تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری

                  

آخرین پست این وبلاگ را درست چند ساعت قبل از سال تحویل می نویسم.باشد که مقبول افتد....

سال 87 که برای ما به گندترین نحو ممکن گذشت و امیدوارم برای شما خوب بوده باشه.سال 88 هم که هنوز نیامده و ما هم ایضا نمی دونیم چه خبره.

1-همانند سال های گذشته چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی کسی تولد ما را به یاد نیاورد و تبریک تولدمون را از دهان هیچ کسی نشنیدیم.انگار نه انگار ما متولد شدیم.انگار یه تیکه چوب خشک را گوشه گلدان فرو کرده بودند و روز اول عید برگش سبز شده و ما اون برگ سبز بوده ایم.یا اینکه همین جوری زارتی ما از آسمون افتادیم و بقیه ماجرا.البته آمارش را دارم که مامانم در دوران بارداری بنده،نهایت سعی خودش را کرده که ما پا به این جهان بی خود نگذاریم که ای کاش این اتفاق می افتاد.

2-سال 87 را از لحاظ درسی و دانشگاهی اصلا دوست نداشتم.امیدوارم امسال همه چیز رله باشه.

3-میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.روز اول عید که بریم بهشت زهرا و بعدش هم بریم اصفهان دیگه تا تهش را برو دیگه.امسال یحتمل سال شخمی داریم.

4-در نهایت امیدوارم سال 87 رو خوب گذرانده باشید و سال 88 رو مثل گرگ ،خوب شروع کنید!....ما رفتیم تا نمی دونم چند روز.خداحافظ. 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:39 توسط مبین.م |

      

نزدیک های عید که می شود دلم می گیرد.نه به خاطر بهار که فصل رویاهای من است.نه به خاطر بهار که فصل زاده شدن من است.نه به خاطر بهار که فصل زندگی است.به خاطر خیلی چیزهایی که باید ببینم و حرص بخورم.به خاطر تمام کاستی ها و نداری های خیلی خانواده ها و بعضا دوستان و آشنایان.دل می گیرد از این که بازارچه های بهاره را می بینم که یک مشت جنس بنجل را با قیمت ارزان به مردم قالب می کنن.دلم می گیرد وقتی از مانیتور آیفون صورت مردی را می بینم که با چهره ای درهم تقاضای لباس کهنه می کند.دلم می گیرد از این که نمی توانم هیچ کاری بکنم.دلم می گیرد از دیدن چهره کودک معصومی که محکوم است به ادامه این زندگی.دلم می گیرد از دیدن دختر بچه ای که چند وقت است ندیدمش.دختر بچه ای که در مسیر دانشگاه هر روز بهش پول می دهم و او هم با جمله:"مرسی عمو" از من تشکر می کند.دلم می گیرد از این که نمی دانم او برادرش الآن کجا هستند و چه می کنند.دلم می گیرد از بدبختی ها.....   


هر کس گفته ما به کویر رفتیم در اشتباه محض بوده.....چون برنامه به طرز غریبی کنسل شد و ما موندیم حیران و این چند روز با خواهر و مادر مخابرات برای قطعی ADSL وصلت کردیم!!.....باشد که مقبول افتد....


   

این عکس رو می بینی عزیزم؟!......یه نکته انحرافی داشت با عکس پست قبلی.....کاملا واضح و مبرهن است!


یه عیدی توپ هم بدیم به شما کوچولوهای عزیز(تیریپ خاله نرگس و این حرفا!).....

                 تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

                                                              بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

                                                        .

                                                        .

                                                        .

                                                    دانلود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:36 توسط مبین.م |

   

چترت را بازکن عزیزم.با این که از چتر بدم می آید.ولی بازش کن.یک جور امنیت دارد.حس قشنگی دارد قدم زدن زیر چتر.چتری برای خودت.برای عقایدت.باران می آید.دوست داری زیر باران با من قدم بزنی؟بدون چتر؟عزیزم چترت را باز کن.امنیت دارد.خیس نمی شوی.زیر این همه باران!.این چتر مال تو است.یک چتر برای تو.برای عقایدت.برای افکارت.دلت می خواهد فکر کنی؟عیبی ندارد.فکر کن.ولی زیر چتر فکر کن.چتری برای تو.برای افکارت.افکارت را خیس نکن.زیر این همه باران!.عزیزم به چی فکر می کنی؟.....نه فکر نکن.پنداری امنیت ندارد افکارت.چی شده؟......عزیزم چترت را ببند.سوراخ است.داری خیس می شوی.....زیر این همه باران!.... 


