تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری

۱-دکتر علی شریعتی انسان ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

الف. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند  عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
ب. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.
ج. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند    آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
د. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند     شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


۲-امروز  امتحان اکولوژی داشتم که به شدت برگه را مستفیض کردم! باشد که مقبول افتد


 ۳- کی گفته این دخترهای همکلاسی ما خوشمزه و احیانا با نمک تشریف دارن.امروز بعد از امتحان خواستم برم آزمایشگاه جانورشناسی این اوستامون را ببینم.همین طور خوش و خرم در آزمایشگاه را باز کردم رفتم تو که با یه صحنه قبیح روبرو شدم.داد یکی از دخترا بلند شد که :"آقای م وقتی تشریف میارید تو یه یالا بگید" و زرتی زدن زیر خنده.ما رو میگی سوسمار رو میگی! از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف از این حرفش کفرم دراومده بود.نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم:"خانم عزیز جمع کن خودتو.دانشگاه که جای این لش بازی ها نیست."دختره رنگش شد عین گچ دیوار.با عصبانیت رفتم یه گوشه بند و بساطم را پهن کردم تا استاد بیاد.در ادامه حرف های گهربارم به دختره گفتم :"فکر کردی عاشق اینم که موهای سامورایی مش کرده ی تو را ببینم.زهی خیال باطل".استاد اومد و ما کارمون تموم شد.جلوی دانشکده وایساده بودم که خانوم مذکور با اون ۲۰۶آلبالویی که ۱۰۰٪ مربوط به پدرشون بوده تشریف آوردن مقابل بنده و بعد از عذرخواهی از رفتار نابهنجار خودشون خواستن بنده را تا یه مسیری برسونن که از شانس ما این برادر مرتضی سر رسید و ما سوار بر سمند نقره ایی برادر مرتضی به منزل اومدیم.(از امروز تصمیم گرفتم شیوه داد و بیداد و به کار بردن کلمات قصار را در روابط خودم با دخترای کلاس به کار ببرم...جواب میده به خدا!) 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:31 توسط مبین.م |

جلوی خانه را با ریسه هایی از لامپ های رنگ و وارنگ آذین بسته اند.گوسفند مادر مرده ای را جلوی درب ساختمان بسته اند و هر از گاهی بچه ها یک کرمی بهش می ریزند و داد آقا بزرگ را بلند می کنند.همه رفته اند فرودگاه و فقط من و آقابزرگ خانه مانده ایم.آخر بعد از ۱۸سال دایی احمد از خارج برمی گردد.مامانم که از یک هفته قبل حال و روز خوشی نداشت و یک ریز این ور و آن ور می رفت و در تکاپوی فراهم کردن مناسک! مراسم استقبال بود.از طرفی هم خوشحال بود که بعد از ۱۸سال تنها برادرش،احمد، که مثلا برای درس رفته بود و هیچ وقت برنگشته بود،دارد به ایران می آید.آن هم با یک خانم فرنگی که فکر این که ۱ ماه تمام باید این خانم فرنگی را زن دایی صدا کنم،کابوس شب های من شده بود!!در آشپزخانه داشتم به میوه ها پاتک می زدم که صدای آقابزرگ بلند شد که صلوات می فرستاد.وقتی جلوی درب رسیدم دیدم خون گوسفند مادر مرده توی خیابان راه افتاده و دود اسفند آقابزرگ هم آن جاها را برداشته و دایی جان از فرنگ برگشته ی ما هم مشغول ماچ و بوسه های معمول و رایج ایرانی است.وقتی به من می رسد،با لحن خاصی می  گوید:"سامان تو هستی؟!" و با در آغوش گرفتن من می گوید:"مردی شدی واسه خودت!".بعد از این که همه ی اطرافیان رفتند و دید و بازدیدها تمام شد،حالا فرصت داشتیم با خان دایی صحبت کنیم و ببینیم چرا زن فرنگی خودش را نیاورده.از آسمان تعریف کرد و به زمین رسید و در نهایت هم گفت:"ورونیکا به خاطر Busy بودنش نتونست بیاد".همین را می گوید و می رود که بخوابد.دو هفته از حضور دایی در ایران گذشته و مشغول بازدید از نقاط مختلف ایران است.روزی که دایی از شیراز برگشت و چهره اش را دیدم اصلا باورم نشد که این همان دایی احمد خودمان است.چشمهایش قرمز شده بود و مثل آدم های خواب آلود حرف می زد.اما چیزی را که چند ساعت بعد دیدم دیگر اصلا نتوانستم باور کنم.خواستم بروم دستشویی که دایی را در راهروی منتهی به حمام دیدم،در حالی که داشت تزریق می کرد.دنیا روی سرم خراب شد.دایی احمد من عملی از فرنگ برگشته.سعی کردم به کسی نگویم ولی بعد از چند روز همه فهمیدن.کم محلی ها به دایی شروع شد و با او مثل غریبه ها رفتار می کردند.۳هفته و۲روز از حضور دایی در ایران می گذشت.صبح با صدای مامان و بابا و از خواب بیدار شدم.همه حواسشان به کاغذ توی دست بابا بود که دایی فقط ۲،۳ خطی در آن نوشته بود و برای همیشه رفته بود."اعتیاد من از همان روزهای اول دانشگاه شروع شد.خوب کسی هم نبود که منو راهنمایی کند.ورونیکا هم ۶ماهی میشه که به خاطر اعتیاد از من جدا شده.حالا هم برای اینکه کمتر باعث ننگ شما بشم میروم...".به همین راحتی دایی احمد با یک اعتیاد ۱۸ساله برای خانواده ما مرد...


پ.ن ۱:خیلی از دانشجوهای ایرانی دانشگاه های خارجی به این وضع گرفتار شده اند.و هیچ حمایتی هم از سوی دولت ایران برای اون ها نیست که نجات پیدا کنند.

