تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری
هنگام سپیده که خورشید کم رمق از پس افق برآید،سایه مردی را خواهی دید با قامتی آراسته و سیمایی دلربا.گیسوانی پریشان و دستانی کشیده.صدایی رسا و دلنشین دارد و دست یاری به سویت دراز می کند.دستانت را به گرمی می فشارد و تو را به سر منزل مقصود می رساند.همپایت خواهد بود و تو را از خطرات مصون می دارد.دست در دستت می دهد و به هنگام سختی ها یاریت می کند.از برایت غذاهای لذیذ و آب گوارا می آورد و تو را یار و یاور خواهد.به هنگام ترک تو چیزی به تو می دهد که تا ابد فراموش نخواهی کرد.او هدیه ای ندارد برای تو بالاتر از مرگ

تصور کردن چهره مرگ برای خیلی ها سخت است.برای من همینی است که هست.

این پست ها جزء آخرین پست های من است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:11 توسط مبین.م |

روز تقریبا رفته و آفتاب رفته پشت کوه ها و حضور سنگین ماه را حس می کند.بادی می وزد و برگ ها رو جارو می کند.حضور مردی که پشتش را به تخته سنگی تکیه داده در این غروی غمناک،شکل درامی به صحنه داده......ـ کات

کارگردان با آن بلندگوی سبزی فروش کات می دهد و رسما گند می زند صحنه دراماتیک!


 کاش به همین سادگی می شد بعضی صحنه های زندگی را کات داد.چه دراماتیک و چه تخماتیک!


دیگه از سیاسی نوشتن حالم به هم می خوره.همون خوندنش کافیه.کم تر حرص می خورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:12 توسط مبین.م |

وقتی نوشته ی محمد نوری زاد را که یک ولایی دو آتشه و یک حزب اللهی است خواندم خیلی کیف کردم.کسی که سال ها با قلمش در کیهان برای ماها دندان قروچه نوشته بود!!.می بینیم که از چه افکار و اندیشه های زیبایی برخوردار است.واقعا خیلی از بسیجی ها و ولایی ها این گونه هستند.آن هایی افکارشان با این افکار مغایرت دارد که به دوفاع کورکورانه از نظام و رهبر انقلاب می پردازند و فی الواقع از خامنه ای برای خود خدایی ساخته اند نعوذ بالله.که دوستورات او را حجت تمام و وحی منزل می دانند.و حتی یک لحظه به این فکر نمی کنند که آدمی جایزالخطاست همان گونه که فرزند نوح و فرزندان یعقوب خطاکار شدند و راه پدرانشان را نرفته،به بیراهه رفتند. 


من از تبار طایفه ای هستم که درحد خود برای آرمانهای این انقلاب زحمت کشیده است . چه با حضور تنگاتنگش در میان محرومین مناطق دور و مرزی ، چه در سالهای جنگ ، و چه در حضور رسانه ای اش که عمدتا همان جامعه آرمانی را در کم کاری و بدکاری و خوب کاری مسئولین رصد می کرده است . من ، دراین سی سال عمر انقلاب ، بسیار از باید ها و نباید ها نوشته و تصویر ساخته ام . و در این راه ، خدای می داند که آبروی خود را نیز به میان آورده ام و برای فرزندان و خانواده خویش زحمت تراشیده ام . و چون وامدار کسی و جریانی نبوده ام ، تیز گفته ام و تیز نوشته ام . بقدر بضاعت خود ، تلاش کرده ام دراین تیز گفتن و تیز نوشتن ، جانب انصاف و درستی را بگیرم .


