۱-از حس قیاس بدم میاد....از این که با کسی مقایسه بشم بدم میاد....متنفرم از این که کسی رو که خوب یا بد،هیچ شباهتی به من ندارد با من مقایسه کنند....برتری هایش رو به رخ من بکشند....گاهی دلم میخواد نباشم و نبینم این چیزها رو....دارم دور میشم از چیزهایی که قبلا دلم میخواست به دستشون بیارم....دارم از دانشگاه زده میشم....از موسیقی دور شدم....از گرافیک خیلی خیلی دور شدم....مهم تر از همه این که از خودم خیلی خیلی بیشتر دور شدم....شاید یه تلنگر نیاز داشته باشم تا من رو بیاره سر جای اولم....یاد روزهای اول دانشگاه و اون مرخصی یک ترمی که میفتم حالم از خودم به هم میخوره...که چقدر حالم گرفته بود واسه اون مرخصی....حالم از خودم به هم میخوره که شوق و ذوق روزهای اول شروع موسیقی رو ندارم....شاید همه این ها یه دلیل داشته باشه....یه دلیل...دلم میخواد از این خونه برم...دلم میخواد واسه خودم زندگی کنم....خونم واسم زندون شده که هر غلطی توش با یه قیاس تموم میشه....فلانی اینجوریه....فلانی اونجوریه....اگه یه روز دیگه نیومدم و ننوشتم بدونین دلیلش همین چیزهاست.....شاید دیگه نبودم....
۲-عاشقم من.....عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در سر ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای من آرزومندم
بر تو پایبندم،از تو وفا خواهم
.
.
به دعوت عمو هوشنگ گلم توی این بازی که قراره عکس از کوچکولوئیمون بگذاریم شرکت کردم.پیشاپیش از کیفت گند عکس ها عذرخواهی می کنم.چون حال اسکن کردن رو نداشتم با گوشی ازشون عکس گرفتم!

مبین وقتی طفلی بیش نبود!

همچنان طفلي بيش نيستيم!

واقعا نمی بینی هنوز طفلی بیش نیستم که هی می پرسی؟!!

یواش یواش دارم بزرگ می شم....پشت مو رو داری؟!......تخس(املاش درسته؟!!) هم که هستم!

پیشاپیش از تیپ بس مستهجن خودم عذرخواهی می کنم!

این عکس رو خیلی دوست دارم.....پسر عموم رو ببین چه بانمکه قیافه اش!
خوب این هم از کوچولوئی های من.دوست داشتم از الآن خودم هم عکس بذارم ولی به دلیل مسائل امنیتی شرمنده ام! ولی یه مشخصات کلی میدم که خیلی با دیدن این عکس ها دچار دوگانگی نشید!
بنده مبین.م.....ساکن تهران.....به شماره شناسنامه ***۴۴۰۰۰......صادره از شمیران.....قد-----۱۸۱ سانتی متر.....وزن ۵۲کیلو(داریم چاق می کنیم!).....رنگ چشم قهوه ای.....سعی می کنم خوش تیپ باشم همیشه ولی اگر هم نیستم شما ببخشید
گزارش ها حاکی از آن است که در دوران طفولیت بچه ای فوق العاده بامزه و با نمک و صد البته باحیا و با ادب بودم(درست برعکس الآن!!).....شاید بعدا قسمت شد عکس حال حاضر رو هم گذاشتیم!