پ.ن ۲:ببخشید اگه یه کم طولانی شد.تازه خیلی جاهاش رو حذف کردم.آنقدر ایده واسه این داستان داشتم که به راحتی میشد یه کتاب ۲۰۰صفحه ای ازش در آورد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:24 توسط مبین.م |

                        

                                                        عکس از "کافه گپ"

یک طاقچه که رویش را با یک ترمه پوشانده اند،یک رادیو دو موج قدیمی که رویش را یک دستمال سفید انداختن و چندتا عکس قدیمی که روی طاقچه ی خانه ی مادربزرگ گذاشتند.تنها چیزهایی که از دوران بچگی و خانه ی مادربزرگ یادم می آمد همین ها بود......بهتر و عمیق تر که فکر می کنم ایوان با صفای خانه ی قدیمی یادم می آید.عصرهای تابستان ، توی ایوان فرش پهن می کردیم ، زیر اُرُسی بزرگی که تشعشع نو خورشید را تبدیل به طیف وسیع و زیبایی از رنگ های قشنگ می کرد.از نگاه کردن به آن سیر نمی شدم.یاد هندوانه هایی که آقاجون می خرید ، توی حوض می انداخت تا خنک شود و عصرها،زیر همان اُرُسی ، روی فرش دستباف مادربزرگ قاچ کنیم و بخوریم.یاد بازی های دوران بچگی توی حیاط خانه ی مادربزرگ.با بچه های همان محل.قاسم ، حامد ، فرشته و ... الآن کجا هستن و چه می کنند خدا عالم است.از وقتی که مادربزرگ ترک این دنیا گفت و رخت سفر بست ، دیگر آن خانه هم سوت و کور ماند.دیگر خبری از هزار و یک شب های مادربزرگ نبود،همان هایی که گاهی وقت ها چند ساعت برایم تعریف می کرد و با موهایم بازی می کرد تا خوابم ببرد.دیگر از عیدی هایی که از لای قرآن بیرون می آورد  و به ما می داد_آخ که چه ذوقی داشتیم واسه آن عیدی ها_خبری نبود.یادش به خیر موقع مدرسه رفتن جیبم را پر می کرد از بادام و کشمش و آخر سر هم یک 20تومانی می گذاشت کف دستم.یادش به خیر موقعی که آقاجون من را تنبیه می کرد،مادربزرگ نجاتم می داد.همیشه به آقاجونم می گفت:" این بچه اگه الآن شیطونی نکند پس فردا واسش عقده می شه ها ننه!".یادش به خیر تابستان ها از درخت انجیر توی حیاط برایم انجیر می کند.یادش به خیر فالوده هایی را که خودش درست می کرد و من همیشه توی این فکر بودم که چطور این کا را می کند و به خودم می گفتم حتما شعبده ایی،چیزی در کار است.حالا از آن خانه فقط یک مشت خاطره مانده و تار عنکبوت های روی در و دیوار و رادیو دو موج سر طاقچه.دیگر اُرُسی هم آن طیف قشنگ نو را ندارد.یادش به خیر مادربزرگ... 


پ.ن:تقدیم به همه ی مادربزرگ های دنیا.این متن قرار بود یه داستان کوتاه باشد ولی نمیدونم چرا از دیدگاه شما یه حس از من برای مادربزرگم درآمد.من هر دو مادربزرگ خودم رو صحیح و سالم دارم ولی آرزوی داشتن همچین مادربزرگی رو هم دارم.این توصیف من امیدوارم شما رو یاد مادربزرگتون انداخته باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 15:13 توسط مبین.م |

"آخه پسر خوب چه خیری از سر کوچه دیدی؟! مگه حلوا خیر می کنن که از صبح تا اله شوم سر کوچه پلاسی؟!".دیگر جواد به حرف های آقاجون عادت کرده بود.به خیلی چیزها عادت کرده بود.از صبح که نان سنگکی را که آقام با اون پای شل و لنگش قبل از سپیده توی صف می ایستاد و می گرفت،با پنیر لیقوان اصل،می خورد و از خانه میزد بیرون،دیگر چی می شد که ما قبل از نصفه شب ببینیمش.همیشه آقام بهش می گفت :"عاقبت یکی از این گنده لات ها که تو برایشون گنده گوزی میکنی،سرت را به باد میده".اما مگر گوش جواد به این حرف ها هم بدهکار بود؟! بچه های محل جواتی سیاه صدایش می کردند.آخه یه کم که چه عرض کنم یه دنیا سبزه بود!!.گاهی اوقات که صلاة ظهر می آمد خانه،آقام بهش می گفت:"خیلی خوش بر و رو بود،آنقدر توی این آفتاب کذا وایساد و غاز چروند تا به این ریخت و قیافه افتاد".ولی جواد همیشه احترام آقام را داشت.کم تر از حاجی صدایش نمی زد(حالا آقام تا شاه عبدالعظیم هم به زور رفته هاا!).یک شب که جواد مست و پاتیل آمد خانه،آقام با کمربند افتاد به جونش.با این که می توانست خودش را نجات بده ، ولی به احترام آقام تن میداد به کمربندش.چند وقتی بود که به آبجی کوچیکه گفته بود خاطر خواه رفیقش شده.اسمش طلعت بود.ولی آبجی کوچیکه نمی گذاشت آقام بویی ببره.چون می دانست آخر و عاقبت جواد را عین آفریقا سیاه می کند!همه مان فکر می کردیم جواتی سیاه گه گداری از سر مستی،آتیش عشقش میزند بالا و میاد بیخ گوش آبجی کوچیه ورد می خواند که آقام را راضی کند بروند خواستگاری.آخه ننم ۴،۵ سالی می شد که سینه بهشت زهرا خوابیده بود.قطعه ۱۱،ردیف ۱۱۰.یک روز دم دمای غروب که آمد خانه ، آبجی کوچیکه را صدا زد تو حیاط.لب حوض یه چیزایی زیر گوشش زمزمه کرد که من حالیم نشد چی میگن.پاشنه ی کفشش را ور کشید و رفت.آقام هنوز که هنوزه بعد ۲سال ، چشمش به دره که جواتی دست بندازد توی کلون و بازش کند و از در بیاید تو...   


