تبليغاتX
سیاه ، سفید ، خاکستری

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب


با همه دلبستگی هایم به اینجا بالاخره مجوز بستنش را از خودم گرفتم.اگر یک روزی روزگاری برگشتم قول می دهم دیگر داستان های مزخرف ننویسم.دیگر حرف های صدتا یک غاز نزنم.اصلا قول می دهم جور دیگر برگردم.
خداحافظ ای همنشین همیشه....
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:19 توسط مبین.م |

هنگام سپیده که خورشید کم رمق از پس افق برآید،سایه مردی را خواهی دید با قامتی آراسته و سیمایی دلربا.گیسوانی پریشان و دستانی کشیده.صدایی رسا و دلنشین دارد و دست یاری به سویت دراز می کند.دستانت را به گرمی می فشارد و تو را به سر منزل مقصود می رساند.همپایت خواهد بود و تو را از خطرات مصون می دارد.دست در دستت می دهد و به هنگام سختی ها یاریت می کند.از برایت غذاهای لذیذ و آب گوارا می آورد و تو را یار و یاور خواهد.به هنگام ترک تو چیزی به تو می دهد که تا ابد فراموش نخواهی کرد.او هدیه ای ندارد برای تو بالاتر از مرگ

تصور کردن چهره مرگ برای خیلی ها سخت است.برای من همینی است که هست.

این پست ها جزء آخرین پست های من است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:11 توسط مبین.م |

روز تقریبا رفته و آفتاب رفته پشت کوه ها و حضور سنگین ماه را حس می کند.بادی می وزد و برگ ها رو جارو می کند.حضور مردی که پشتش را به تخته سنگی تکیه داده در این غروی غمناک،شکل درامی به صحنه داده......ـ کات

کارگردان با آن بلندگوی سبزی فروش کات می دهد و رسما گند می زند صحنه دراماتیک!


 کاش به همین سادگی می شد بعضی صحنه های زندگی را کات داد.چه دراماتیک و چه تخماتیک!


دیگه از سیاسی نوشتن حالم به هم می خوره.همون خوندنش کافیه.کم تر حرص می خورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:12 توسط مبین.م |

وقتی نوشته ی محمد نوری زاد را که یک ولایی دو آتشه و یک حزب اللهی است خواندم خیلی کیف کردم.کسی که سال ها با قلمش در کیهان برای ماها دندان قروچه نوشته بود!!.می بینیم که از چه افکار و اندیشه های زیبایی برخوردار است.واقعا خیلی از بسیجی ها و ولایی ها این گونه هستند.آن هایی افکارشان با این افکار مغایرت دارد که به دوفاع کورکورانه از نظام و رهبر انقلاب می پردازند و فی الواقع از خامنه ای برای خود خدایی ساخته اند نعوذ بالله.که دوستورات او را حجت تمام و وحی منزل می دانند.و حتی یک لحظه به این فکر نمی کنند که آدمی جایزالخطاست همان گونه که فرزند نوح و فرزندان یعقوب خطاکار شدند و راه پدرانشان را نرفته،به بیراهه رفتند. 


من از تبار طایفه ای هستم که درحد خود برای آرمانهای این انقلاب زحمت کشیده است . چه با حضور تنگاتنگش در میان محرومین مناطق دور و مرزی ، چه در سالهای جنگ ، و چه در حضور رسانه ای اش که عمدتا همان جامعه آرمانی را در کم کاری و بدکاری و خوب کاری مسئولین رصد می کرده است . من ، دراین سی سال عمر انقلاب ، بسیار از باید ها و نباید ها نوشته و تصویر ساخته ام . و در این راه ، خدای می داند که آبروی خود را نیز به میان آورده ام و برای فرزندان و خانواده خویش زحمت تراشیده ام . و چون وامدار کسی و جریانی نبوده ام ، تیز گفته ام و تیز نوشته ام . بقدر بضاعت خود ، تلاش کرده ام دراین تیز گفتن و تیز نوشتن ، جانب انصاف و درستی را بگیرم .


این روزها اما ، روزهای تعلیق من و امسال من است . چرا ؟ خواهم گفت . من و امثال من ، در این سالها ، هرکجا که کم می آوردیم و بغضمان به مرحله شکفتن پا می نهاد ، به مولایمان خامنه ای پناه می بردیم . کاستی های خود را در کمال او غنا می بخشودیم . به زندگی ساده او غرور می ورزیدیم . از این که او به راه امام اصرار می ورزد، در پوست نمی گنجیدیم . واز این که او ، فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مالی و مسئله دار برحذر داشته ، ذوق زده می شدیم . من با لذت ، از میزان دارایی او که اگر قرار بر اسباب کشی باشد ، می شود اسباب و اثاثیه خانه او را در پشت یک وانت جای داد ، نوشته ام و ذوق کرده ام . من از انصاف و بزرگی و عدالت و شجاعت و سرزدن گاه و بی گاهش به صاحبان انقلاب نوشته و به آن بالیده ام .

