
ساعت دیواری بزرگ پاندول دار راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر گیر کرده.خوابیده.نبضم یک در میان می زند.نفس هایم به شماره افتاده و بوی مرگ فضای خانه را پر کرده.مجموعه ای از اصوات موهوم در سرم می پیچد و زنگ می زند و با هر زنگ زدنش پنداری پتکی را محکم بر مغزم می کوبد.لکه ی سیاهی جلوی دیدگانم را گرفته.مجال نمی دهد تماشا کنم سیاهی های دنیا را.فردی بلند قامت و زیبا رو را می بینم.مدت هاست با من هم خانه شده.دقیقا از ۸ روز پیش.راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر.زنگ خانه به صدا درآمد.درب را باز کردم.صدای زنگ درب،در گوشم پیچید و پیچید.با لباسی مندرس و پاره و پوره دیدم فردی را که حالا با لباسی تر و تمیز سفید در خانه ام می پلکد.لباسی سفید تر از برف.کمی که فکر می کنم می بینم دوستش دارم.حرف نمی زند.فقط و فقط گوش می کند.نگاهش خیره نیست.حس دارد.حسی که می گوید او یک ژنده پوش مادرزاد نیست!.آه....دایره افکارم لحظه به لحظه محدود تر می شود.آدم عجیبی است.به چشم بر هم زدنی از این اتاق به اتاق دیگر می رود.آه.....دایره تخیلاتم لحظه به لحظه وسیع تر می شود.اما ژنده پوش یک توهم نیست.توهمی از سر یک مستی سرخوشانه یا یک نعشگی بعد از دود کردن مثقالی تریاک فرد اعلا.بدون ذره ای ناخالصی!.تشنگی عجیبی مرا فرا گرفته.قدم از قدم برداشتن هم برایم سخته شده.ژنده پوش که پنداری افکارم را هم تسخیر کرده با لیوانی پر از آب،آبی زلال بالای سرم می نشیند.نگاهم به ساعت دیواری بزرگ پاندول دار می افتد.راست ۱۲.۳۰ ظهر هشت روز قبل.روز مرگ من.روزی که نبض ساعت دیواری بزرگ پاندول دار برای همیشه ایستاد....
نوشتن این نیست که هر چی تو ذهنت میاد رو بنویسی و فکر کنی چون از ذهنت میاد و بعضا از دلت میاد،لزوما به دل هم می نشیند.نوشتن اگه از دلت باشه هیچ وقت به از دل به مغز و از مغز به سر انگشتانت و از سر انگشتانت به دکمه های کیبردت منتقل نمیشه.بلکه این فرآیند اینجوری خواهد بود : دل +++-- مغز +++-- دست +++-- قلم +++-- کاغذ.نوشته ای که روی کاغذ نیاد مفت نمی ارزد....
کم کم وقت آن رسیده که گرد و خاک رسوخ کرده در لایه لایه های مغزمان را بتکانیم.وقت آن رسیده نگاهمان را عوض کنیم.به قول گفتنی جور دیگر باد دید.حتی با همین دو چشم نابینا.
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن .
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده مي كنم زن از خوشحالی پريد بالا و :گفت! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم .
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد .حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد ! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه !!!فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند
گاهی دنیا همه ی آن چیزی نیست که می بینیم.اکثر اوقات دنیا گند می زند به کلهم معادلات ما!
پا داد تا با خانوداه جهت رویت و ایضا خرید مبلمان منزل سری به بازار مبل ایران بزنیم.بسی لذت بردیم از این که تو ایران خودمون هم فروشگاه های درست و حسابی پیدا میشه.البته اصلا دلم نمی خواست جای بابام بودم و در یک حرکت انتحاری ۴میلیون تومن پول بی زبون رو به باد فنا می دادم!!...من به جاش قلبم درد گرفت!!....عوضش خونه مون خوشگل شد...جا واسه نفس کشیدن هم نداریم تو خونه به این بزرگی!

اپیزود اول :
سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم."خرابه"...صدایش هم مثل خودش زیباست.گرما را نمی شود تحمل کرد."الآن میریم خونه یکم که بخوابی حالت جا میاد".سرم را روی پشتی صندلی گذاشتم.خوابیدم.خوابی عمیق.شرافتم را به سرما فروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!
اپیزود دوم :
سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم.شیشه را پائین می کشم.باد که به سر و صورتم می خورد متوجه چیزی می شوم.من اینجا.در این ماشین.در کنار زنی معلوم الحال چه می کنم.زنک را وادار می کنم که ماشین را نگه دارد.پیاده می شوم.خوشحالم.از این که شرافتم را به سرما نفروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!