پ.ن ۱: خیلی ها بودن که با همین عشق های در پیتی(البته از دیدگاه ما) سرشون به باد رفت         

پ.ن ۲: از همین تریبون از برادر اورمزد به خاطر لطفی که در حق من کرد تشکر می کنم و این که ندیده و نشناخته و از روی یه رفاقت مجازی به ما حال داد ازش ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 17:7 توسط مبین.م |

۱-هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی یکی از اون دوستان و هم دوره ای های دبستان را به این روز ببینم.حافظه ی خیلی خوبی دارم.آن قدر که هیچ شماره،اتفاق،خاطره و هر کوفت و زهرمار دیگری نیست که در ذهنم نماند.وقتی برای ثبت نام کنکور آن سال رفته بودم اداره پست،آنجا دیدمش.درست کنار دیوار اداره پست نشسته بود.کز کرده بود یه گوشه و زل زده بود به خیابان.چون فامیلیش مثل من بود با این تفاوت که یک "زاده" انتهای آن داشت ،خوب توی خاطرم مانده بود.تا دیدمش انگار تمام آن خاطرات عین فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش درآمد.محسن.م.زاده! پسری که آن روزها توی مدرسه همه با اسم بچه خوشگله صداش می زدند.واقعا زیبا بود.با چشم های عسلی و صورتی گرد که تابلو بود در آینده دختر باز قابلی می شد!! ولی آینده اش را هم دیدیم.کنار دیوار تمرگیده و داره مثل بز نگاه می کند!چند بار خواستم صدایش بزنم و بگم محسن! دستش را بگیرم و ۴تا فحش بارش کنم و از حس انسان دوستانه ام که گل کرده بود استفاده کنم و از این منجلاب اعتیاد نجاتش بدم!(ما رو باش.حس بروسلی گرفتیم...شاید هم ژان وال ژان!).اما به خودم گفتم به تو چه؟! مگر بابا ننه نداره؟!بیایند جمعش کنند.و رفتم.تا چند روز توی فکرش بودم.دیروز که این متن را نوشتم از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم و بارش نم نم برف را دیدم.حالا محسن کجاست؟!...بچه خوشگله!...


 ۲-از اونجا که خیلی به سیستم ۱ ۲ ۳ علاقه پیدا کردم ، میخوام این سیستم رو سرمشق خودم قرار بدم.در ضمن باید خدمت برادر اورمزد عرض کنم داستان یک کلمه ای رسید فدات چم!


 ۳-نقش فوق العاده ی عمه در جوامع بشری!

ررررررررینگ…

-سلام..

-سلام چطوری؟

-خوبم… بیداری گلم؟

-پس فکر کردی الان داری با عمم حرف میزنی؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:35 توسط مبین.م |

      

برف الکی آمده و فقط توانسته زمین را خیس کند.خورشید خیلی کم سو است و تازه می خواهد خودش را از پشت ابرها بیرون بکشد.سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه می دهم و عصر ابری بی برف را که رو به اتمام است تماشا می کنم.انگشترم را از دستم بیرون می آورم.با گردی اون،خورشید کم رمق عصر دوشنبه را به دام می اندازم.ولی نمی شود.و ای کاش می شد که این طوری خورشید را حبس کرد و روزهای ابری را نگه داشت.جلوی دانشگاه تهران جنوب که اتوبوس برای سوار کردن دانشجوها نگه می دارد،خیل عظیم قشر به اصطلاح تحصیل کرده! وارد اتوبوس می شوند.آن قدر سر خوش اند که آدم کیف می کند.آن جایی که باید پیاده بشم،پیاده می شوم و به سمت تنها جایی که این روزها(البته بعد از تئاتر) از ته دل می خواهم بروم،می روم.آموزشگاه موسیقی.کلاسم بر خلاف همیشه این بار ۱ساعت طول می کشد که نیمی از آن به حرف زدن با استاد می گذرد.بعد از کلاس به سمت خانه حرکت می کنم.اول عکاسی می روم تا بعد از چند وقت که می خواهم برای گواهینامه اقدام کنم،عکس بگیرم.توی مسیر دختر و پسری را می بینم که همدیگر را بوکسل! کردند و به هیچ چیز فکر نمی کنند.نمی دانم واسشون خوشحال باشم یا ناراحت.عکسم را می گیرم و برمی گردم خانه.و توی راه که قدم می زنم با تنها چیزی که حال می کنم بخاری است که از دهانم و از زور سرما خارج می شود...


پ.ن:دلم یه قدم زدن حسابی توی یه جای حسابی می خواست که روز برفی تبدیل شد به روز بی برفی 

بعدا اینا اضافه شده : از ما به دوستانی که انزجار خودشون رو از کافه پیانو رسما اعلام داشته بودن مخصوصا پریا جان که پیشنهاد کتک زدن این فرهاد خان در نشر چشمه رو داده بودن،فرهاد خان طی کامنتی به اینجانب مسخره بودن کتابشون رو تائید کردند.متن کامنت بدین شرح بود :

"farhad jafari:
اگر می‌گوئید مسخره است، لابد مسخره است. وگرنه که نمی‌گفتید؛ می‌گفتید؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:44 توسط مبین.م |

۱-دیگه همه رقمه داره واسه ما از در و دیوار میریزه.نمی دونم کدوم آدم ابلهی شماره من ابله! رو داده به یه ابلهی و بهش گفته اگه مشکلی چیزی داشتی زنگ بزن باهاش زر بزن.حالا طرف ما رو ول نمی کنه.میگه بعد از خوندن این وبلاگ کوفتی(طرف حتما آدرس این وبلاگ رو داشته!) یه دل نه صد دل عاشق من و روحیاتم شده.طوری که به کل غم و غصه هاش یادش رفته.ای بابا.آخه یکی نیست بگه دختر خوب من خودم تا ته این راه رو رفتم و جات خالی تهش یه سری آدم خسته وایساده بودن که حسابی از خجالت ما در اومدن.در واقع من کتک خورده این راهم! حالا ه خدا بخواد از صبح تا حالا ازش خبری نیست.یه دعا در حق من به درگاه باری تعالی بکنید که ما راحت بشیم از دست این قوم ظالم(خانم های محترمه!).البته نه همشون.بعضی ها به خودشون نگیرن فرتی. 


۲-یه داستان نوشتم همین چند روز پیش ولی خیلی بلند از آب دراومد.به درد وبلاگ نمیخوره.دارم یکی کوچولوتر می نویسم.اینه که واسه خالی نبودن عریضه(درست نوشتم یا غلط؟!) همین جوری یه پست شر و ور دادم.