این روزها که روزهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری است ، برای من و امثال من ، روزهای معلق بودن است . کسی نیست به سئوالها و ابهام های ما پاسخ بدهد . ما معلقیم . خامنه ای ما فصل الخطاب همه درماندگی ها بود ، اما من امروز به دنبال رهایی بخشی می گردم که مرا با گذشته ام آشتی دهد . من این روزها لذتی از سالهای خدمتم به انقلاب نمی برم . من از این که هموطنانم درخیابانهای شهر کشته می شوند ، به انقلابی بودن خود تردید می کنم . من افقی برای جامعه خود ترسیم کرده بودم که درآن افق ، حتی به اغتشاش و آتش زدن و خراب کردن اموال عمومی ، به دیده عبرت می نگرد و برای آن اعتبار و شانی قائل است . من جامعه ای را برای خود ترسیم کرده بودم که بزرگان نظام ، به مردم ، به چشم عیال خود می نگرند . حتی عیالی که به آنها پشت کرده باشد و در نجوای جهالت خود به آنها ناسزا بگوید . چه کنم ؟ من اینگونه جامعه ای را برای خود آراسته بودم . حکایات بعد از انتخابات ، بساط فکری مرا به هم ریخته است . این روزها من و امثال من دچار تردید شده ایم . قرار نبود در افق این انقلاب ، ظلم عربده بکشد و قداره به کمر ببندد . چه از طرف نظام چه از طرف مردم . قرار بود ما با برپایی این نظام ، خلا ایمانی و انسانی جوامع دیگر را به رخشان بکشیم . قرار بود به آنها بیاموزیم : مردمداری یعنی چه ؟ قرار بود صبوری و کرامت و درستی و انصاف و عدالت و زیبایی های گمشده انسانی را به نمایش درآوریم . من این روزها دریک خلا تعلیقی بسر می برم . از یاد آوری گذشته خویش هیچ لذت نمی برم . به مسئولین هم که نگاه می کنم ، آنها را برآمده از حق و انصاف نمی بینم . راستش را بخواهید این تردید درست بعد از اولین حادثه های بعد از همین انتخابات درمن و امثال من پیدا شده است . تا روز قبل از آن ، ما همان فداییان این انقلاب و نظام بودیم . یعنی فداییان آرمانهای خوبی که قرار بود این نظام برای مردم ما و مردم جهان به صحنه آورد . اما اکنون چه کنم ؟ خود را با چه ادله ای و احتجاجی متقاعد کنم که این روزهای جامعه من ، ادامه روزهای پیش از انتخابات است ؟ وهمان است که شهدا برای برپایی آرزوهای آرمانی این نظام از خود گذشتند ؟ این روزها من دست بر پشت دست خود می زنم و سرگردانم و ایکاش ایکاش می کنم . چه ایکاشهایی ؟ خواهم گفت :

۱- ایکاش رهبر ما درست یک روز پس از اخذ رای که هنوز شمارش آرا به پایان نرسیده ، پیام نمی داد و از نتیجه حاصله ابراز شادمانی نمی کرد . ایکاش به شکوه میلیونی شرکت کنند گان بسنده می فرمود .

۲ - ایکاش رهبر ما با اولین جرقه های اعتراض ، مثل یک بزرگ بسیار بزرگ ، جانب انصاف و عدل را می گرفت و به معترضین می فرمود : مگر خامنه ای مرده است که شما احساس دلتنگی می کنید ؟ خامنه ای هست برای این که هر معترضی احساس تنهایی نکند . خامنه ای هست تا کسی احساس نکند در این نظام فریاد رسی نیست . و می فرمود : من تا مادامی که رای دهندگان به اقناع کامل نرسند و نسبت به سلامت و صحت و نتیجه آرا خود احساس آرامش نکنند ، به جانبداری از رای دهندگان خواهم پرداخت و از حقوق آنان دفاع خواهم کرد.

۲- و کاش با اولین راهپیمایی معترضین ، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی ، محبوبیت خود را صد چندان می کرد . معترضین مگر چه می خواستند ؟ غیر از احقاق حق ؟ و در میان همان جمعیت ملیونی معترضین ، می فرمود : به چه معترضید ؟ به نتیجه آرا ؟ من درهمین جا اعلام می کنم که با شما برای احقاق حق تان همصدایم . برای من که رهبر شمایم ، در وجه حقوقی ، موافق و مخالف یکسانند .

۳ - ایکاش بعد از اولین درگیری ها و اولین کشته ها ، خامنه ای ما اعلام عزای عمومی می کرد . چرا ؟ برای این که کشته شده ها ، از اسراییل و آمریکا نیامده بودند و ضد انقلاب و منافق هم نبودند . از مردم بودند . گیریم که آنها در راهپیمایی غیرقانونی کشته شده اند ، و گیریم که به هشدار دستگاههای انتظامی اعتنا نکرده اند ، اما ایرانی که بودند . انسان که بودند . چرا ما برای کشته های دیگران ارج می نهیم و برای هموطنانمان ارعاب و اختفا و تنش پیشنهاد می کنیم ؟

۴ - ایکاش خامنه ای ما در خطبه های نماز جمعه بعد از انتخابات و بعد از تشنجات اخیر ، از خانواده های کشته شدگان دلجویی می کرد . اخلاق پیامبران اینگونه است . پیامبر ما به فرموده قرآن ، از جهل مردم آنچنان می گداخت و نسبت به آنان دلسوزی می کرد که خدای متعال به او هشدار می دهد . که ای رسول ما ، تو در جانبداری از جهال و نافهم ها ، داری خودت را از پای در می آوری ! مردم ما که به آن درجه نفهم نیستند . سئوالی داشته اند که در پاسخگویی نسبت به آن تعلل شد.