این روزها اما ، روزهای تعلیق من و امسال من است . چرا ؟ خواهم گفت . من و امثال من ، در این سالها ، هرکجا که کم می آوردیم و بغضمان به مرحله شکفتن پا می نهاد ، به مولایمان خامنه ای پناه می بردیم . کاستی های خود را در کمال او غنا می بخشودیم . به زندگی ساده او غرور می ورزیدیم . از این که او به راه امام اصرار می ورزد، در پوست نمی گنجیدیم . واز این که او ، فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مالی و مسئله دار برحذر داشته ، ذوق زده می شدیم . من با لذت ، از میزان دارایی او که اگر قرار بر اسباب کشی باشد ، می شود اسباب و اثاثیه خانه او را در پشت یک وانت جای داد ، نوشته ام و ذوق کرده ام . من از انصاف و بزرگی و عدالت و شجاعت و سرزدن گاه و بی گاهش به صاحبان انقلاب نوشته و به آن بالیده ام .

این روزها که روزهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری است ، برای من و امثال من ، روزهای معلق بودن است . کسی نیست به سئوالها و ابهام های ما پاسخ بدهد . ما معلقیم . خامنه ای ما فصل الخطاب همه درماندگی ها بود ، اما من امروز به دنبال رهایی بخشی می گردم که مرا با گذشته ام آشتی دهد . من این روزها لذتی از سالهای خدمتم به انقلاب نمی برم . من از این که هموطنانم درخیابانهای شهر کشته می شوند ، به انقلابی بودن خود تردید می کنم . من افقی برای جامعه خود ترسیم کرده بودم که درآن افق ، حتی به اغتشاش و آتش زدن و خراب کردن اموال عمومی ، به دیده عبرت می نگرد و برای آن اعتبار و شانی قائل است . من جامعه ای را برای خود ترسیم کرده بودم که بزرگان نظام ، به مردم ، به چشم عیال خود می نگرند . حتی عیالی که به آنها پشت کرده باشد و در نجوای جهالت خود به آنها ناسزا بگوید . چه کنم ؟ من اینگونه جامعه ای را برای خود آراسته بودم . حکایات بعد از انتخابات ، بساط فکری مرا به هم ریخته است . این روزها من و امثال من دچار تردید شده ایم . قرار نبود در افق این انقلاب ، ظلم عربده بکشد و قداره به کمر ببندد . چه از طرف نظام چه از طرف مردم . قرار بود ما با برپایی این نظام ، خلا ایمانی و انسانی جوامع دیگر را به رخشان بکشیم . قرار بود به آنها بیاموزیم : مردمداری یعنی چه ؟ قرار بود صبوری و کرامت و درستی و انصاف و عدالت و زیبایی های گمشده انسانی را به نمایش درآوریم . من این روزها دریک خلا تعلیقی بسر می برم . از یاد آوری گذشته خویش هیچ لذت نمی برم . به مسئولین هم که نگاه می کنم ، آنها را برآمده از حق و انصاف نمی بینم . راستش را بخواهید این تردید درست بعد از اولین حادثه های بعد از همین انتخابات درمن و امثال من پیدا شده است . تا روز قبل از آن ، ما همان فداییان این انقلاب و نظام بودیم . یعنی فداییان آرمانهای خوبی که قرار بود این نظام برای مردم ما و مردم جهان به صحنه آورد . اما اکنون چه کنم ؟ خود را با چه ادله ای و احتجاجی متقاعد کنم که این روزهای جامعه من ، ادامه روزهای پیش از انتخابات است ؟ وهمان است که شهدا برای برپایی آرزوهای آرمانی این نظام از خود گذشتند ؟ این روزها من دست بر پشت دست خود می زنم و سرگردانم و ایکاش ایکاش می کنم . چه ایکاشهایی ؟ خواهم گفت :

۱- ایکاش رهبر ما درست یک روز پس از اخذ رای که هنوز شمارش آرا به پایان نرسیده ، پیام نمی داد و از نتیجه حاصله ابراز شادمانی نمی کرد . ایکاش به شکوه میلیونی شرکت کنند گان بسنده می فرمود .