۳-راستی دیشب این کافه پیانو فرهاد جعفری رو تموم کردم.بعد از اتمام کتاب خیلی دلم میخواست علی الحساب گلاب به روتون پام رو بذارم این ور و اونور کتاب! تا اونجا که زنش وارد ماجرا نشده بود خیلی خوب و جالب پیش میرفت و خواننده رو دنبال خودش می کشید.ولی از وقتی زنش اومد تو ماجرا همین طوری یهو تناقض گوئی های آقا شروع شد.اگه شماره فرهاد خان رو داشتم بهش زنگ میزدم و واسه این که خیلی خوب حس یه کافی من رو درآورده تحسینش می کردم و واسه این که در انتهای کتاب رسما خواننده رو اسگول فرض کرد چهارتا از اون فحش هایی که خودش تو کتاب بار این و اون کرده بارش می کردم(آخه کتابش پره کلمات قصاره و باز هم گلاب به روتون کلمات به تخمم و به تخمش و تخمش هم نیست و از این دست کلمات رو خیلی دوست داره)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:30 توسط مبین.م |

                  

هرکی بگه تو این دانشگاه های خراب شده چرا دارن واسه سفر به غزه ی خراب شده از این دانشجویان بدبخت تحت جو و گاهی اوقات ماتحت جو! ثبت نام به عمل میارن و دستی دستی جوانان بدبخت مردم رو به کشتن میدن بهش یه جایزه توپ میدم.روی برد دانشگاه رو که نگاه میکنی اطلاعیه اش رو زدن و این بکس ما هم که واقعا جنگ خونشون افتاده پائین و هوس تفنگ بازی و همچنین دریافت حس نوستالژیک کودکی هاشون ، فرت و فرت دارن از خوشون ثبت نام ول میکنن.تو فکر کن پسره با موهایی به ارتفاع ۳۰سانت و ابروهایی از نوع شیطونی میخواد بره غزه رو نجات بده.حکما همون اولین تیری که اسرائیل غاصب در کند یا این بندگان خدا در دم شهید میشن(نه به علت اصابت تیر،بلکه به علت سکته قلبی!) یا درون شلوارشون یه بارون اساسی میبارد و فر میخورن میان همین جا.آخ که اون موقع دیدنشون تو دانشکده حالی میده.آی بخندیم.آی بخندیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:54 توسط مبین.م |

گوشه پرده رو کنار می زند.بخار گوشه شیشه را پاک می کند و زل می زند به بارش برف.در ذهنش فلاش بکی به قبل ترها! می زند.روزهایی که برف برایش قشنگ بود و معنای خاصی داشت.حالا سال ها از اون خاطره ی خوش برف می گذرد و تنها چیزی که از اون خاطرات برایش باقی مانده همین تماشای دانه های برف است.اگر فرصت کند و حوصله داشته باشد می تواند تک تک دانه های برف را بشمارد و حتی آن قدر ذهن خلاقی دارد که می تواند روی آن ها اسم بگذارد.آن قدر محو تماشای برف است که متوجه نمی شود بخاری که چند لحظه قبل از شیشه پاک کرده بود دوباره همون جا نشسته.پرده را کنار می زند.شال بلند بافتنی خودش را دور شانه اش می اندازد و از کنار پنجره می رود...


  پ.ن ۱:سلام.چند روزی نبودم.مسافرت بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم.ببخشید دوستان

پ.ن ۲:همه حس و حرفم رو توی اون جمله که هایلایت کردم نوشتم!

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:10 توسط مبین.م |

عصرها که می رفتم پیاده روی و بعدش برای صرف یک فنجان چای یا قهوه داغ به کافه ی رفیقم می رفتم می دیدمش.درست پشت میز روبرویی من.دستش را زیر چانه میزد و به نقطه ای خیره می شد.انگار واقعا روح از بدنش جدا می شد و با آن چیزی که فکر می کرد درگیر می شد.خیلی دلم می خواست بتوانم روحم را از تن جدا کنم و به آن چیزی فکر کنم که او فکر می کند.اما نمی شد.تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که دست زیر چانه بزنم،فنجان قهوه یا چای را نزدیک لبم کنم و همین طور که قرق تماشای او هستم آرام آرام از محتویات فنجان بنوشم.آن قدر در این عوالم و رویاها قرق می شدم که گذر زمان را حس نمی کردم و گاه متوجه نمی شدم که بیش از یک ساعت است که محو تماشای او شده ام.وقتی هم که در خانه بودم و او را نمی دیدم،تصویری از او را جلوی چشمم و در ذهنم تجسم می کردم.از صورتش شروع می کردم.صورت گرد و زیبا ، خطوط چشم ، بینی و لب ها را هم.چشم هایی کشیده و درشت که کمتر آرایش داشت.بینی متناسب با صورت و لب های قلوه ای جذاب.هیچ گاه نتوانسته بودم رنگ چشمهایش را تشخیص بدهم.عصرها تنها امیدم برای قدم زدن و بعد از آن رفتن به کافه،دیدن و تماشای این موجود جذاب بود.روزهای متوالی بود این کار را ادامه می دادم و به این امید داشتم که زمانی،در تلاقی رویاهایمان من را ببیند.اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاد.آخرین باری که او را دیدم عصر روز جمعه بود.مثل بقیه روزها پشت همان میز نشست و رویایش را به سمت ناکجا متمرکز کرد....اما نه!آخرین باری که او را دیدم روی دوش اندک دوستان و فامیلش بود.این بار نه آن صورت جذاب را دیدم و نه آن چشم های مجهول الرنگ!! را.خیلی آرام و آهسته و با متانت و وقار خاصی به سوی ابدیت می رفت.به سوی کافه ای همیشگی،تنگ و تاریک....


پ.ن ۱:این روزهای خیلی دلم گرفته.خیلی دلم پره و نمیدونم چطور خالیش کنم.بیشتر از خیلی وقت های دیگه،به شانه های پرمهر و گرم احتیاج دارم واسه یه گریه و درد دل درست و درمون.بیشتر از هر وقت دیگه به کسی احتیاج دارم که بتونه منو از این زندگی خاکستری نجات بده.فعلا که رفته و کسی هم جایش رو نگرفته....

