روزهای عجیبی را می گذرانیم.روزهایی که عزاداریم.عزادار دوستانمان.هم رزمانمان.همکلاسی هایمان.اما می گذرند این روزها هم.مهم این است که چطور بگذرند.سکوتی داریم با هزاران معنا.با هزاران حرف.با هزاران فریاد.فریادی برای احقاق حق ضایع شده.امروز به سوگ نشستیم.برای همان ها.همان هایی که برای آرمان هایشان رفتند.انگ خرابکار بهشان چسباندند.ولی برای ما شهیدند.یاد خاطرند.برای ما که جوانان نسل دهه ی ۶۰ هستیم.نسلی که برچسب بی خیالی و بی بخاری! دارند.امروز ما هستیم که برای حماسه آفرینی آماده ایم.امروز ما همان ها هستیم.امروز برای ما دانشگاه و درس و مشق معنا ندارد.امروز ما برای ما شدن در کنار هم هستیم.امروز در خانه نشستن ما حرام است.ما.من و تو.به قول دوستی،کاری می کنیم که ۳۰ سال بعد سر کلاس تاریخ معلم به دانش آموزان بگویند:"اینجا رو زیرش خط بکشید....مهمه!".امروز ما برای براندازی نظام نیامده ایم که انگ ضد انقلابی و خس و خاشاک و هزار حرف مفت به ما می زنند.امروز ما برای باز پس گیری آرائ مان.برای باز پس گیری حقمان.حقی به رنگ سبز.واقعا چه به روز ما آمده که از زندگی روزمره خودمان دل کنده ایم.از تفریحاتمان زده ایم و جانمان را در دست گرفته به دل خطر خطر زده ایم؟چه به روز من آمده؟ما همان ها هستیم.همان دهه 60ی ها.همان سوسول های چت مخ که خس و خاشاک نامیده شدند.اینک منتظر حماسه ای باشید که بنیادتان را براندازد.حماسه ای سبز.حماسه ای سفید.حماسه ای سرخ.حماسه خس و خاشاک!...
گرگها خوب بدانند که دراین ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
رای سبز من، هرگز نام سیاه تو نبود.....
به یاد بچه های کوی دانشگاه.....
فوری فوری :: دوستان توجه کنید امروز جمعه ۲۹/۳/۸۸ هیچ گونه برنامه ی تظاهرات و یا تجمع اعتراض آمیز سکوت نداریم.مهدی کروبی هم برنامه اش را لغو کرده.شنبه ۱۶ بعداز ظهر میدان انقلاب به سمت آزادی.یادتان باشد ما هنوز عزاداریم.پارچه مشکی ببندید در کنار سبزتان...
آقای فرهاد جعفری که کافه پیانویت حتی لایق خاک خوردن تو کتابخانه هم نیست،بهتر است سیگارت رو بکشی...قهوه ات رو بنوشی و بعد از نهار برای عافیت آروغ بزنی....و البته به محمود احمدی نژاد فکر کنی چون فقط در چنین وضعیت مضحکی می شود بهش فکر کرد....بهتر است سری به حرم امام رضا(ع) بزنی....هم برای شرکت در مراسم خاکسپاری یکی از شهدای میدان آزادی و هم برای اخذ شفای عاجل!!
ساختن خیلی سخته....ولی خراب کردن خیلی راحت...خیلی.کاش همه چیز رو خراب نمی کردی و به همه چیز اینقدر راحت پشت پا نمی زدی....کاش بهم می گفتی چی دیدی که من رو پست می دونی....من پستم....تا اطلاع ثانوی!
بلاگفا داغونه....نمی تونم کامنتدونی رو ببندم.ارور میده....یاهو هم داغونه....پی ام رد نمی کنه
من عهدی نشکستم
می دونم چی میگی....می فهمم....نفهم نیستم....