گاهی اگر قرار باشد که اتفاقی بیفتد هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد.و بالعکس
قدیما یه شعری بود که یکی از این حضرات شاعر می گفت که الآن دقیق یادم نیست کدام یکی از حضرات بود.می گفت که "ای ننه من یه زن می خوام...یه زن شیره زن می خوام...که موهاش بلند باشه...ابروهاش کمند باشه" و الی ماشاالله.حالا طرف اگر همچین بر و رویی هم نداشته و فی الواقع سگ تو صورتش ریده بوده(پیشاپیش از به کار بردن این کلمه عذرخواهی می کنم!!)،فرقی نداشته.ننه می رفته دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده و خلاصه آره.حالا دختره هم که بدبخت نمی فهمیده دنیا دست کیه و قضیه از چه قراره.سر سفره عقد می دیده که بله.رفته تو پاچش!و از آنجایی که باز هم یکی از حضرات بزرگوار که نمی دونم کدامشان بوده و اگر بفهمم حسابش با کرام الکاتبین است،می فرمایند که عروس با لباس سفید عروسی میره خونه شوهر و با کفن هم میاد بیرون،دختره ننه مرده جیک نمی تونسته بزنه که.خلاصه سرت را درد نیارم خواستم بگم این فلسفه اش چیه پسره قیافه اش زا بذاری تو آفتاب راه میره!!(قاطی شد؟!) دنبال جنیفر لوپز می گرده؟!....تازه خیلی خیلی که تخفیف بده مونیکا بلوچی را واسه خودش لقمه می گیره!....کی بود می گفت مونیکا بلوچی و کاظم بلوچی(کارگردان و بازیگر) با هم خواهر و برادرن؟!!
یعنی بشاش تو سینمای ایران و امکاناتش.وقتی نمی تونن یک صحنه بدلکاری را درست و با ضریب اطمینان بالا اجرا کنن،گه می خورن فیلم پلیسی و اکشن می سازن و بچه مردم رو ناکار می کنن.....
خبر تکمیلی!!: پیمان ابدی سر صحنه فیلمبرداری وقتی از اتوبوس شعله ور بیرون پرید،اتوبوس واژگون شد روش و جان باخت.....تسلیت

۵ صبح-داخل خانه :
گرگ و میش بود هوا.نه تاریک بود و نه روشن.از جایم بلند شدم.کورمال کورمال رفتم سراغ یخچال.پارچ آب را برداشتم.دستم جان نگه داشتنش را نداشت.از دستم ول شد.هزار تیکه شد.از خیر آب خوردن گذشتم.اعصابم به هم ریخته بود.از همان جا-داخل آشپزخانه-لباس هایم را کندم.رفتم حمام.دکتر گفته بود خیلی در حمام نمانم.با دیدن وان پر از آب گرم حالم بد می شد.هوس کشیدن تیغ روی دست و قرمز شدن آب قلقلکم می داد.خودم را گربه شور کردم و بیرون آمدم.صبحانه را خوردم.کره.عسل.نان بربری ۴روز پیش که سگ هم به خوردنش رغبتی نشان نمی دهد.چای لیپتون دوزاری!.بعد از صبحانه لباس پوشیدم.آلاگارسون کردم.به قول پری خوشمل شده بودم!.ادکلن زدم و از خانه زدم بیرون.
۶:۳۰ صبح-خیابان :
دکتر می گفت قدم زدن آرامم می کند.اما خیلی هم این حرفش صادق نبود.نگاه کردن به مردم در حال عبور زجرم می داد.مثل صیادی که به شکارش نگاه می کند نگاهشان می کردم.گاهی هم می دیدم کسانی را که می ترسیدند.رفتم جلوی داروخانه سپهر.بسته بود.به خودم گفتم:"آخه اسگول احمق،کدوم داروخونه ای ساعت ۷صبح باز می کند؟!".خیابان ها را بالا و پائین می کردم.دلم می خواست جای قوطی آب معدنی بودم که پسرک داخل پیاده رو قدم می زد و لگد نثارش می کرد.حداقلش این بود که هیچی حالیم نمی شد.تا ساعت ۹:۳۰ خیابان ها را پیاده گز کردم.
۹:۳۰ صبح-داروخانه :
دکتر داروخانه آشناست.دکتر قواملو.رفیق دوران دبیرستان و بچه محل قدیمی.بی حرف اضافه و پرسش اضافه سرنگ را تحویلم می دهد.دلم مثل سیر و سرکه می جوشد.خودش خواست.خودش خواست...
۱۲:۳۰ ظهر-خوابگاه دانشجویی دختران :
سر نگهبان به زر زدن با همکارش گرم بود.از شانس من کسی هم داخل راهرو و راه پله ها نبود.خودم را سریع به طبقه سوم رساندم.سرنگی را که جلوی درب خوابگاه از خون خودم پر کرده بودم از جیبم خارج کردم.نگاهش کردم.بوسیدمش.پریدم داخل اتاق.تا بیایند بفهمند چه خبر شده گردن پری را از پشت گرفتم.سرنگ را فرو کردم به گردنش.اشک داخل چشمش جمع شده بود.پیشانیش را بوسیدم.ولش کردم.جلوی درب اتاق نشستم.سیگاری روشن کردم و منتظر شدم تا بیان بگیرندم.....