پ.ن ۲:به جمله انتهای وبلاگ توجه کنید!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:49 توسط مبین.م |

با هم روي همين نيمكت رو به آب نشستيم چشم هايش حركت مي‌كرد اما انگار جايي را نمي‌ديد صورت‌اش خيس بود و انعكاس نوري، شايد مهتاب، گونه‌هايش را براق كرده‌بود.
مي‌گفت:«سايه ها كه روي سنگ ها مي دويدند پيدايش مي شد نخست موهايش را مي‌ديدم، بعد صورت گرد و مهتابي اش كمي بعد دست ها، تا آرنج فقط. از اين بالا تر نمي‌آمد. موج كه مي زد رخسارش مي‌تابيد و نمي‌تابيد . نگاه‌اش به سوي من اما خيره به دور دست ناپيدايي بود . لحظه‌اي گويي مي‌خواست از آب بيرون بيايد ولي موج بعدي با خود بردش و جز انعكاس نور بر موج‌هايي كوتاه چيزي ديده نمي‌شد .
صبح زود قبل از اينكه كسي لب آب بيايد آنجا بودم رد پايي بر شن نمانده بود چند كنده كه آب با خود آورده بود در حال دفن شدن زير شن‌ها بودند . آرزو كه آمد گفت ديده‌اش اول موهاي اش را، موج‌هاي كنار دست‌ها او را متوجه اندام‌اش كرده شب اما مهتابي نبوده كه چهره‌اش را ببيند و فقط تصويري محو از او به ياد دارد .
علي مي‌گفت:« تنها كه لب آب بروي و شب‌هاي قبل هم يكي مدام اين را توي گوش‌ات بخواند حتما خيال‌اش به سراغ‌ات مي‌آيد .» گفتم :«مگر ممكن است هر شب همان تكه چوب همان جا بيايد و هر شب به همان ترتيب سر از آب در آورد .»
گفت :« حساب تو كه از بقيه جداست تو تو روز روشن وسط آتش گلستان مي‌بيني .»
حامد گفت: «من هم مي‌نشينم تا با هم ببينيم‌اش .»
تكه ابري جلو ماه را گرفته‌بود سايه ها فقط گاه‌گاهي پيداي‌شان مي‌شد . خيلي منتظر شديم اما انگار نمي‌خواست بيايد . سفيدي موج‌ها را به دقت زير نظر گرفته‌بودم . حامد كاملا مايوس شده‌بود و داشت مي‌رفت كه ديدم‌اش ، موهاي‌اش را ، كمي كه بالا آمد ‌توانستم خطوط چهره‌اش را حدس بزنم ، در حيني كه حامد را صدا مي‌كردم موج بلندي به آن سو خيز برداشت تا حامد بيايد به زير موج رفته‌بود گفتم :«آن جا بود پشت آن موج بلند .» اما ديگر سفيدي موج هم از آن جا گذشته بود . حامد گفت: «حتم دارم خيال برت داشته .» گفتم: « صبر كن شايد با موج بعدي ببينيم اش .» كه رفت . منتظر شدم اما آن شب نيامد شب‌هاي بعد هم .
مهتاب نبود،ابر هم نبود دريا آرام بود و گرم ، لايه مهي رقيق سطح آب را گرفته بود فقط سفيدي موج هاي نزديك را مي شد ديد . اين بار اول چهره اش را ديدم واضح تر از هميشه خطوط گردن با انحناي چانه تلاقي داشتند و در سينه ها محو مي شدند و به آب فرو مي‌رفتند. انعكاس نوري نمي دانم از كجا بر قطرات روي گونه اش مي درخشيد، چشم ها خيره بودند اما نه به دور دست سنگيني نگاه هش را حس مي كردم مي خواستم برخيزم اما پاهاي ام قفل شده بود شايد هم خيال مي كردم قفل شده ، زانوان ام نمي لرزيد ولو تواني هم نداشت آب به زير بدن ام رسيده بود و شن هاي زير پاي ام را خالي مي كرد كنده اي كه كنار دست ام بود در موج غلتيد و به ميان آب رفت .»
سايه ها كه روي سنگ ها مي دوند پيدا يشان مي شود . نخست موها را مي‌بينم ، بعد صورت گرد و مهتابي شان كمي بعد دست ها ، تا آرنج فقط . از اين بالا تر نمي‌آيند . موج كه مي‌زند رخسارشان مي تابد و نمي تابد . نگاه شان به سوي من اما خيره به دور دست نا پيدايي است…

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:25 توسط مبین.م |

قرارمون رو دوباره با هم فیکس می کنیم.راس ساعت ۵:۳۰.همون جای همیشگی.مثل همیشه با یک شاخه گل مریم که عطرش رو خیلی دوست دارم و خیلی دوست داره میرم سر قرار.مثل همیشه زودتر از موعد رسیدم.همیشه همین طوری بوده.وقتی میرسه دست میده،سلام میکنه،میخنده و میگه بریم.دیگه کاراش داره واسم تکراری میشه.وقتی وارد کافه میشیم :"دلیییینگ" زنگ بالای درب به صدا درمیاد.همه ی نگاه ها برمیگرده به سمت ما.خیلی خونسرد میریم پشت میز خاطره ها(اسمش رو گذاشتیم..یعنی گذاشته بودیم خاطره ها تا بعدا یه روز دوباره شاید دوران پیری ما رو یاد جوونی ها بندازه)می شینیم.مثل همیشه بعد از یکم صحبت کردن و رد و بدل کردن مکالمات احمقانه! سفارشمون رو میدیم.من قهوه تلخ و اون اسپرسو(بعضی وقت ها هم ترک با شکر خیلی زیاد!).وقتی داره قهوه اش رو میخوره به چشماش نگاه می کنم.این چشمای خاکستری که هرکسی رو جذب خودش میکنه دیگه اون نگاه سابق رو نداره.نگاهش یخ کرده.بدجوری دست و پاش رو گم کرده.انگار میخواد چیزی بگه و نمیتونه.انگار زبونش رو بریدن! قهوه به زور از گلوم پائین میره.مریم هم دیگه اون عطر همیشگی رو نداره.۲۰دقیقه از حضور نگاهمون در مقابل هم میگذره و لام تا کام حرف نمیزنیم.انگار فهمیده بودم عمر این رابطه داره تموم میشه.عین بیمار سرطانی که روزهای آخر عمرش رو داره سپری میکنه.وقتی قهوه اش رو میخوره فنجون رو میذاره روی میز.بلافاصله دستش رو میگیرم: "چته تو امروز؟!..هیچی! چه مریم قشنگی!"انگار بار اولشه مریم دست من می بینه.شروع میکنه به صحبت کردن.از در و دیوار و تفاوت ها و فلان و فلان.انگار تازه یادش افتاده.انگار نه انگار ۱سال شد که به هم اعتماد کردیم. اسفندماه سال ۸۵. وقتی از جاش بلند میشه و میگه بریم تکون نمی خورم.با لحن بدی میگه خوب نیا.چیکارت کنم؟! دستش رو داراز میکنه مریم و برداره.ولی نمیذارم.مریم حرمت داره.میره و....... میره! من موندم و فنجون نصفه ی اسپرسو و یه شاخه مریم که حالا تازه عطرش بلند شده...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:46 توسط مبین.م |