می گه :ببینم دستت را..... می گم :با دست من چه کار داری؟!.....می گه: هیچی بابا گه خوردم!!.خداوکیلی داستان شده ها....


سکانس اول(همزمان با سبز شدن علف زیر پایمان برای امتحان شهر!) :بچه ها اون دختره که داره میاد احتمالا لیست جدید رو داره واسه سرهنگ میاره!.......من: ببخشید خانوم لیست دست شماست؟!.....خانم!(با نگاهی کاملا دلربا از زیر عینک آفتابی و لبخندی تا زیر گوش هایش!) :کدوم لیست؟!.....من:ببخشید اشتباه شد!!.......دختره داره میره و هی پشتش رو نگاه می کند و می خندد!(کرم از خوده درخته دیگه!)


 سکانس دوم(چهره ماتم زده یکی از بر و بکس و پیاده شدن از ماشین افسر!) :.....من: چی شدی؟!قبول شدی؟!.......اون: نه بابا گند زدم رفت!.....من: ای خاک تو اون مخت! آخه چرا؟!....اون: چمیدونم!.....از اون ور خیابان به ریش ما می خندد و انگشت شستش را به سمت من نشونه میره و میگه قبول شدم بزغاله!!


 سکانس آخر: آقا مبین شوفر می شود!


بعدا نوشت!: فکر می کردم الکی است و عروسک باز هم با اسم خودش برام یه کامنت خصوصی میذاره و میگه که سالمه.....اما انگار نه.....عروسک از پیش ما رفته.....آخی....عروسک مگه تو نگفتی پرتت کنم وسط دوستام؟!.....پس چرا نموندی تا ببینی چجوری پرتت کردم؟!.....انگاری مرگ آدم ها تو این روزها اولین خبری است که به من می رسد.....از مرگ دختر همکلاسی ام گرفته تا مرگ دختر وبلاگ نویسی که نزدیک ترین دوست وبلاگی من بود....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:58 توسط مبین.م |

                                این منم هاااااا

من کشته مرده ی این جریانات هدایت شده ام.جریاناتی که هدفشان رسیدن به اینجانب است.مبین.....مبین.م....آخرش هم فکر نکنم چیزی باشد ته اش.انگاری نباید به کسی آدرس این خراب شده را می دادم.انگاری باید مثل خیلی ها چراغ خاموش می نوشتم و خودی نشان نمی دادم در این دنیای مجازی.اینجا بد فرم Share شده.این را امروز فهمیدم.Share شدن هم بد کوفتی است.عینهو سرطان می ماند.والا به قرآن.انگاری دیگه نوشته هایم اینجا امنیت ندارد.دستمالی می شود.ما هم بدمان می آید به غیر از یک سری افراد خاص فامیل،بقیه این خراب شده را بخوانند.به خاطر همین است که آقای مبین فلانی به مبین.م تغییر نام داده و این حرف ها.ای بابا.شاید طالع و قسمت(تیریپ این خاله زنک ها!!) این وبلاگ هم همین بوده.یک عمر سه ماهه!.عین نوزادی که وقتی به دنیا می آید همه می گویند چه نازه....چه خوشگله(حالا اگه زشت هم باشه رعایت بابا و مامانش رو می کنن!).بعد یهو این بچه یک مرضی بیفتد تو جانش و ریق رحمت را سر بکشد.یک سری فاز غم می گیرند که ای فغان بچه خوشگله مرد.یک عده هم همچین عروسی می گیرند که اگر گلاب به رویتان انگشت به ماتحتشان فرو کنی داماد کور می شود.چرا؟! چون بچه بی ریخته ریق را سرکشیده.اما بابای بچه دق می کند از دوریش.حکایت بچه و بابا و ننه و این حرف ها حکایت من و این وبلاگ است.اگر همین طور پیش برود احتمال قریب به یقین تخته اش می کنیم.به زودی.همین برنامه آینده.......راستی اعتماد هم بد کوفتی است!