۲ - ایکاش رهبر ما با اولین جرقه های اعتراض ، مثل یک بزرگ بسیار بزرگ ، جانب انصاف و عدل را می گرفت و به معترضین می فرمود : مگر خامنه ای مرده است که شما احساس دلتنگی می کنید ؟ خامنه ای هست برای این که هر معترضی احساس تنهایی نکند . خامنه ای هست تا کسی احساس نکند در این نظام فریاد رسی نیست . و می فرمود : من تا مادامی که رای دهندگان به اقناع کامل نرسند و نسبت به سلامت و صحت و نتیجه آرا خود احساس آرامش نکنند ، به جانبداری از رای دهندگان خواهم پرداخت و از حقوق آنان دفاع خواهم کرد.

۲- و کاش با اولین راهپیمایی معترضین ، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی ، محبوبیت خود را صد چندان می کرد . معترضین مگر چه می خواستند ؟ غیر از احقاق حق ؟ و در میان همان جمعیت ملیونی معترضین ، می فرمود : به چه معترضید ؟ به نتیجه آرا ؟ من درهمین جا اعلام می کنم که با شما برای احقاق حق تان همصدایم . برای من که رهبر شمایم ، در وجه حقوقی ، موافق و مخالف یکسانند .

۳ - ایکاش بعد از اولین درگیری ها و اولین کشته ها ، خامنه ای ما اعلام عزای عمومی می کرد . چرا ؟ برای این که کشته شده ها ، از اسراییل و آمریکا نیامده بودند و ضد انقلاب و منافق هم نبودند . از مردم بودند . گیریم که آنها در راهپیمایی غیرقانونی کشته شده اند ، و گیریم که به هشدار دستگاههای انتظامی اعتنا نکرده اند ، اما ایرانی که بودند . انسان که بودند . چرا ما برای کشته های دیگران ارج می نهیم و برای هموطنانمان ارعاب و اختفا و تنش پیشنهاد می کنیم ؟

۴ - ایکاش خامنه ای ما در خطبه های نماز جمعه بعد از انتخابات و بعد از تشنجات اخیر ، از خانواده های کشته شدگان دلجویی می کرد . اخلاق پیامبران اینگونه است . پیامبر ما به فرموده قرآن ، از جهل مردم آنچنان می گداخت و نسبت به آنان دلسوزی می کرد که خدای متعال به او هشدار می دهد . که ای رسول ما ، تو در جانبداری از جهال و نافهم ها ، داری خودت را از پای در می آوری ! مردم ما که به آن درجه نفهم نیستند . سئوالی داشته اند که در پاسخگویی نسبت به آن تعلل شد.

۵ - ایکاش نیروهای بسیجی و انتظامی و سپاهی وارد معرکه نمی شدند . مگر چه شده بود که اینهمه نیرو باید به میان می آمدند . خدا خوب می داند که با سخن گفتن درست با این مردم ، می شد همه آنان را مجاب کرد و محبت آنان را برای نظام ذخیره کرد و از این انشقاق بزرگ ایجاد شده جلوگیری کرد . مگر دیگر می شود این مردم زخم خورده را که تعدادشان هم کم نیست ، بار دیگر به جانبداری از نظام دعوت کرد .

۶ - ایکاش خامنه ای ما بلافاصله بعد از بالا گرفتن اعتراضات به تلویزیون دستور می فرمود تا برای آقای موسوی ، حتی بعنوان یک مجرم ، فرصتهایی ایجاد کنند تا او نظرات خود را باز بگوید . اگر این اتفاق می افتاد چه بسا فاجعه های بعدی رخ نمی داد که برای ما و برای نظام ما تا ابد لکه ننگی به شمار آید .

۷ - ایکاش مراجع ما سکوت خود را می شکستند و با صراحت در باره اغتشاش های اخیر اعلام موضع می کردند و تنها به کلی گویی و دعوت به آرامش و مراجعه به شورای نگهبان اکتفا نمی فرمودند . و مثلا آیت الله جوادی آملی ، در یک بیانیه بسیار آرام و روشنگرانه ، داستان هاله نور را که رییس جمهور جلوی چشم همه آن را ساختگی اعلام کرد ، یک حقیقت و یک ماجرای درست و رخداده بیان می کردند و نسبت به دروغگویی آقای احمدی نژاد ابراز تاسف می کردند . مگر نه این که مومن باید راست بگوید اگر چه به زیانش تمام شود ؟