دست مزدوران و خائنان و وطن فروشان رو کوتاه می کنیم.کسانی که به اسم دین و ولی فقیه جوانان و دوستان ما رو می کشند.....می کشیمتوووون!![]()
دیروز را همه دیدند.همه بودن و همه یکدل و یک صدا.صدا که چه عرض کنم.با سکوت خودمان فریاد زدیم.فریاد اعتراض.فریاد خشم.نفرت.انزجار.واقعا روز با شکوهی بود.تسلیم هیچ کس نشدیم.واقعا لذت بردم.جمعیت میلیونی که از میدان امام حسین تا آزادی دست در دست هم بودند.همه روشنفکر.همه خوش فکر.پیر و جوان.دختر و پسر.واقعا مردم گزک دست بسیجی ها ندادند.به سربازان نیروی انتظامی گل دادیم و با آن ها دوستانه برخورد کردیم.تا میدان آزادی هیچ حرکت آشوبگرانه ندیدیم.یعنی ما نبودیم.برای میرحسین راه باز کردیم.کروبی را حمایت کردیم.ولی این احمق های بسیجی شروع به تیراندازی بیخودی کردند.مردم هم احساستی شدند و شعار دادند.ریختیم پایگاهشان را روی سرشان خراب کردیم و به آتش کشیدیم.خود من یک نفر از زخمی ها را که تیر به دستش خورده بود،دستش را بستم و سوار یک موتور رهگذر کردم و فرستادم بیمارستان.دستام پر از خون بود.واقعا برای همه آن هایی که ناآگاهانه از اتحاد مردم،می خواهند این اتحاد را زیر سوا ببرند متاسفم.وعده ما امروز راس ساعت ۵ بعدازظهر میدان ولیعصر.....
متاسفم برای همه مان.همه مان.برای این حضور به واقع سبزمان!.حضوری که طی چند ساعت رنگ آن را به قهوه ای تغییر دادند.به واقع برای مملکت مان ایران متاسفم.برای سردمداران این مملکت.برای شخص سید علی خامنه ای.برای کسی که ادعای جانشینی امام خمینی را دارد ولی حتی سر سوزنی از شخصیت امام را ندارد.اراده امام و اندیشه و تفکر امام را.متاسفم برای نیروی انتظامی این کشور که هموطنان خودشان را،بدون توجه به این که پسر است یا دختر زیر ضربات چماق!! های خودشان له می کردند.متاسفم برای شخصیت ترسوی سیاستمدارهای ایرانی.متاسفم برای همه تان.اس ام اس تعطیل.موبایل تعطیل.اینترنت تعطیل.خطوط بی آر تی منتهی به ولیعصر تعطیل.همین الآن هم خبر رسید که طرفداران میرحسین را در خیابان انقلاب به بدترین شکل ممکن می زنند.اگر ایرانی هستید و اگر آرمان هایتان برایتان مهم است فردا راس ساعت ۱۶در میدان انقلاب باشید تا با موج سبز خودمان که توسط احمدی نژاد تحقیر شد به سمت میدان آزادی حرکت کنیم و به همه بفهمانیم که این حضور نه برای ابراز علاقه به نظام،بلکه برای ابراز انزجار از این نظام سلطه بوده و نشان دادیم ما خواستار تغییر هستیم.به طور قطع این سومین و آخرین باری بود که مهر انتخابات ریاست جمهوری ایران در شناسنامه من جا خوش کرد.
پ.ن :ستاد میرحسین موسوی و رئیس ستاد انتخاباتی وی این چنین اطلاع رسانی کردند : "رییس ستاد انتخاباتی آقای مهندس میرحسین موسوی طی نامه ای از وزیر کشور درخواست کرد مجوز لازم برای راهپیمایی آرام مردم در سراسر کشور و در اعتراض به شیوه برگزاری انتخابات، در ساعت 4 بعد از ظهر روز دوشنبه مورخ 25 / 3 / 88 را صادر کند.
در این درخواست، مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا میدان آزادی و سخنران آن نیز آقای مهندس میرحسین موسوی اعلام شده است.
مسیر راهپیمایی در سایر استانها و شهرستانها به طور جداگانه تعیین و اعلام خواهد شد.
بدیهی است که به طور قطع این راهپیمایی انجام خواهد شد و درخواست صدور مجوز به نوعی هشدار به مسئولین امنیتی بوده.متاسفم برای کسانی که حتی خبر ندارند در اتاق کناری منزل خودشان چه اتفاقاتی رخ می دهد!!.......مرجع خبری من سایت های رسمی میرحسین است نه یاهو مسنجر!