پرنده گفت : این كه امكان ندارد ، همه قلب دارند . كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمی بینم . پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمی كنی ، قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك قلب نازك داری . كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما یك قلب كلفت دارم. پرنده گفت :نه ، تو حتما یك قلب نازك داری چون به جای این كه پرنده را بترسانی ، به جای اینكه لگدش كنی ، به جای اینكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی. كرگدن گفت: خوب این یعنی چی ؟ پرنده گفت :وقتی یك كرگدن پوست كلفت ، یك قلب نازك دارد یعنی چی ؟ یعنی اینكه می تواند عاشق بشود . كرگدن گفت: اینها كه می گویی ، یعنی چی؟ پرنده گفت :یعنی .... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشینم ..... كرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب می گشت . فكر كرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید . اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند . كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید . كرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولو ی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت : نه ، اسم ایت نیاز است ، من دارم به تو كمك می كنم و تو از اینكه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می كنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است . كرگدن نفهمید كه پرنده چه می گوید . روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت . یك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو این موضوع كه كرگدنی از این كه پرنده ای پشتش را می خاراند ، احساس خوبی دارد ، برای یك كرگدن كافی است ؟ پرنده گفت : نه كافی نیست . كرگدن گفتك درست است كافی نیست . چون من حس می كنم چیزهای دیگری هم دوست دارم . راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم . پرنده چرخی زد و پرواز كرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های كرگدن . كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سیر نشد . كرگدن می خواست همین طور تماشا كند . با خودش گفت : این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین كرگدن روی زمین .. وقتی كرگدن به اینجا رسید ، احساس كرد كه یك چیز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسید و گفت : پرنده ، پرنده عزیزم من قلبم را دیدم . همان قلب نازكم را كه می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟ پرنده برگشت و اشكهای كرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یك عالم از این قلبهای نازك داری. كرگدن گفت: راستی اینكه كرگدنی دوست دارد ، پرنده ای را تماشا كند و وقتی تماشایش می كند ، قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چی؟ پرنده گفت : یعنی اینكه كرگدن ها هم عاشق می شوند. كرگدن گفت : عاشق یعنی چه؟ پرنده گفت :یعنی كسی كه قلبش از چشمش می چكد. كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشایش كند و باز قلبش از چشمش بیفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد ، یك روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عیبی دارد ، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:35 توسط مبین.م |

با هزار بدبختی و فلاکت و پارتی  بازی و من بمیرم ، تو بمیری تونستیم بلیط مانیفست چو گیر بیاریم. بلیط ها رو که دیدم کپ کردم ردیف ۱۰ صندلی ۱تا۵!!! یعنی اند حقارت.ولی باز هم ارزشش رو داره. میریم به سمت تئاتر شهر و ساعت ۶ میرسیم.برای وقت گذرونی روبروی کافه سارا(آخی!) قرار میذاریم که بریم اونجا.ولی به خاطر شلوغی زیاد صرف نظر می کنیم و من شانس تکرار دوباره خاطرات قهوه تلخ رو از دست میدم.وقتمون رو یه جوری با قدم زدن میگذرونیم و ساعت ۷:۱۵ وارد تالار میشیم.ال سیدی تالار که کنار کافه قرار داره ، تصاویر احمد آقالو رو نشون میده و بغض و اندوه حضار...ساعت ۷:۳۰ وارد سالن چهارسو میشیم.از کار رحمانیان خوشم میاد که بازیگزان رو بین مردم میفرسته تا با درگیری! با مردم و داد و فریاد حس نمایش رو به اون ها هم منتقل کنه.ردیف۱۰ رو که میبینم غصه ام میگیره.آخرین ردیف! به بچه ها میگم خیلی جامون افتضاحه!! سیما که بار دومش بود این نمایش رو میدید کلی به من حقارت داد که از ردیف ۲نمایش رو دیده.به سرم میزنه تا خراب شدن لباس هام رو به جون بخرم و برم اون جلوی جلو رو زمین بشینم.میرم و این کار رو به عشق دیدن هرچه بهتر این نمایش میکنم.موبایلم زنگ میخوره و بچه ها از بالا حالم!! رو میپرسن.بلافاصله مهتاب نصیرپور با فریاد بر سر من از من میخواد که گوشیم رو خاموش کنم و وقتی میگم سایلنته فریاد میزنه میگه خاموش کن!(کلا به زبان انگلیسی!!) دختری که کنارم نشسته با یه رفتار عجیب از اشکان خطیبی روبرو میشه.خطیبی گوشی دختر رو میگیره و خودش خاموش میکنه! نمایش بالاخره شروع میشه و از همون اولش من رو جذب خودش میکنه.و وقتی احمد آقالو رو میبینم بی اختیار اشکم در میاد.چیزی که تو این نمایش خیلی خوب بود بازی روان و لهجه فوق العاده خوب بازیگرها بود.فوق العاده بودن تیرانداز و خطیبی.عالی نقش هاشون رو عوض میکردن.و علیدوستی هم ثابت کرد بازیگر سینماست! بعد از اتمام نمایش خطیبی به سمت ما میاد و ازمون به خاطر تند حرف زدنش عذرخواهی میکنه که این کارش خیلی قشنگ بود.وقتی از سالن میریم بیرون دلم قنج میزنه واسه دوباره دیدن کار.ار همون جا ، روی زمین.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:36 توسط مبین.م |

