كه كنار دست ام بود در موج غلتيد و به ميان آب رفت .»
سايه ها كه روي سنگ ها مي دوند پيدا يشان مي شود . نخست موها را ميبينم ، بعد صورت گرد و مهتابي شان كمي بعد دست ها ، تا آرنج فقط . از اين بالا تر نميآيند . موج كه ميزند رخسارشان مي تابد و نمي تابد . نگاه شان به سوي من اما خيره به دور دست نا پيدايي است…