همین الآن تمام سایت های حامی میرحسین که از ساعاتی قبل رفع فیلتر شده بود،مجددا فیلتر شد!
دیشب خودم را جر دادم تا بهتان اطلاع بدم اوضاع چه ریختیه ولی این بلاگفا واقعا داره کار کثیفی می کند.سیاست تخمی مسئولان بلاگفا بدجوری رو نرو منه!
واقعا از جو متحد و یکدست دانشگاه لذت بردم.همه به خون خواهی میرحسین.همه متحد.یه یا حسین تا میرحسین....
علی الحساب مصاحبه محسن مخملباف(سخنگوی ستاد میرحسین در خارج از کشور) با رادیو فردا رو داشته باشید.چیزی که واقعا هست را گفته و مردم را به حق طلبی دعوت کرده!

ــ خر، کاغذ بخورد؟
ــ ها.
ــ به خیالات رسیده، خر کاغذ نمی خورد.
ــ من دیدهام زیاد. و همانها هستند که برای بزها دست گرفتهاند. و گرنه بز هم کاغذ نمیخورد.
ــ نمی خورد؟
ــ گاهی مگر برای چرز...
ــ پس بز کاغذ می خورد.
ــ می خورد.
ــ خر ولی کاغذ نمی خورد.
ــ نمی خورد.
ــ پس چه چیزی را می خواهی نشان دهی که جایی می نویسی روزنامه را انداختم پیش پوز خری که کاغذ می خورد و رفتم؟
ــ درست یادم نیست. شاید برای این که دلم می خواست روزنامه را قپی بزند و قورت دهد. بز برگ برگ می خورد و لفتش می دهد. انگار می خواهد به مغز کاهو برسد.
ــ بز کم ات بود حیوان گنده تری طلب می کردی.
ــ شاید.
ــ نبود.
ــ نبود؟ بود. فراوان. حاشیه ی جاده، نر، ماده.
ــ دیدی که کاغذ بخورد؟
ــ ها.
ــ بز یا خر؟
ــ همان خر. بز هم بود.
ــ بز وابسته به کاغذ است، از شهر زیاد دور نمی شود. خر ولی در همه جای راه هست. بز کاغذ می خورد.
ــ می خورد.
ــ خر ولی نمی خورد.
ــ نمی خورد.
ــ خر کاغذخوار خیالی است. فکر آن روزنامه در نوشته ات باش.
ــ چه کارش کنم؟
ــ بندازش جلو چند تا بز. سه راه امیدیه، جایی که در خیال تو است بزها زیادترند.
ــ مگر تو در خیال منی؟ چه می دانی امیدیه ی خیال من کجاست؟
ــ نمی دانم؟
ــ می دانی؟
ــ نمی دانم؟
ــ نمی دانم.
ــ تو بگو آ و در آ: آب، پهنا پهنا: پیش نهاد بود. ببین!
ــ چی را؟
ــ چی را؟ جای بز و خر دیگر.
کاش من جای بز بودم....بز جای من بود....من جای بز......بز جای....
روبان سبز زدیم به بلاگ.....چه کنیم دیگه!
به همه کاندیداها احترام میذارم.....حتی به احمدی نژاد.....امروز دستم رو دادم الناز واسم دستبند احمدی نژاد بست....احترام در عمل باید ثابت بشه دیگه!
موضع من موضع سکوت است فعلا....وای به روزی که بگویم سخن!