 پ.ن۱: اون عکسه رو می بینی؟!.....من هستم.هنوز باید ۴.۵ تا دیگه از این خط ها رو طی کنند تا به من برسند.من اونجام.وایسادم.ولی دورم.از همه کسانی که می خواهند به من برسند.خیلی هم سرتق تشریف دارم.یه قدم اینور تر نمیام!


یهو یادم اومد!!: اه اه اه.انقزه از آدمای بی جنبه بدم میاد.خودم رو میگم که با یه گردش چند ساعته روحیم از این رو به اون رو شد دیروز.اونم با کی؟!.........بماند دیگه!....آهان از اون پیرمرد زیگیله تو پارک لاله بدم میاد.رفتیم تاب بازی و الاکلنگ بازی که پیرمرده گفت بیاید پائین بابا سیرابی ها!!!........حکما این هم از اقدامات دولت نهم است!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:53 توسط مبین.م |

     

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:16 توسط مبین.م |

                     پنجره رو به دلتنگی خانه...

                                                      عکس : پنجره رو به بدبختی خانه ما...

من و سکوت عجیب این روزها.من و هجوم حجم سنگین حرف های نگفته روی سینه ام.من و دلتنگی های این روزها که بیشتر و بیشتر هم می شود.من و روزهای ابری و گرفته.من و روزهایی به رنگ خاکستری.خاکستری تیره.من و باید ها.نباید ها.بودن ها.نبودن ها.حضورها.غیاب ها.من و حجم وسیع حضور.حضور غیبت!.من و پنجره ی رو به سردی.رو به بی رنگی.رو به دلتنگی.من و حجم سرد خودم.بودنم.نبودنم.بودنم که مثل نبودن است و نبودنی که هرگز به چشم نمی آید.من و شلوغی این شهر.شلوغی که سهم من از آن به اندازه دانه ارزنی نیست.من و حرف ها.واژه ها.تکواژها.همه از جنس سکوت.من و افکارم.افکاری سخت درگیر.درگیر این روزها.آن روزها.افکاری که عاشق این روزها است و متنفر از آن روزها.افکاری به روشنی خورشید و به تیره بودن شبی بی مهتاب.که حتی تفکرش هم جالب نیست.شوخی اش هم جالب نیست!.من و اشعاری از جنس نسرودن!.از جنس نخواندن.از جنس جفنگیات!.من و خورشید.خورشیدی در حضور .در رو به رو.من و تنهایی.تنهایی که به یغما رفته.تنهایی که قسمت شده.به دسته های ده تایی!.۲۰تایی.شاید هم ۳۰تایی.من و آسمان.آسمانی بی ستاره.بدون مهتاب.بدون حتی یک ستاره.ستاره ای برای من.برای دلم.برای خودم.من و این روزهای خاکستری.خاکستری تیره......


پ.ن ۱:حضور این روزها رو واقعا حس می کنم.دلم می خواد عقربه های ساعت مثل فرفره بگرده و من رو از این جا نجات بده.جایی که زندون شده برای من.برای دل کوچیکم...


پ.ن ۲:اون تیکه ماه بود که اون شب از آسمون افتاد جلوی پای من و بعدش هم رفت تو جیبم؟!!.....علی الحساب دوباره برگشته تو جیبم و من فقط نورش رو می بینم.....حالا کی این تیکه ماه رخ بنماید خدا عالم است.


پ.ن ۳:از بچگی عاشق بیابون و کویر و این حرفا بودم.حالا هم که واسه خودم به قول گفتنی آدم شدم عاشق کویرم و می میرم واسه تپه های شن های روان.همه اینا رو گفتم که بگم ۲۵ اسفند داریم با یه گروه میریم کویر مرنجاب(لازم به ذکر است طرحش مال بنده بوده).حالا داریم این در و اون در می زنیم ۱۷ نفر جور بشیم برای این گروه(باز هم لازم به ذکر است که بنده هیچ دوستی ندارم که در این گروه قرار بگیرد.یحتمل اکثر این گروه از قماش ضعیفه باشند!).