۸ - خامنه ای ما در نماز جمعه ، منصفانه نسبت به کاندیداها و ناسزاگویی های آنان موضع درستی گرفت . اما ایکاش کسی از مردم ، حداقل عموم مردم ، از گرایش ایشان به آقای احمدی نژاد خبردار نمی شد . امام خمینی عزیز ، هیچگاه نسبت به بنی صدر - که حتما با وی مخالف بود - اعلام نظر صریح نکرد و به انتخاب مردم - اگر چه اشتباه - احترام نهاد .

۹ - ایکاش خامنه ای ما در ملاقات با نمایندگان مجلس ، که هنوز شورای نگهبان نظر قطعی خود را درباره صحت انتخابات اعلام نکرده ، انتخابات را سالم و تمام شده برنمی شمرد و همکاری نمایندگان با دولت را به بعد از اعلام نظر شورای نگهبان موکول می فرمود .

۱۰ - ایکاش خونی ریخته نمی شد و بسیجیان در هیبت لباس شخصی به میان نمی آمدند و برای یک چنین مسئله ساده ای که به راحتی می شد به نفع نظام و همان جمعیت چهل ملیونی شرکت کننده درانتخابات مصادره اش کرد ، قشون کشی حیرت انگیزی صورت نمی گرفت .

۱۱ - و ایکاش های دیگری که اینجا تاب تحمل آن را ندارد.


 مطلب اصلی در وبلاگ محمد نوری زاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:19 توسط مبین.م |

                18 تیر 78

                          ۱۸ تیر با طعم گس اشک آور!   

هر چه قدم از قدم برداشتم بغضم بیشتر شد.فریادم بلندتر شد.علامت پیروزیم بالاتر رفت.ماسک را از صورتم برداشتم.پارچه سبز بلندم را از جیب کوله بیرون کشیدم و کراواتی بستم دور گردنم.الله اکبر گفتم.یا حسین گفتم.گاهی میرحسین هم گفتم!.بلوار کشاورز روز 18تیر از حضور من و از حضور مابه خودش بالید.و البته خودمان هم به خودمان بالیدیم!.حقیقتا بغض دارد دیدن پیرزن عصا به دست.واکر به دست.حقیقتا بغض دارد مهربانی و یکدلی مردم در این روزها.و حقیقتا گریه باید کرد برای آن هایی که هنوز در خواب غفلت هستند.گریه باید کرد برای کسانی که وحشی گری بسیج و نیروی انتظامی را می بینند و سکوت می کنند.امیدوارم روزی به هوش بیایند و امیدوارم آن روز دیر نباشد.امیدوارم آن روز خیابان های تهران به خون جوانان رنگین نشده باشد.از چهارراه ولیعصر که به سمت انقلاب نگذاشتند برویم درست.هدایتمان کردند به جایی که کنترلمان کنند و بزنندمان درست.گاز اشک آور و اسپری فلفل به خوردمان دادند درست.تیر هوایی برایمان شلیک کردند این هم درست.اما در نهایت ما پیروز بودیم.ما باهم بودیم.کنار هم بودیم.بدون این که فرقی بینمان باشد.بدون این که اختلافی بینمان باشد.خوشا به سعادت آن هایی که در این روزها کشته شدند.برایمان شهید شدند.خوشا به سعادت نداها و کیانوش ها و ایمان ها.خوشا به غیرت زندانیان اخیر.سیاسیون دربند.روزهای سرنوشت سازی را پشت سر می گذاریم.امیدوارم الله اکبرهای شبانه.اعتراض های خیابانی و کشته دادن ها نتیجه داشته باشد.که دارد.به خداوند منان قسم،این روزها ما پیروزیم.معجونی که این روزهای به خورد ما می دهند چه گواراست!.پنجشنبه معجونی گواراتر را به خوردمان دادند!....۱۸ تیر با طعم گس اشک آور!