از مناسبتی شدن پست بدم می آید ولی به عنوان کسی که اسمش دانشجو است و اگر خدا قبول کند! صفت روشنفکر را برای خودش برگزیده و طبعا طرفدار شخص میرحسین موسوی است،حیفم آمد دو کلام از مناظره دیشب مهندس موسوی و احمدی نژاد حرفی نزنم.من هم مثل میرحسین شوکه شدم از نحوه بیان احمدی نژاد و انتقاد تند او از عملکرد دولت های قبل از خود . شاید همین مهم ترین عامل شکستش در مناظره با موسوی بود.از همان ابتدا هم شوک شدن موسوی از نحوه حرف زدنش مشخص بود.لرزش صدا و عدم تسلط بر سخنوری کاملا در وی مشهود بود.احمدی نژاد کاملا بدون فکر و بدون واهمه ۴۵دقیقه تمام،موسوی و دولت های خاتمی و هاشمی و حتی شخص هاشمی و ناطق را زیر رگبار سخت ترین انتقادات گرفت و موسوی در جواب فقط از اهداف و برنامه هایش گفت و دفاع آن چنانی از خود و حامیانش در برابر احمدی نژاد نداشت.احمدی نژاد با این تفکر که ضربه اول را محکم زده و می تواند از عدم تسلط موسوی برای پیشبرد اهداف تخریبی خود استفاده کند،روند مناظره را به دست گرفته بود.با توجه به پر رویی و وقاحت خاصی که دارد تمام آن چه را که از اخلاق به دور بود نشان داد.و با این حرکت خود نه توانست چهره مثبتی از خود جلوه دهد و نه توانست حامیانی برای خود دست و پا کند.و واقعا از هوشیاری موسوی لذت بردم.از این که ۴۵دقیقه انتقاد و بعضا توهین را از سوی احمدی نژاد تحمل کرد و در انتها و هنگامی که احمدی نژاد وقتی برای صحبت نداشت،او را به گوشه رینگ برد و در انتها هم ناک اوتش کرد.چهره بر افروخته احمدی نژاد و تلاش وی برای بهبود اوضاع کاملا مشخص بود.و در انتها هم جناب دکتر با عصبانیت از وقت کم مناظره گلایه کرد و برنامه به پایان رسید.نه این که چون طرفدار موسوی هستم چنین مطلبی نوشتم.خیر.چون طرفدار اصلاحات هستم این مطلب را نوشتم.حال این که عقیده دارم طرفداران موسوی با احساسی برخورد کردن با قضیه لطمه خواهند دید.به نظر من این نحوه برخورد و حمایت از موسوی صحیح نیست.به نظر من برنامه های مهدی کروبی هم دست کمی از موسوی ندارد.چه بسا کامل تر و جامع تر هم باشد.حداقل از برنامه های کروبی این برداشت می شود که ظرف مدت این چهار سال روی حزب نوپای خود کار کرده و واقعا برنامه های گسترده ای تدارک دیده.به هر تقدیر مناظره دیشب احمدی نژاد و موسوی راند اول بود.راند دوم را موسوی بازی نمی کند.شیخ مهدی کروبی وارد رینگ مبارزه می شود...
باید منتظر بیانات آقای خامنه ای راجع به اظهار نظر احمدی نژاد راجع به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و مشاور رهبر باشیم.اگر این چنین نشود باید منتظر برخورد مستقیم آن ها باشیم.
این پست استثنا است...کامنتدونیش بازه!......نه دوباره بستمش.....وجدان هم خوب چیزیه بابا...وقتی به یکی قول میدی باید برای قول خودت و شخصیت او که اتفاقا کلی هم دوسش داری ارزش قائل بشی دیگه....شرمنده!![]()
وقتی از ته دل می خندی دلم می خواد بپرم ماچت کنم.....اگه نزنی تو سرم!!
صداي التماسش زير آب حباب شد، مثل بغض خودم، نميتوانستم تحمل كنم، گردنش را بيشتر توي آب فرو كردم، ديگر جان نميكند، ولي خودم خيلي جان كندم، تمام اين شبها بوي نارنج حياط را بوي خون ميگرفت، نميتوانستم بخوابم، همهاش دوران بچه گيم جلوي چشمم مي آمد و صداي التماسم كه زير آب حباب ميشد، ميخواستم يك جور ديگري باشم، من بابا شوم و يكي ديگر من، سرم را كه با تيغ ميزد، پس گردن خونيم را ميگرفت و فرو ميكرد در حوض و ميگفت: "اصلاحت ميكنم، آدمت ميكنم، اگه منم كه درست ميشي، يا ميكشمت يا درستت ميكنم."