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:36 توسط مبین.م |

 

سایه ام را پشت سر خودم می بینم.می ترسم.می ترسم از این که کسی دیگر با من باشد.با من قدم بزند.خلوت و تنهایی من را با بودنش پر کند.می ترسم از حضور یک من دیگر در من خودم.می ترسم از حضور یک حس دیگر.یک فکر دیگر.می ترسم از حضور یک نگاه دیگر.نگاهی که شاید عمق نگاه من رو نداشته باشد.شاید هم عمق این نگاه فراتر از نگاه من باشد.می ترسم از یک لبخند دیگر.لبخندی که گاهی به زور و گاهی به اجبار روی لب های من است.می ترسم از یک درک دیگر.می ترسم از یک عشق دیگر.می ترسم از این من دیگری که دنبال من خودم راه می افتد.قدم می زند.با خنده من می خندد و با گریه من گریه می کند.می ترسم از یک درد مشترک.از یک حرف مشترک.می ترسم از یک شرم دیگر.از یک حیای تازه.از یک حرمت دیگر که هنوز با بودن و نبودنش مشکل دارم.می ترسم از یک فصل تازه.از یک زندگی تازه.از یک خون تازه که در رگ هایم جاری شده و مثل یک رودخانه کوهستانی زلال و پاک است.می ترسم از دور شدن از من خودم.می ترسم از دور شدن از افکار و روح من خودم.می ترسم از تنهایی من خودم.از خلوت آینده ی من خودم.می ترسم از فرصت بودن در کنار این من.می ترسم از وجود.از طلوع و از غروب.می ترسم از این حسی که هست.از حسی که نیست.از حسی که شاید باید باشد و نیست.می ترسم از احساس مالکیت.یک حس نو.تازه.گاهی جذاب و گاهی منفور.می ترسم از فکر کردن......گاهی می ترسم از بودن.......از ماندن.....


پ.ن ۱:زندگی یک فرصت است.یک فرصت برای بودن.برای ماندن.برای زندگی کردن.چه خوب که از این فرصت بهترین استفاده را داشته باشیم.


پ.ن ۲:این حس رقیق القلب بودن هم داره آزار می دهد ما رو.همین دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه.دیرم هم شده بود.مردی جلویم را گرفت.از پارویی که دستش بود معلوم بود فرش شور است!.گفت که مادر مریض دارد و امروز هم هیچی کاسب نبوده(ساعت ۱۰صبح!!).من هم که مهربان!.کیفم را باز کردم.هنوز این عادت گند خودم رو ترک نکردم که وقتی می خوام به یه فقیری کمک کنم و وقتی در کیفم را باز می کنم درشت ترین پول موجود توی کیفم رو بهش می دهم(فرقی نمی کند که خودم پول داشته باشم یا نه....یا یهو خودم به گدایی بیفتم!).پول رو بهش دادم و رفتم و به حس خودم تف و لعنت فرستادم!......آهان.یه دفعه اون جایی که کار می کردم خودم نهار یه چیز تو مایه های کوفت خوردم.بعد یه سوپور پیرمردی اومد گفت حقوقمون دیر شده و عقب افتاده و خلاصه نهار ندارم بخورم.بنده خدا می خواست ساعتش رو بفروشه به من و من بهش پول یک نهار بدهم.ساعتش رو بستم به مچش و از رستوران سر خیابان برایش یه پرس چلوکباب گرفتم دادم که بخوره و در گوشش گفتم اگه کاری چیزی داشتی بیا پیش خودم! 


پ.ن ۳: دلم از خیلی روزها با کسی نیست

                                                           تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

          شدم اون هرزه گیاهی که گلهاش

                                                          پر پر دست های خار و خسی نیست

         دیگه دل با کسی نیست

                                                 دیگه فریاد رسی نیست

                                                  .

                                                  .

                                                  .

                                               دانلود

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط مبین.م |

          

این جا یک بار فرصت داری.یک بار فرصت داری برای رشد.برای بقاء.یک بار فرصت داری آدم باشی و مثل حیوان رشد نکنی.این جا به هیچ چیز نگاه نمی کنند.این جا به ریشه ات نگاه نمی کنند.این جا به خودت تعلق نداری.ریشه اهمیت ندارد.گذشت آن زمانی که ریشه،ریشه بود.الآن ریشه پشم است.مهم نیست ریشه ات کجاست.چه طور رشد می کنی.مهم این است که چقدر بزرگی.به ذاتت نگاهی نیست.به ریشه ات نگاهی نیست.خواه در آب خواه در خاکی نرم و حاصلخیز.این جا ریشه ات را می زنند.برای رشدت تو را به یک علف هرز قلمه می زنند.کمک می کنی.به رشد.به بقاء.به رشد و بقاء علفی هرز.کنارش جان می گیری.شانس بیاوری کم کم تبدیل به علفی هرز نشوی.رشد می کنی.بالغ می شوی.در کنار علفی هرز.وقتش است که علف هرز را از تو جدا کنند.بالطبع تو هم باید جدا بشوی.خیلی ساده است.ریشه ات را در آب رشد داده اند.ریشه ات را می زنند و خلاص....این جا،اول و آخر یک سرنوشت داری.....ریشه ات را می زنند......مرگ صداقت.....مرگ ریشه......