۱-این روزها تیریپ تیریپِ ولنتاین است.نمی دونم چه کرمی هم به جون این دختر پسرا افتاده که هرکی را تو خیابان می بینی یه ماس ماسکی چیزی دستش است.همه هم اکثرا خز و خیل....والا به خدا.حالا تو این هاگیر واگیر ببین چی شده همه یه چیزی دارن اضافه میارن.همه هم ما را به عنوان سوژه برای این شی اضافه در نظر می گیرن.امروز یکی از بچه ها زنگ زده میگه:"مبین امسال ولنتاین چه غلطی می کنی؟!".ما هم که بیییکار! می گه:"یه دونه از این خرس خوشگل ها اضافه دارم می خوای؟!!!".چند روز پیش هم که خواهر خانوم گرامی می گه:"تو امسال چه کاره ایی ولنتاین؟!"...ما هم که بیییکار! می گه:"یه بسته شکلات اضافه دارم می خوای؟!".حالا فکر کنم فردا یکی دیگه زنگ بزنه بگه یه دوست دختر اضافی دارم...می خوای؟!!!(کیه که بدش بیاد؟!!)
۲-نبودیم خیر سرمون و ایضا زرت و زرت هم از خواهر و مادر این مخابرات به نیکی یاد می کردیم.....علت؟!.....ای بابا دست رو دلم نذار که خون است. این خطوط پرسرعت ADSL ما سه روز تمام پوکیده بود.دیگه دیگه!
۳-امروز با هزار بدبختی و فلاکت سر خرمون رو کج کردیم طرف استادیوم آریامهر!! جهت رویت بازی بس چیزی ایران و کره.چشمتون روز بد نببیند.۱۵دقیقه اول بازی که پرید از دستمون چون اون شفتالویی که ما تو ماشینش بودیم یه دور برگردون رو اشتباه رفت و خلاصه آره.بعد هم که با این که بلیط ویژه طبقه پائین داشتیم ما را راه ندادند و رفتیم زیر عکس آقا اون بالا تمرگیدیم.ولی خودمونیم تا حالا آقا را از این زاویه و با این رزولیشن ندیده بودمااااا...
پ.ن: راستی خاتمی هم که اومد.....ای بابا سید جون ما انتظار نداریم که از شما!!(دوست داریم هوارتا)
بعدا یادمون اومد!!: آخ آخ بارون رو دیدین امروز؟!...با این که در قدم زدن زیر این بارون مثل موش آب کشیده شدیم ولی بسی چسبید....گردن درد و سردرد امشب هم با مسکن یه فکری به حالش می کنیم....راستی دلم می خواست گوسفند بودم و از دور و اطرافم هیچی نمی فهمیدم و فقط علف می خوردم(ما عاشق سبزی می باشیم!)...
سوتی بد!....امشب با بچه ها چهارراه پاسداران بودیم.بعد یه صدایی به گوشمون خورد در حد عرعر خر!...دنبال عامل تولید صدا گشتیم دیدیم یه دیوانه داره عربده می زنه و میره....یه دختره هم اون اطراف کپ کرده....اومدیم از بغل دیوانه رد بشیم من نگاهش کردم.دیدم پسر همسایه عموم است.به بچه ها گفتم این پسره آقای فلانیه.....واااااای.برگشتم دیدم صد نفر دارن مثل بز منو نگاه می کنن....دیوانگی هم عالمی دارد....