دینگ دینگ ، دینگ دینگ!! یه اس ام اس میاد واسم.گوشی رو بر میدارم.شماره رو درسته ۱ساله ندیدم ولی هنوز هم یادمه(حافظه ام خیلی خوبه.شماره محاله یادم بره).آره شماره اونه.آخه واسه چی باید به من اس ام اس بزنه.اونم حالا که نزدیک اولین سالگرد بدون هم بودنمونه.هیچ وقت یادم نمیره.جای همیشگی ، یعنی کافه سارا(چهارراه ولیعصر به سمت بالا!) دستم رو واسه همیشه رها کرد و رفت.تا نیم ساعت میخکوب پشت میزمون نشستم و فکر کردم.هنوز هم دلیلش رو نفهمیدم.به هر حال.با ترس و لرز اس ام اس رو باز میکنم و میخونمش.احوال پرسی کرده.جوابش رو نمیدم.دوباره دینگ دینگ ، دینگ دینگ! بازش میکنم.نوشته جواب بده کارت دارم.جواب میدم و یه پیشنهاد عجیب و غریب رو با اس ام اس بعدی بهم میده.قرار ملاقات....همون جای همیشگی...همون میز همیشگی.ولی قبول نمیکنم.نکردم.چون میترسم دوباره کاری کنم،چیزی بگم که دوباره این رابطه برقرار بشه و زندگی اون به هم بریزه.آخه از دوستاش شنیده بودم که با یکی دیگه قرا مدارشون رو هم گذاشتن(آخه۱.۵ سال از من بزرگتر بود).آره و من قبول نمیکنم.......آخ که چقدر دلم هوس کافه سارا و یه قهوه تلخ کرده

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:0 توسط مبین.م |

ساعت ۱۲:۳۰ شبه.خواب به چشمام نمیاد.تنها نوری که دارم نو چراغ بالای اوپن آشپزخونست.کتابی رو که از عصر خوندنش رو شروع کردم ، دست گرفتم.جالبه.درسته دل مشغولی های یک زن رو میگه ولی همیشه واسه مردها کتاب هایی راجع به زن ها جالب و جذاب بوده.واقعا چیه؟! این حس چیه که مردها رو به سمت زن ها می کشونه.چیه که وقتی تو خیابون راه میری نگاه های حریص مردها رو به سمت زن ها می بینی.انگار تا به حال تو عمرشون هیچ زنی رو ندیده اند.البته این موضوع بین قشر کم سواد جامعه ما(که ماشاالله هزار ماشاالله کم هم نیستند!!) بیشتر خودش رو نشون میده.آخه کی دیده که یک آقای دکتر یا مهندس متشخص توی خیابون چشم به یک خانم(از کلمه زن خیلی خوشم نمیاد.اکثرا از کلمه دختر در حرف های روزمره استفاده میکنم*)بدوزد.اگر هم باشد باید به سلامت روان طرف شک کرد. چرا اینجوری بوده که عده ی کثیری از مردهای ما(باز هم تاکید دارم روی میزان تحصیلات و صد البته فرهنگ و شخصیت) دنبال کشف رازهای زنانه هستند؟! چرا دنبال این هستند که بدونن زندگی خصوصی زن ها از چه قراره؟! همیشه کنجکاو هستن که بدونن زیر لباس زن ها چه خبره و چی میگذره! البته این افراد از نظر من تعطیلن! چرا که اگه یکم دندون رو جیگر بذارن(البته در بین مجرد جماعت!) و به حرف مامان جون! گوش بدن در آینده ای نزدیک به این حقیقت بزرگ پی میبرن!!! گرچه شاید خیلی هاشون هم قبل از این مورد به این حقیقت رسیده باشن(توصیه میشه با پسرای جوونی که با ماشین پاپا جون عصرها تو خیابون های شهر دخترهای زیبا رو بدون هیچ نظری!! به مقصد میرسونن گفتگو کنید).این جوری هم البته فایده نداره.خدائیش رو هم بخوای این جوون های عقده ای این دوره و زمونه ی ما هزاری هم که این حرف ها رو تو گوششون بخونی ، با این که یاسین در گوش الاغ تلاوت کنی هیچ فرقی نداره!! باید فرهنگ سازی بشه.چرا توی جوامع اجنبی از این خبرا نیست؟! کجای امریکا خفاش شب دیدی؟! ای بابا.دختره رسما میترسه ساعت ۸ شب به بعد توی خیابون خلوت قدم بزند! آخه شاید یهو حال کرد زیر برف یا بارون اون چتر صورتی قشنگش(خوشگله..نه؟!) رو بازکند و ساعت ۱۰ یا شاید هم ۱۱ شب تو خیابونای شهر قدم بزند.اوه! البته یادم رفته بود سردار رادان عزیز فرموده اند:"ما مسئول هوس های شبانه مردم نیستیم!".ای جونم به این سیاست.پس آقایون ، خانم ها(البته بیشتر آقایون!) به کارهای .......... و دلچسب خود ادامه بدید! 


*اقتضای این مطلب به کار بردن کلمه ی زن است!

پ.ن:ببخشید اگه نوع نگارش این مطلب کمی صریح و بعضا گستاخانه است!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:7 توسط مبین.م |

تمام روز به این فکر میکنم که چی میشه....آخرش که چی؟چرا آدم......نه آدمی مثل من به دنیا میاد؟ اصلا هدف این خدای بزرگ از به وجود آوردن من و ما چه بوده؟آخرش هم باید رفت.....حالا چه جوری،چه شکلی و کجاش معلو نیست.همیشه به خودم میگم چه جوری،کجا و کی ما هم حضرت عزرائیل رو ملاقات میکنیم.شاید باورت نشه ولی من ۶-۵ ماه پیش خواب این حضرت خوش قدم! رو دیدم.همین طور که چطوری برادر عزیزتر از جانم رو با خودش برد.کسی که با رفتنش زندگی همه مان رو به هم ریخت و روزهای رنگی من رو هم خاکستری کرد.هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که این حضرت خوش قدم! واسه من تا این حد دوست داشتنی باشه.یه پیرمرد با قامتی متوسط و موها و محاسن سپید که از دیدنش لذت بردم.ای کاش من رو هم به همون شکلی ملاقات کنه که برادر عززیزتر از جانم را ملاقات کرد.خیلی آروم و ساده و با یک نگاه(شاید هم عاقل اندر سفیه!)من رو هم به سمت ابدیت ببرد.ابدیتی که نه من ، بلکه هیچ خری! ازش خبر ندارد.آخه ای خدای باری تعالی! چرا ماهیت این ابدیت بینهایت رو واسه این بندگان کج فهمت(منظور خودم ام!) مشخص نمیکنی.چرا همیشه باید از این بترسیم یه عده فرشته اهل دل! اون طرف انتظار ما رو میکشن تا با سرب داغ و چوب نیم سوخته!!! ازمون پذیرایی شایانی به عمل بیارن.چرا می ترسیم که یه روزی حضرت خوش قدم! با قدی معادل اوووه! بیاد سر وقتمون و کشون کشون ببرتمون سمت دیگی سر سگ توش میجوشه؟! البته انتظاری هم نیست.مقتی یه بنده خدائی! میگه: "هرکه در این بزم مقرب تر است...جام بلا بیشترش می دهند".آخه کجای من نفهم مقرب است که این جام بلا واسه من تا خرخره پره و تا تهش رو هم باید سر بکشم؟! ای کاش یه روز ریق رحمت رو سر بکشم!! البته فکر کنم اونم یه نمه زهر مَهر توش میریزن تا این حقیر کپک زده رو در آخرای زندگی تا جایی که راه داره عذاب بدن.به گمونم خود خدا هم عذاب دادن ماها رو دوست داره.آخ کجایی حضرت خوش قدم!؟ دلم واست شده قد سوراخ ته سوزن(که روز به روز هم این سوراخ ها رو تنگ تر میکنن بی پدرها!)).کاش سوزن دل ما سوزن لحاف دوزی رستم بود*!  