 چه کسی بهتر از سازگارا؟

حالا دیگر این ملت هستند که آرام آرام جنبش را جلو می برند.به عبارتی خودمان رهبر خودمان هستیم.این که خیلی ها می گویند باید محسن سازگارا رهبری این جنبش را عهده دار شود و تا حدودی هم این کار را انجام داده پیشنهاد فوق العاده خوبی است.چه کسی بهتر از محسن سازگارا.چه کسی بهتر از یار غار امام(ره) در فرانسه.از بنیان گذاران اصلی سپاه(نیرویی که قرار بود مردمی باشد ولی نشد).معاون سیاسی محمدعلی رجایی.مدیر رادیو بعد از انقلاب و چندین پست و مقام دیگر در همین حکومت.چه کسی بهتر از سازگارا که اندیشه هایش همسو با شریعتی و آل احمد و دیگران است.چه کسی بهتر از سازگارا که در همین حکومت زندانی سیاسی بود و شکنجه های فراوان را تحمل کرد.این که موسوی و کروبی(البته بیشتر کروبی) خود را همسو با ملت و جوانان معترض می دانند اتفاق قشنگی است.اما این همراهی و همپایی باید هدف دار باشد.این که موسوی سکوت کرده اصلا برای ما خوش آیند نیست.ما اینک خواسته هایمان فراتر رفته.اینک موسوی بهانه ای است برای اعتراضات.ما حقیقتا خواستار ایرانی هستیم آزاد.ایرانی که از آن بوی جماران را حس کنیم.و این امر محقق نمی شود جز اینکه دولت کودتا خلع شود.اینکه محسن سازگارا یا امثال وی رهبری جنبش را به عهده بگیرند اتفاق خوش آیندیست.امیدوارم در سایه پروردگار این جنبش به هدف خود برسد.

                      

                                                  سازگارا در دوران حبس اوین دست به اعتصاب غذا زد

                                           

                                                                    این روزهای دکتر سازگارا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:4 توسط مبین.م |


       

شادی و غمی که این روزهایم را به هم گره زده دوست دارم...حزن انگیز صدایم می کنی بانو...حزن انگیز دوستم داری بانو...بانوی روزهای داغ تابستانی...

شکوه و جلوه ات مرا در تسخیر دارد......بد فرم!

برگشتیم به روال عادی وبلاگ نویسی....کامنتدونی تعطیل....کماکان ورود دروغگوها ممنوع....دروغ ممنوع!

تنهایی برای من یک معنای فوق العاده خاص دارد.همان طور که اعصاب داغون و ناراحت.در اوج خنده و مسخره بازی ناراحتم و با یک دنیا دور و وری!! همشان برایم معنای دری وری!! پیدا می کنند و از بیخ تنها می شوم![نیشخند].....گول خوردی که!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:35 توسط مبین.م