جلوی مغازه ی پر زرق و برق Chocolate City میخکوب شده.نگاهش را از بسته ی شکلات قرمز رنگ بر نمی دارد.داخل مغازه می رود.فروشنده خوش اخلاقی که به ظاهر خوش اخلاق است!! به پسر خوش آمد می گوید.پسر قیمت می کند بسته ی شکلات را."Snicker اصله! 23500تومن".چشم های قهوه ای رنگ پسر برق می زند.دستش را به جیبش می برد.سرما،جان را از دستهایش گرفته.اسکناس های 100تومانی و 200تومانی را کنار هم ردیف می کند.۲۲۳۰۰ تومان است پولش.هنوز باید بزند.هنوز باید با دست های بی جانش آرشه را روی سیم های مزخرف ویولن بکشد تا شاید کسی دست به جیبش ببرد ۱۰۰تومانی کف دستش بگذارد.تا شاید بتواند بسته ی قرمز رنگ شکلات را بخرد برای کسی که دوستش دارد.تا آن ها هم نشان بدهند عشقشان را.تا نشان بدهند بلدند که ولنتاین چیست.هنوز باید بزند آهنگ مزخرف سلطان قلب ها را.ملا ممد جان را!!.کنار خط عابر،روی جدول رنگ و رو رفته ی خیابان می نشیند.کمی فکر می کند و با ناخن صدایی از سیم های مزخرف متصاعد می کند.از جا بلند می شود،شروع می کند،می زند آهنگ ها را.یکی بعد از دیگری.مزخرف!.چراغ قرمز است رو به سبز!!.دختری از داخل یک ماشین،دست دراز می کند و اسکناس ۵۰۰تومانی در مشت پسر می گذارد.لبخند می زند پسر که به یک دنیا ارزش دارد.چراغ بعدی قرمز می شود.مرد پیری اسکناس ۲۰۰تومانی کف دست پسر می گذارد.و لبخند قشنگ تکراری.۳،۴ چراغ سبز و قرمز می شود و پسر را نمی بیند کسی.بالاخره می گیرد از دست یک زن مسن اسکناس ۵۰۰تومانی را.به آن سوی خیابان نگاه می کند.نئون قرمز خوش رنگ مغازه خود نمایی می کند.چراغ سسبز است.پسر بی هوا از خیابان عبور می کند.........وقتی مشتش را باز می کنند اسکناس ۵۰۰تومانی چرکی،مچاله شده کف دستش است و یک عالمه حرف نگفته توی دلش........
پ.ن ۱:هنوز خیلی مونده تا این دخترا بفهمند علاقه یه پسر بهشون به کادو خریدن تو روز ولنتاین و گفتن دوست دارم نیست و عمرا هم نمی فهمند.....
پ.ن ۲:اگه دستم به اون خری که گفته باید واسه ولنتاین شکلات خرید برسه همچین میزنم تو سرش که تا سبیلاش بره تو زمین!
پ.ن ۳:نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه تا حالا نه به کسی کادو ولنتاین دادم نه از کسی کادو گرفتم تو این روز......ولی تا دلت بخواد با این و اون رفتم واسه دوست دختراشون کادو خریدیم(نیست خوش سلیقه ام!).....نمونه اش همین پارسال.نمی دونم اگه دختره این رفیقمون رو با اون کادوی مضحکش میدید چه فکری می کرد......تازه اون هم کادویی که به جای روز ولنتاین با تاخیر ۲ماهه یک روز مونده به عید تحویلش دادیم!!(ملت می خندیدن بهمون مثل چییییی!!)
پ.ن ۴:بیخودی به نوع نگارش که جای فعل و فاعل هایش داغون است ایراد نگیرید....دوست دارم آن جوری که خودم حرف میزنم بنویسم!
۱-من دو نفرم!...من دو تا روح دارم توی یک بدن...حرص می خورم از دستش...سیاه است...کثیف است....نمی گذارد کارای خوب خوب کنم....گاهی وقت ها بوی گندش خفم می کند...گاهی وقت ها دلم می خواد یه کارد سلاخی بردارم،بیفتم به جون بدنم...روحم را ازش در بیارم....کاش می شد....زندگیم را به گند کشیده...کاش می شد بکشمش...کاش می شد رها بشم از دستش...نه می گذارد زندگی کنم،نه می گذراد از چیزی کیف کنم....همیشه یه دردسری واسم درست می کند....تا میام خوب بشم دوباره همه چیز رو به گُه می کشد....کاش زندگی یه دکمه داشت که می شد همه چیز رو برگرداند....کاش اصلا یه کنترل داشت...هرجاش که کثیف بود زودی ردش می کردی و هرجاش که خوب بود می زدی روی Slow Motion....آخ که چه کیفی داشت....ولی باز هم فکر کنم با این تفاسیر زندگی من در عرض ۲دقیقه تمام می شد می رفت پی کارش....
۲-کلاس های آئین نامه و فنی برای اخذ این گواهینامه لعنتی تمام شد....آزمون مقدماتی آئین نامه رو با ۵تا غلط رد شدم ولی فنی را قبول شدم....تازه به زور....آخه یکی نیست بگه تو چرا نمی تونی جلوی این زبون واموندت رو بگیری و سر کلاس این و اون زر مفت نزنی....هی به این مهندس فنی تیکه انداختم خندیدم....هی تیکه انداختم خندیدم تا با سلام و صلوات قبولم کرد....خدا به خیر بگذارند....راستی ما هم که ۱۸ سالمون شده بود اندازه اینا فنچولک بودیم؟!....نسل جدید روز به روز Baby Face تر! میشن!!
۳-برنامه فوتبال داخل سالن ما هم بالاخره شروع شد....هر هفته یه حالی به این پر و پای خودمون میدیم(البته به شکل کاملا رایگان!)....واسه منی که از رفیق بازی و بیرون رفتن با پسر جماعت(به غیر از استادیوم!) خوشم نمیاد،فوتبال یه امر کاملا حیاتی است...چاکرتیم دیگه!
دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ... دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : " من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .


وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود .
دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه ميكرد , ولي داروساز توجهي نميكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت .
داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه ميخواهي ؟ دخترك جواب داد : برادرم مريض است , ميخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد !؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد , من هم ميخواهم معجزه بخرم , قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم .
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خيلي مريض است , بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است . من كجا ميتوانم معجزه بخرم ؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت , از دخترك پرسيد : چقدر پول داري ؟
دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب , فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد ! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : ميخواهم برادر و والدينت را ببينم , فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد .
آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود , ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم ؟دكتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 سنت !

با تو بی تو
هم سفرِ رازهای خویشمُ به سوی بی سوی تو می آیم!
معلومی چون ریگ!
مجهولی چون راز!
معلومِ دلیُ مجهولِ چشم!
یک سال شد که نیستی کنار ما......یک سال شد که خراب شد زندگی ما که داشت یواش یواش قشنگ می شد.یک سال شد که رنگ خاکستری پاشیدی روی زندگی ما با رفتنت.یک سال شد....
ولی باور ندارم که نیستی و با ما یا حداقل با من زندگی نمی کنی.....شبی نیست که به خوابم نیای....تو با ما زندگی می کنی مهندس....زندگی همینه.....شاید من هم اول جوانیم فردا پس فردا بیام پیشت....کی میدونه....حتما اونجا جات عالیه....خودت اینو گفتی پریشب بهم.....وقتی که با رفتنت به چند نفر زندگی دوباره می بخشی حتما هم جات خوبه.....دلم واسه شوخی کردن باهات تنگ شده...خیلی...کاش بودی....
پ.ن: جمعه اولین سالگرد برادر من است....برادری که خیلی بودنش قشنگ بود و ما نمی دونستیم.شاید این چند روز پست جدید ندادم....