۲-"چطوری مهندس؟!"......."آقای مهندس یه لحظه اجازه بدین!"......"سوال خوبی بود آقای مهندس!"......خلاصه این که ما هم انگاری روز داریم و مهم تر این که ما هم انگاری مهندس تشریف داریم....از کجا فهمیدم؟!....امروز اس ام اسی با این مظمون دریافت گردید....."بیل و کلنگ و کاردک....سیمان و سنگ و آهک.....آسفالت گرم و غلتک.....روز شما مبارک......روز مهندس مبارک عزیزم!"....می فرمودین مهندس!!....


۳-عشق و عاشقی مد شده

                                         آهنگ های رضا صادقی مد شده

قول دادن تو دو دلی مد شده

                                        شعرهای سهراب سپهری مد شده

                                           .

                                           .

                                           .

                                       دانلود

*عرضم به حضورتون که بنده هرگونه تعلق خاطر به آهنگ هایی از این دست را رد می کنم.....ولی کلا این کار جدید گروه تی ام خیلی باحاله و ارزش یه بار گوش کردن برای سرحال اومدن رو داره!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:3 توسط مبین.م |

                    کودک درون...

                                                       *عکس از hectorist

تکه ای از ماه می افتد.می بینمش.آن را برمی دارم.نگاهش می کنم.برق می زند.گرد و غباری گرفته سر و رویش.پاکش می کنم.تمیزش می کنم.وای خدای من.باورم نمی شود.تکه از ماه در دستان من.دستان بی لیاقت من.ازت ممنونم خدا جون.ماه را در جیبم می گذارم.از داخل جیبم نورش را می بینم.به خانه که می رسم ماه را از جیبم خارج می کنم.روی طاقچه می گذارم.هر از گاهی نگاهش می کنم.حرف دارد با من.ولی زبان ندارد.درد دارد در وجودش.ولی آهی ندارد که سر بدهد.نگاهش می کنم.باهاش حرف می زنم.گوشی ندارد که بشنود.ولی ای کاش می شنید.شب می شود.می خوابم.خوابم می برد.خیلی عمیق است این خواب.به اندازه چند سال.از خواب بیدار می شوم.حس می کنم تغییر کردم.دارم همین طور عوض می شوم.امیدوارم عوضی نشوم.ماه کمکم کی کند.نگاهم می کند.حرف دارد.دارد کم کم حرف می زند با من.وای خدای من.زبان دارد این ماه.حرف دارد این ماه.ولی کماکان حرف دارم و ماه گوشی برای شنیدن ندارد.حس تغییر.....حس خوبی است این حس....ماه در من زنده کرده و .....زنده کرده....دوست دارم این تکه ماه روی طاقچه را....


پ.ن ۱:تغییرات توی زندگی هر آدمی لازم است.شاید گاهی کسی نباشد تا این آدم رو به این تغییرات وادار کنه.شاید باید آدم دنبال یه تغییر دهنده بگردد.خوشحالم که کسی دارد منو به یه سمت خیلی خوبی سوق می دهد و کلا تغییرم می دهد...


پ.ن ۲:کودک درونم حسش گل کرده...با عروسک ها به شدت ارتباط برقرار می کنم....خواهرم چند روز پیش شهروز رو پرت کرد....کلی غصه خوردم واسه شهروز....بغضم گرفته بود.....چه میکنه این کودک درون!


پ.ن ۳:یه نظرسنجی اون سمت چپ وبلاگ گذاشتم.اونایی که وبلاگ من رو میخونن دوست دارم همشون نظر بدن راجع به داستانک های قبلی که نوشتم.کدومشون بهتر بودن.مرسی از حضورتون


با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره

                                             آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

                                            دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

                                            .

                                            .

                                            .

                                        دانلود

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:18 توسط مبین.م |