اين كه تقلب در انتخابات دهم گسترده و آشكار بوده بر هيچ كس پنهان نيست.اين كه اينهايي كه در كوچه و خيابان براي احقاق حق خودشون تظاهرات مي كنند و شعار و مي دهند و گاز اشك آور و گاهي هم گلوله داغ! مي خورند را همه مي بينند جز آن هايي كه بايد ببينند.همواره هم در تظاهرات هايي كه شركت داشتم اين حرف را از معترضين شنيدم كه :"لازم نيست كسي ما رو ببينه،صداوسيما نشونمون بده و بگه اينا معترضن.مهم اينه كه ما و همه ايران ما رو مي بينند.".گاهي بعد از شنيدن اين جملات بغض ته گلويم را مي گرفت.وقتي كه توي تظاهرات دستبند سبز به دستم مي بستم و بالا مي گرفتم و براي شناسايي نشدن ماسك و عينك آفتابي مي زدم و دست هايم را مي بردم بالا و فرياد مي زدم:"ايراني دستت رو بيار بالا" و جمعيت خسته و گرمازده دستشان را بالا مي گرفتند،بغض ته گلويم را مي گرفت.وقتي پيرمردها و پيرزن هايي را مي ديدم كه شايد توانايي انجام خيلي كارها رو ندارند و به تظاهرات مي آمدند بغض ته گلويم را مي گرفت.خوبي اين اعتراضات و درگيري هاي اين چند وقت،خيلي بيش تر از بدي هايش بود.هيچ وقت فكرش را نمي كردم كه جرات اين رو داشته باشم كه در تظاهراتي اين چنيني شركت كنم.با اين كه مي ديدم دارد به سمتمون تيراندازي مي شود و فرت و فرت مثل نقل و نبات گاز اشك آور مي زنند،باز هم صدايم را بلندتر مي كردم و فرياد مي زدم و در صف اول و دوم مردم بودم.حتي آن موقع كه در كوچه پايگاه جناح بهمان حمله كردند و تيراندازي شد و من و 4نفر ديگر در جايي تنگ گير افتاديم و همه فرار كردند و دود ناشي از تيراندازي و گاز اشك آور همه جا را گرفته بود فقط به اين فكر كردم كه من اگر هم كشته شوم براي اهدافم كشته مي شوم و فقط توانستم اشهد خودم را بخونم.يا آن موقع كه سه نفر جلويم تير مي خوردند و براي بستن دست يكيشان تمام دستم خوني مي شد،باز هم ترس نداشتم و رو به بسيجي ها دست هاي خوني ام را بالا مي گرفتم و فرياد مي زدم :"مي كشم مي كشم آنكه برادرم كشت" و جمعيتي هم همراه من شعار مي داند.و وقتي تو مترو پليس به ضرب و شتم مردم مشغول حتي يك لحظه هم حاضر نشدم دستبند سبزم را باز كنم.در اين روزها چيزهايي ياد گرفتم كه شايد تا آخر عمرم نتوانم يكيشان را هم تكرار كنم.حالا هم فقط مي توانم پاي سيستم لعنتي ام بنشينم و اخبار را دنبال كنم و فحش هايي را كه به لطف اين روزها تو دهنم افتاده نثار بعضي ها كنم.مثلا :"بي شرف...بي پدر....بي نا.مو.س...." و بدتر از اين چيزها!.حالا فقط به صدا و سيما فحش مي دهم كه اخبار را وارونه جلوه مي دهد و تنش مي خارد!.كه اخبار خنده داري مي دهد از كشته شدن ندا آقاسلطان توسط خبرنگار بي بي سي براي ساخت يك مستند توپ!.صدا و سيمااي كه حتي نمي دانست آن عكسي كه به اسم ندا مرتبا نشان مي داد مربوط به خانم ندا سلطاني بود نه ندا آقاسلطان!.و امروز من كلا تعطيلم.آهنگ هاي حماسي گوش مي دهم.ساري گلين عليزاده را گوش مي دهم كه خوب به اين روزها مياد.و اميدوارم براي روزهاي بهتر كه اگر لازم باشد باز هم براي فرياد آزادي به خيابان بروم و حتي براي اهدافم كشته بشوم.روزي كه براي تظاهرات هفت تير مي رفتم به شوخي به مامانم گفتم :"به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد!".
ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم.....
آقاي لاريجاني.....يادمه اظهاري هم موقع انقلاب صداي الله اكبر مردم رو صداي نوار پر شده مي دونست!....دقيقا يادمه كه ميگما!

به قول يه بنده خدايي شاه خيلي ظالم بود،خيلي ستمكار بود.....ولي هرچي بود ديگه اس ام اس رو قطع نمي كرد.....اينترنت رو نمي ريد توش!
8-4-88 ++ دردنوشته اي از آنچه در كوچه قبا گذشت: دوباره خون گریست بزن، محکم بزن، اما نخند
10-4-88 ++  این جوری که پیداست و به نقل از Green vote و سایر منابع موثق اطلاع رسانی،قرار است روز 18تیر تظاهرات بزرگی برگزار شود.مسیر های تظاهرات را از اینجا دنبال کنید  http://tiny.cc/AXKWm
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:27 توسط مبین.م |