دستش را زیر چانه اش زده.خیره نگاه می کند.تکانی به بدنش می دهد.زانوهایش را بغل می گیرد و نگاه می کند.دستش را دراز می کند و پاکت وینستون قرمز را برمی دارد.یک نخ سیگار چاق می کند و نگاه می کند.گوشه پره لوردراپه چینی را که کمی پائین تر از سقف است.و درست همان جا،کنج دیوار عنکبوتی تار تنیده و پائین و پائین تر می آید.پک محکمی به سیگار می زند،آن را جلوی چشمش می آورد،دود را فوت می کند به سیگار.کمی نگاهش می کند و همان جا،روی سرامیک سفید زیر پایش که با آگهی های روزنامه همشهری فرش کرده،خاموش می کند.از جایش بلند می شود،پرده را کنار می زند،شهر دود گرفته را تماشا می کند.از بالا پسر بچه کوچکی را می بیند که سرگرم قل دادن یک قوطی پپسی است.ماشینی از کوچه عبور می کند:"زااارتتت!"قوطی پپسی پسرک زیر چرخ ماشین له می شود.پسرک بی تفاوت عبور می کند.تفاوتی هم ندارد.له شده و نشده.مهم این است که قوطی است اسمش.پپسی است اسمش.همین کافی است.پرده را کنار می زند.تلفن بی سیم مشکی رنگ را بر می دارد.تماس های آخر را چک می کند.کامران از کانادا،لیلی از سوئد،کیارش هم از همین جا.کمی آن طرف تر،روزبه!.وارد آشپزخانه می شود.درب یخچال را باز می کند.هیچ.فقط و فقط هوای خنک! کمی ته شیشه گرنتس مانده.به اندازه یک بند انگشت،به اندازه ای که کمی داغش کند،داغش نمی کند!......نه.......دلش را ندارد........دل خلاصی از این دنیا را ندارد.........از خانه می زند بیرون،بلکه تاب بیاورد دل وامانده اش!.....
لالایی : ویگن --------------- ساری گلین : حسین علیزاده
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!! کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی... او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب. هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت. عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان د کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!! مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...
پ.ن:خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس می کنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون میره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث میشه انسان به راحتی گناه کنه... دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها میتراشه که وقتی باقی نمیمونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم نیست .مگه میشه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت میکنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمیکنم نیاز به خدا کمتر ارزشتر از نیاز به آب و غذا باشه. میدونم شاید برای خیلیهاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراری دیگران. عیب نداره شما میتونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره. احتیاج نداره از کلمههای مخصوصی استفاده کنی، اون فقط میخواد آن چیزی که از قلب شما بیرون میآد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش میدونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه. فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمیرسه.
۱-تو هم حال داری هااااا! بیخیال دیگه.ببین اصلا کلا از ما بکش بیرون.چیکار کنیم شرت کم بشه؟! بسط بشینیم شابدولعظیم(شاه عبدالعظیم حسنی(ره)!!!)؟! عارض بشیم به تامینات(همون کلانتری خودمونه!).این دفعه اس ام اس دادی به خیر گذشت واست.سری بعدی دیگه نیستی!
۲-دیروز داشتم خیابونا رو پیاده گز میکردم که چشمم افتاد به یه بیامدبلیوی آخرین مدل. دستمو کردم تو جیبم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «خدایا چی میشد هفتصد میلیارد به من میدادی؟» که یهو دیدم یه چیزی جیغ کشید: «آآآآآآآآآمییییین» و یه گولهی پشمالو از آسمون افتاد جلو پام. هرچی این گولههه رو زیر و رو کردیم نفهمیدیم سر و تهش کجاس! باز دستامو کردم تو جیبم و سوت زنون پیادهرویم رو ادامه دادم. شب یکی با گرز اومد به خوابم از تموم قدش اشک میریخت میگفت: «تن لش اینم آرزو بود تو کردی؟» گفتم: «چطو مگه؟» گفت: «اینی که دیروز دیدی مرغ آمین بود... از اول خلقت هر روز صب تا شب تو آسمون پر میزد. اگه بالای سر یکی بود و اون آدم همون لحظه آرزویی میکرد این هم میگفت: «آمین» و آرزوی اون بنده برآورده میشد...» سرمو تکون دادم گفتم: «چه باحال!» باز زد زیر گریه گرزشو بالا گرفت دو سه کلمه عربی بلغور کرد گفت: «چه باحال؟ مرتیکه جولق بیعار معلوم نیس چه فکر پلیدی تو اون کلهی بیخاصیتت بوده این بدبخت همچین اومده بگه آمین پاره شده... حالا من گور به گور شده مرغ آمین از سر قبر عمهت بیارم؟» باز چن کلمه فحش و نفرین عربی کرد دماغش رو بالا کشید گفت: «من اگه تو رو این دنیا ببینم یک باحالی بهت نشون بدم که سر حال بیای...» صبح که پاشدم فکر کردم کاش یه نخ و سوزنی چیزی تو بهشت پیدا بشه حالا!
۳-نمره امتحان شیمی ما هم اومد! استاد بی فیض نموند از دعاهای خیر من!!(آخه آقای دکتر من ۴ صفحه پشت و رو واست نوشتم که از ۱۸ نمره کم کم بهم بدی۱۷.۷۵....۱۳ رو کجای دلم بزارم؟!)