به دعوت مسی عزیز به بازی تغییرات زندگی دعوت شدم....اجابت کردیم و لبیک گفتیم!
توضیح:تغییرات زندگی من شاید خیلی نباشند ولی اساسی هستن!
۱-عبور از روزهای رنگی و خنده دار و خوب و ورود به روزهای خاکستری و تبدیل شدن به مبین بلک!
۲-کنار گذاشتن کار گرافیک و طراحی و فی الواقع آویزان کردن کفش ها.
۳-توجه بیشتر به خودم و زندگی ام و تلاش برای بهتر شدن خودم و زندگی ام.
۴-روی آوردن مجدد به وبلاگ نویسی و لذت بردن از بودن در کنار دوستان مجازی.
۵-داشتن یک نفر مثل خودم،شیطون،پایه،خوش خنده که می خواهد منو از دست این روزها نجات بده و همه چیز منه.
۶-خیلی وقت بود میتونستم شوفر بشم ولی حال نمی کردم با رانندگی.بالاخره رفتیم و شوفر شدیم!
دوتا تغییر هم بود که ننوشتمشون.نمی دونم چرا.ولی کرمم گرفت اینجوری بگم.اولیش گرفتن مدرک گرافیک بود و دومیش هم قبولی تو دانشگاه(گرچه معادلات ذهنیم رو به هم ریخت).روی آوردن به ساز و موسیقی هم می تونست تو اینا باشه!!![]()
تغییرات در دست احداث!!: شاید اصلی ترینش روی آوردن مجدد به کار و گرافیک باشه.

"فاصله بین من و تو یک نفس است.یک ثانیه.یک دم.من این سو و تو آن سو.از من به تو نصیحت.از من به تو نصیحت.نصیحت به چه؟!....مممم.نمی دانم.شاید به همان چیزی که باید.".فرق می کرد همیشه آن چیزی که می دیدم و می دیدم!.سکوتش را همیشه چیز خاصی تعبیر می کردم.نگاهش را.کلامش را.خنده اش را.خنده ای که گاه سکوتی طولانی را می شکست و گاه تلخ بود.به تلخی ته مار!.قدم زدن هایش و گام برداشتن هایش را.تعبیر من تعبیر من نبود.تعبیر من بود.خیلی طول دارد.تا درک کنم و تغییر بدهم.این تعبیر را که مال من نیست.مال من است.خیلی طول می کشد تا بفهمم آن چیزی را که باید.سرد که بشود آتشی روشن می کنم.به یاد گذشته سیگاری می گیرانم.به یاد گذشته زیر پایم له می کنم و دودش را قورت می دهم.به یاد گذشته تعبیرم را تغییر می دهم.به یاد گذشته من می شوم و به یاد گذشته.....
یه متن کوتاه و بی سر و ته و مزخرف از خودم که می خواست داستان بشه ولی هیچ گهی نشد!
خیلی خسته ام.به اندازه تمام عمر.دلم یه خواب می خواد.یک خواب زمستانی....
فقط نمی دونم این خنده مضحک چیه که ولم نمی کنه.همه فکر می کنن خیلی سرخوشم!
خیلی زور دارد بعد از تقریبا یک ساعت و ربع تلفنی حرف زدن،درست زمانی که چیزی رو که مدت هاست بیخ گلویت گیر کرده و بالاخره جرات گفتنش را پیدا کردی میگی و منتظر شنیدن جوابی،شارژ موبایلت تموم بشه و گوشیت خاموش بشه و شارژرت هم گم شده باشه و تلفن خونه هم از فرط ور زدن شارژ نداشته باشه و موقع حرف زدن خاموش شده باشه.تنها جوابی که می گیری:"مبیییییین؟!!"....قطع میشه!.این یعنی یه نهیب که هی پسر....تو خیلی شانست شخمیه!
هی توئی که کامنت میذاری و تهدید می کنی و فحش میدی.....می گم شهروز برسه خدمتت!!
....راستی سلام بنده را به مادر گرامیتان ابلاغ بفرمائید!