*یادمه بچه که بودم وقتی از کنار کوره های آجرپزی تو جاده ها رد می شدیم و اون ماسماسک های قد بلند رو می دیدم و از همسفران!! می پرسیدم اینا چیه با صراحت و صداقت خاصی! می گفتن چوب کبریت رستم!!!     

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:5 توسط مبین.م |

                                  

کلاس بعد از کلی ور رفتن با استاد تموم میشه(البته استادای خانم خیلی دوام نمیارن سر کلاس). ساعتم رو نگاه میکنم.عقربه ها میگن عصر خاکستریه چهارشنبه از راه رسیده(۴:۳۰).از دانشکده میام بیرون و منتظر ماشین میمونم.راننده(کار چاق کن!!) میگه مترو عزیز؟!! میگم آره و میشینم تو یه پیکان پوکیده! پسری که جلو نشسته میگه مترویی دیگه؟! میگم آره.۱۵ دقیقه میگذره اما ماشین پر نمیشه و همون راننده(کار چاق کن!!) از من میخواد پیاده بشم تا سه نفر دیگه سوار بشن و ماشین به سمت مترو حرکت کنه.با عصبانیت پیاده میشم و اعتراض خودم رو با نگاه تحویل راننده!! میدم.۳نفر با معذرت خواهی سوار میشن و میرن.ساعتم رو نگاه میکنم ۵.از اون همه دانشجو فقط من و یک دختر موندیم. هر چه صبر میکنیم ماشین نمیاد و من از تشویش دختر میفهمم که بدجوری دیرش شده.سر راننده!! داد میزنم تا بفهمه حق من رو چه جوری خورده.دختر میگه میدان نزدیک دانشکده راحت ماشین گیر میاد. هوا تاریک شده.ساعتم رو نگاه میکنم ۵:۳۵.دختر میگه این موقع میترسم تا میدان تنها برم.حق داره.اونجا آدم رو درسته قورت میدن(به پروفایل بلاگ مراجعه شود!!).پس باهم تا میدان هم مسیر میشیم.توی راه(که باید پیاده میرفتیم) سر صحبت رو باز میکنه.بدجوری دلش گرفته.از لابه لای حرفاش فهمیدم اونم خاکستریه.بر خلاف اسمش روشنک.

از قضا تا مترو با هم همسفر!! میشیم.تو راه خیلی حرف زد.طوری که وقتی رسیدم خونه با یه قرص بروفن سر دردم رو تسکین دادم! از خودش و از دل مشغولیاش نالید و در جاهایی بغض کرد.تا حالا دختری رو ندیده بودم که اینجوری دلش پر باشه(البته از نوع جینگولش!!).به هر حال وقتی به مترو رسیدیم انگار نمیخواست که رسیده باشیم.انگار کلی حرف داشت هنوز که نزده بود.انگار آخرین حرفش رو قورت داد و رفت.وقتی راننده گفت :بد فرم مختو خورد میخواستم دندوناشو بریزم تو دهنش!!(خیلی خشن شد؟!)

---ساعتم رو نگاه میکنم.۶:۴۰.و به خودم میگم چه خاکستری بود روشنک 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:9 توسط مبین.م |

همیشه همین جوری بوده.همیشه همه زندگی پر از روزهای یکنواخت بوده.خیابونا یه هاله از رنگ خاکستری روی خودشون گرفتن.مردم مثل گرگ های گرسنه که تو بیابون منتظر یک طعمه هستند راه میرن و به هم نگاه میکنن.اما خبر ندارن که شاید خودشون طعمه یه حیوون دیگه ای بشن.شنبه میاد ... رنگش کلا سفیده(دوسش دارم.تنها روز هفته که من خاکستری رو سفید میکنه) و دوباره میره.مثل همیشه.یکشنبه میاد....کلا خاکستریه.بدجوریم خاکستریه.چی بشه یکم بره به سمت سفیدی ولی هنوز هم که هنوزه یکشنبه خاکستریش بیشتره.و یکشنبه هم میره.دوشنبه از اساس سفیده.ولی من دوسش ندارم.بذار بیاد و بره.سه شنبه.....ولش کن(بین خاکستری و سیاه)...هرچه زودتر بره بهتره. چهارشنبه قرار بوده سفید باشه ولی خاکستری میشه و زودی میره.(خوشحالم که زودی میره).پنجشنبه....... سیاه..سیاه..سیاه...انگار به پای پنجشنبه ها وزنه آویزون کردن.ساعت به زور میگرده.روز خیلی بلنده.عصر وحشتناکه .شب خیلی طول میکشه.پنجشبه هایی که یه روزایی واسه منه فلک زده رنگی بود حالا سیاهه.........آخ جمعه....سیاهی مطلق.هیچی دیده نمیشه.حتی نمیتونم ساعت رو ببینم که چه جوری میگرده و چه زمانیه.مثل مرگ میمونه.........


پ.ن:آره.هفته ها و روزها مثل تلویزیون های سیاه و سفید عهد شاه وزوزک میمونه.کاش این هفته ها نبود.کاش اصلا هیچ کس نبود.....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:46 توسط مبین.م |

سلام

این جا قراره من از دل نوشته های سیاه و سفید و بعضا خاکستری خودم بنویسم.کمک کنید تا این سیاه و سفید و بعضا خاکستری ها یه جورایی رنگی بشن.البته بعید میدونم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:27 توسط مبین.م |