سرش را می گذارد روی شانه ام.گریه می کند.خیلی وقت بود گریه هایش را نه دیده بودم و نه شنیده بودم.سرش را از شانه ام جدا می کنم.می بوسمش.گونه های شور او را خیلی وقت بود که نه بوسیده بودم و نه چشیده بودم.سرش را می گذارم را شانه ام.گریه می کند.مثل قبل ها.سال دوم دانشگاه بود که عاشقش شدم.عاشق یک دختر جذاب و بازیگوش.او مثل یک آهو پرتحرک و بازیگوش بود و من مثل یک بره رام.اوایل خیلی تضاد داشتیم ولی بعدها به هم نزدیک تر شدیم.تک تک خاطره هایمان یادم می آید.عاشق این بود که وقتی قدم می زدیم و دست یکدیگر را گرفته بودیم،بیاید جلوی من،دو دست من را بگیرد،و همان طور که به سمت عقب گام برمی داشت و من به سمت جلو،از من بپرسد:"زودباش بگو چندتا دوسم داری؟!" و من بگویم:"یه دنیاااا!"".یکی از آن چیزهایی که در دانشگاه گرفتارش شدم سیگار بود.خیلی می کشیدم.یک روز که داشتیم قدم می زدیم و من سیگاری گوشه ی لبم گذاشتم و چاق کردم،از گوشه ی لبم برداشت،دو-سه پک زد و خیلی سعی کرد سرفه نکند و دودش را بیرون بدهد.بعد هم سیگار را پرت کرد توی جوی آب."جیزززززز!".دیگر از هرچی سیگار بود متنفر شدم.طاقت این را نداشتم که کسی را که دیوانه وار عاشقش بودم،این طور به سیگار کشیدن من اعتراض کند.پدر و مادرش از هم جدا شده بودن.مادرش کانادا زندگی می کرد و او و پدرش ایران،تهران،آپادانا.همیشه می گفت:"مامانم هی میگه درست تموم شد باید بیای اینجا".و هر بار هم می گفت:"کجا برم وقتی اینجا عاشق شدم؟".همین باعث می شد هیچ وقت احساس خطر نکنم.۴سال دوران لیسانس خیلی زود گذشت.خیلی.و سراسر آن ۴سال برای من عاشق خاطره بود.خاطره از کسی که دیوانه وار عاشقش بودم.۱سال از پایان دوران لیسانس گذشته بود.هنوز داغ بودم و نمی فهمیدم اطرافم چی می گذرد.نمی فهمیدم تلاش های مادر هانیه را برای کشاندن هانیه به کانادا.شاید بهترین کلکی که می توانست به هانیه بزند همین بود.ادامه تحصیل.دیگر نفهمیدم چی شد که خودم را پشت شیشه فرودگاه دیدم و هانیه را آن سوی شیشه.با چشمهایی که به من خیره نگاه می کرد و هیچ امیدی برای من نداشت.آن قدر شوکه بودم که حتی یک قطره اشک هم نداشتم که بریزم.هانیه رفت.بعدها چندتایی نامه برایم فرستاد که دیگر به او فکر نکنم و دنبال زندگی خودم باشم چون او هم همین کار را کرده.اما فراموش کردن این همه خاطره ی ریز و درشت برایم سخت بود.آن قدر سخت که ۳سال از بهترین سال های جوانیم را با یک چشم به هم زدن گذراندم.نمی دانم چی شد که نامه ی هانیه را در دستم دیدم.بعد از سه سال دارد برمی گردد.و بازهم نمی دانم چی شد که دیدم سرش روی شانه های من است.چیزی که شاید فکرش را هم نمی کردم.سرش را از روی شانه ام بر می دارد.کیفش را باز می کند.پاکت سیگاری بیرون می آورد.یک نخ سیگار برمی دارد و می گیراند.دو-سه پکی می زند.از دستش می گیرم،یک پک می زنم.از همان جا(کمی جلوتر از اوپن روی کاناپه ی راحتی کرم رنگ)پرت می کنم توی سینک ظرفشویی:"جیزززز!".زیر لب آهنگ ویگن را زمزمه می کنم:"مرا ببوس......مرا ببوس.....برای آخرین بار،خدا تو را نگهدار،که می روی به سوی سرنوشت.....
پ.ن۱: گاهی وقت ها فاصله ها و کنارهم نبودن ها خیلی هم بد و منفور نیستن.خیلی وقت ها هم یه چیزایی به آدم میدن که شاید اگه این فاصله ها نبود،به دست آوردن آن ها خیلی سخت می بود.