صداي التماسم زير آب حباب ميشد و من هم نيمه جان با يک سر بيمو، در آب گريه ميكردم.دستي پس سرم كشيدم و در آينه سرباز خانه، تيغ را از سرم،روي گردنم سراندم، خون پاشيد روي ديوار و با كف و آب قاطي شد.صداي چرخهاي ماشينش را از صد فرسخي هم ميشنيدم، انگار گوشم با اين صدا كوك شده بود، همين كه رد ميشد سوت ميكشيد.صبح كه ميشد يك لباس لجني رنگ ميپوشيدم و بوي گندش با بوي پوتينهام قاطي ميشد، تفنگم را ميبستم و يك لنگه پا ميايستادم.بچه كه بودم هر روز ميديدمش، با عروسكش، از جلویم رد ميشد و من را كه ميديد، ميخنديد و ميگفت: " مثل عروسكاي زشت ميموني “ و ميرفت. مداد رنگي صورتيش را هنوز دارم، آخرين بار توي حوض وسط خانه مان پيدایش كردم. بعدا كه مدرسهايي شدم، عاشق يكي شدم كه اتفاقا هم اسم او بود.هر روز از جلوي مدرسه مان تعقيبش ميكردم، يك مانتوي صورتي پر رنگ ميپوشيد. يك بار كه به سمتم برگشت به تته پته افتادم، نميدانستم چه بهش بگویم، به من نگاه چندش آوري كرد و گفت: “ بو گندو، شبيه آقا محمد خاني “سرم را كردم توي حوض، چشمانم خوني شده بود، با تيغ چند تا ماهي توي حوض رو سر بريدم، از لاي انگشتانم خون زد بيرون، روي لبانم را با خون صورتيشان صورتي كردم و گفتم:"اصلاحتون مي كنم".بابایم را نقاشي كردم، مثل خودش شده بود، سر تراشيده و چشماني خوني، نقاشي را از دستم قاپيد، خنديد و گفت: "عجب هيولايي كشيدي، عين خودته ".تيغ را از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ را حس ميكردم، پارسال همين موقعها خود زني كرد، رفيقم را ميگویم، بهمان ميگفتند:" دوقلوهاي به هم چسبيده". تفنگم را برداشتم، بند پوتينهایم را محكم كردم. صداي چرخهاي ماشينش را از صد فرسخي ميشناختم، حباب هاي خوني درون آب صورتي شده بود، درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگر چرخهاي ماشين از رویش رد شده بودند.سرم را با تيغ زد و پس گردن خونيم را گرفت و فرو كرد درون حوض آب و گفت:" اصلاحت ميكنم، آدمت ميكنم، اگه منم كه درست ميشي، يا ميكشمت يا درستت ميكنم".موج جمع شده بود توي پيشونيم، عكس بابایم افتاده بود توي حوض آب، مشت كوبيدم وسط آب، خواستم آن چروكهاي بد تركيب را بشكنم، حبابهاي صورتي وارد گلویم شد و روي آن چروكهاي زشت را پر كرد، دهنم تلخ و شور شد، دستانم ميلرزيد.نميتوانستم بخوابم چهرهاش درست يادم نيست، پشتش را كرده بود به من، يک لباس صورتي تنش بود و از پشت گردنش خون ميريخت، پارسال بود همين موقعها، هنوز هم من را نميديد، حتي حالا كه يك سالي از خفه كردنش ميگذرد هم نگاهم نميكند، عروسكش را بغل كرد و با مداد صورتيش، توي چشمان نقاشيم رو پر كرد. خون از توي چشمانم زد بيرون، با دستم تفنگ را حس ميكردم، پارسال همين موقعها بود، خود زني كردم، مغزم پاشيد كف حوض؛ تمام آب حوض قرمز شد.
از طرف هات چاکلت به بازی ::اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟!:: دعوت شدیم.لبیک گفتیم.اینا رو هم با خودمون میاریم! : مسی - پریا - باقالی - مهرنوش(همه نوعش!)......بعضی ها هم می دونم اگه بگم نیمیان!
من به شخصه اگه یک زن بودم این ریختی می شدم:
۱-کاملا کد بانو و عاشق آشپزی و خانه و خانواده!
۲-مثل الآن عاشق کارهای متحیر العقول و دست گذاشتن رو کارایی که دیگران جراتش رو ندارن.
۳-به هیچ پسری اعم از خوشتیپ و پولدار و تحصیل کرده و این حرفا محل هاپو هم نمی ذاشتم!
۴-حتما کمدی پر از عروسک های رنگ و وارنگ داشتم.
۵-عمرا وبلاگ نویسی نمی کردم!