سرد و گرم روزگار چشیده.از گرمی روزگار آتش گرفته و گُر گرفته و تا دسته سوخته و از سردی روزگار مثل یخچال های طبیعی آلاسکا یخ زده و مجسمه شده.زیر چشمش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق.همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است به قرمزی می زند.ابروی همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،یک بار شکسته و حالا کمی کچلی دارد!.ترس دارد کمی.نه برای خودش،برای اطرافیانش.فرار می کند از چیزی،از کسی.روزگاری داشته برای خودش و حال از روزگار خورده و خورده.زنی دارد.زیبا رو.لوند.صکصی.چشم ها را دنبال خودش می کشد و به یک چشم بر هم زدن با همان چشم،چشم در چشم می شود.گرم می گیرد،حرف می زند و لبخندی تحویل می دهد.با همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،زن را نظاره می کند.دندان قروچه ای می کند و چانه اش را تکان می دهد.دست به جیب می شود.ضامن دارد.تیغه اش را هر روز تر و تمیز و تیز می کند.تیغه تیز است.زن خراب است.لبخند می زند.سیگار می شکد.می ترسد.از همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند.غروب روز دوشنبه.صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس رعب و وحشت عجیب و غریبی به دلش روانه کرده.تن زن غرغابه خون است.لوندی می کند.سیگار می کشد و لبخندی تحویل می دهد.دیگر اما نمی ترسد.از همان چشمی که زیرش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق و همان چشم به قرمزی می زند....
می ترسی؟....نترس!
دوربین SLR جدید CANON چشمم رو گرفته.همین روزاست که وارد خونه ما بشه...ای جان!
کنارم بخواب و به دورم بتاب و
از این لب بنوش چو تشنه که آب و
گل آتشی تو حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
.
.
.
روی اعصاب:یه بنده خدایی به اسم جناب میکائیل برای کامنتی گذاشت که خوشبختانه یا بدبختانه تو همون کامنت دونی جوابش رو دادم.با این که اصلا لیاقتش رو نداشت ولی من آدمی نیستم که در مقابل حرف مفت سکوت کنم.این بنده خدا که ادعای نویسندگی داره و از سبک دادائیسم و این شر و ور ها می نویسه،واقعا آدم سبک مغزیه.زیر سایه مادرش خانم پروین ارسطو،می خواد خودش را گنده کنه.صد البته که نوشته های احمقانه اش تو مجله گلستانه،یکی از دلایل توقیف این مجله پربار بود.همین.

از اتوبوس که پیاده می شود رنگ به رخسار ندارد.مثل گچ دیوار.به زور و با کمک دختر جوانی،کیسه های میوه را از پله های اتوبوس پائین می گذارد.دستش را به کمر می گیرد و قامت خمیده اش را راست می کند.نفسی تازه می کند و خم می شود.کیسه ها بر می دارد،به راه می افتد.به خانه که می رسد نایی برای سر و کله زدن با صاحب خانه ای که مثل سگ پاچه می گیرد را ندارد.با پا درب اتاق را باز می کند و داخل می شود.به آشپزخانه که می رسد مثل سرباز تیر خورده می افتد.جانی برایش نمانده.میوه ها را می شوید و دستی به سر و گوش خانه می کشد.صدایی توجه اش را جلب می کند:"یا الله!...مریم خانم....این کاناپه رو مامان گفت بیاریم براتون،با سعید آوردیمش.بیاریم تو یا جلو در باشه؟!".با صدایی گرفته می گوید:"بی زحمت بذاریدش جلو تلویزیون!".از اتاق بیرون می آید.دستش را به کمر می زند و کاناپه زهوار در رفته ی منیژه خانم را ورانداز می کند.از هیچی بهتر است."مریم جونم قربونت بشم،زشته اینا امشب بیان خونه عین مسجد باشه.یه امروز رو دست از لجبازی بردار این کاناپه پیزوری منیژه خانوم رو امانت بگیر....جون مونا!".از بچگی لجباز و سرتق بوده.جلوی آینه فرصتی پیدا می کند برای تماشای خودش.صورتش از بس این در و آن در زده گل انداخته.دستش را روی چین و چروک صورتش می کشد.ساعت را نگاه می کند.وقت آرایشگاه دارد.امشب خواستگاری فسقلی مامان است.....
کلیشه در کلیشه!.....مخم شده کلیشه!(خودش قافیه شد!)
امروز که از دانشگاه میومدم حالم اساسی گرفته شد.تو تاکسی(جلو دانشکده) کنار یه دختر نشستم.قبلا و زمانی که با روشنک آشنا شدم به این نتیجه رسیده بودم که ذهنیتم راجع به روحیات دخترای تیریپ خفن غلطه.راننده تا خود تهران سلکشنی از غمناک ترین آهنگ های گوگوش به خورد ما داد و من تا تهران گریه این دختر را کنارم دیدم.فین فین کنان گریه می کرد.و دلیلش هم که تابلو بود.و به خودم گفتم ما پسرا چقدر میتونیم پست و خودخواه باشیم؟.....
کمکم کم،کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن،کمکم کن نذار این جا لب مرگ رو ببوسم
.
.
.