۶-آهان از ذوق و سلیقه ی زنانه ام که یحتمل اون موقع دو سه برابر دوران مرد بودن باشه استفاده می کردم و گرافیستی می شدم سرتر از استاد ممیز!
بهترین و قشنگ ترین لحظات و روزهای عمرم در حال گذر است و من نگرانم....نگران تمام شدنشان...
تحسین می کنم فیلم "پابرهنه در بهشت را"....افشین هاشمی را....هومن سیدی را.....و حتی امیرکاوه آهنجان را....
این چند روزه حداقل ۴،۵ نفر از بچه های دانشکده با چشمانی گرد شده از من پرسیدن :"موهات رو مش کردی؟!"....و جواب شنیدن :"امروز هم نوبت اپیلیدی دارم تازه!"
راهرو ها رو بوی عجیب و متعفنی گرفته.بویی مثل بوی جسد.بوی خون.یادم نمی آید از ورودی شماره یک وارد شدم یا نه ولی یادم می آید که روی درب ورودی چیزی حک شده بود.چیزی مثل یک کارد سلاخی.وارد راهرو اصلی شدم.راهرویی که تعداد زیادی راهروی فرعی داشت و هرکدام از آن ها به اتاقی ختم می شد.تا میانه راهرو را به آرامی رفتم و چیزی توجه ام را جلب نکرد.کمی که از میانه گذشته بودم زن و مردی توجه من را به خودشون جلب کردند.انگار از دل تاریخ و از قرون وسطی بیرونشان کشیده باشند و میان این راهرو رهایشان کرده باشند.دست در دست هم از پیاله ای می نوشیدند و می رقصیدند و هر از گاهی هم یکدیگر را می بوسیدند.چهره شان،چشمانشان،نگاهشان یخ زده بود.خدای من.فراموش کردن چنین تصویری محال است.از جیب کت مرد یخ زده گوشه ای از یک کاغذ بیرون زده بود.توجه ام را جلب کرد.ناخودآگاه به سمتش رفتم.خواستم کاغذ را از جیبش بیرون بکشم.نمی دانم چرا.ولی حس می کردم می تواند به خلاصی ام از این توهم لعنتی کمک کند.چند بار دستم را تا نزدیکی جیبش بردم ولی نتوانستم دستم را به جیبش فرو کنم.به یک باره حس بدی به من دست داد.گویی قالبی از یخ را روی شانه ی راستم گذاشته اند.با ترس سرم را برگرداندم.زن با همان چشمان یخ زده به من خیره شده بود.بی اختیار و بدون هیچ اراده ای دست به دستش دادم و بی اختیار خودم را در حال رقصیدن با او یافتم.زنی با چشمانی یخ زده.بدنی یخ زده.گذر زمان بی معنا بود و بی درنگ با من می رقصید.مرا به آغوش می کشید و بی واهمه موهایم را پریشان می کرد.یک لحظه.یک آن.ناگهان به عمقی از یخ فرو رفتم.به انتهای راهرو پرت شدم.خودم را در آغوش زن دیدم.در حالی که با ولع خاصی یکدیگر را می بوسیدیم.گویی افرادی دستانم را گرفته و مرا به ترتیب با طبقات پائین تری از ساختمان منتقل می کردند.در طبقه اول ساختمان رهایم می کنند.من اینجا هستم.جسم بی جان من در طبقه اول ساختمانی که یک طبقه بیشتر ندارد رها شده.ساختمانی که یک درب بیشتر ندارد.ساختمان سرد خانه بیمارستان شهر.
مرگ آن قدر ها هم که فکرش را می کنیم زشت و کریه المنظر نیست.
قالب جدیدم را دوست دارم.کلی روش وقت گذاشتم.چشمم درآمد تا تکه تکه این قالب رو ردیف کردم.هدرش را خیلی دوست دارم.خیلی.
زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.
"زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."
اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.
"زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."
داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد. زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.
" سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند. موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.
هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود. اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.
هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.
از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.
هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"
باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود
چه خوب است که آدم ها زود قضاوت نکنند و زود حکم صادر نکنند و زودتر هم اجرایش نکنند.
توی این لحظه خالی
توی این اتاق خلوت
انگاری کسی رسیده
توی نور و توی ظلمت
.
.
.