۵ - ایکاش نیروهای بسیجی و انتظامی و سپاهی وارد معرکه نمی شدند . مگر چه شده بود که اینهمه نیرو باید به میان می آمدند . خدا خوب می داند که با سخن گفتن درست با این مردم ، می شد همه آنان را مجاب کرد و محبت آنان را برای نظام ذخیره کرد و از این انشقاق بزرگ ایجاد شده جلوگیری کرد . مگر دیگر می شود این مردم زخم خورده را که تعدادشان هم کم نیست ، بار دیگر به جانبداری از نظام دعوت کرد .

۶ - ایکاش خامنه ای ما بلافاصله بعد از بالا گرفتن اعتراضات به تلویزیون دستور می فرمود تا برای آقای موسوی ، حتی بعنوان یک مجرم ، فرصتهایی ایجاد کنند تا او نظرات خود را باز بگوید . اگر این اتفاق می افتاد چه بسا فاجعه های بعدی رخ نمی داد که برای ما و برای نظام ما تا ابد لکه ننگی به شمار آید .

۷ - ایکاش مراجع ما سکوت خود را می شکستند و با صراحت در باره اغتشاش های اخیر اعلام موضع می کردند و تنها به کلی گویی و دعوت به آرامش و مراجعه به شورای نگهبان اکتفا نمی فرمودند . و مثلا آیت الله جوادی آملی ، در یک بیانیه بسیار آرام و روشنگرانه ، داستان هاله نور را که رییس جمهور جلوی چشم همه آن را ساختگی اعلام کرد ، یک حقیقت و یک ماجرای درست و رخداده بیان می کردند و نسبت به دروغگویی آقای احمدی نژاد ابراز تاسف می کردند . مگر نه این که مومن باید راست بگوید اگر چه به زیانش تمام شود ؟

۸ - خامنه ای ما در نماز جمعه ، منصفانه نسبت به کاندیداها و ناسزاگویی های آنان موضع درستی گرفت . اما ایکاش کسی از مردم ، حداقل عموم مردم ، از گرایش ایشان به آقای احمدی نژاد خبردار نمی شد . امام خمینی عزیز ، هیچگاه نسبت به بنی صدر - که حتما با وی مخالف بود - اعلام نظر صریح نکرد و به انتخاب مردم - اگر چه اشتباه - احترام نهاد .

۹ - ایکاش خامنه ای ما در ملاقات با نمایندگان مجلس ، که هنوز شورای نگهبان نظر قطعی خود را درباره صحت انتخابات اعلام نکرده ، انتخابات را سالم و تمام شده برنمی شمرد و همکاری نمایندگان با دولت را به بعد از اعلام نظر شورای نگهبان موکول می فرمود .

۱۰ - ایکاش خونی ریخته نمی شد و بسیجیان در هیبت لباس شخصی به میان نمی آمدند و برای یک چنین مسئله ساده ای که به راحتی می شد به نفع نظام و همان جمعیت چهل ملیونی شرکت کننده درانتخابات مصادره اش کرد ، قشون کشی حیرت انگیزی صورت نمی گرفت .

۱۱ - و ایکاش های دیگری که اینجا تاب تحمل آن را ندارد.


 مطلب اصلی در وبلاگ محمد نوری زاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:19 توسط مبین.م |

                18 تیر 78

                          ۱۸ تیر با طعم گس اشک آور!   

هر چه قدم از قدم برداشتم بغضم بیشتر شد.فریادم بلندتر شد.علامت پیروزیم بالاتر رفت.ماسک را از صورتم برداشتم.پارچه سبز بلندم را از جیب کوله بیرون کشیدم و کراواتی بستم دور گردنم.الله اکبر گفتم.یا حسین گفتم.گاهی میرحسین هم گفتم!.بلوار کشاورز روز 18تیر از حضور من و از حضور مابه خودش بالید.و البته خودمان هم به خودمان بالیدیم!.حقیقتا بغض دارد دیدن پیرزن عصا به دست.واکر به دست.حقیقتا بغض دارد مهربانی و یکدلی مردم در این روزها.و حقیقتا گریه باید کرد برای آن هایی که هنوز در خواب غفلت هستند.گریه باید کرد برای کسانی که وحشی گری بسیج و نیروی انتظامی را می بینند و سکوت می کنند.امیدوارم روزی به هوش بیایند و امیدوارم آن روز دیر نباشد.امیدوارم آن روز خیابان های تهران به خون جوانان رنگین نشده باشد.از چهارراه ولیعصر که به سمت انقلاب نگذاشتند برویم درست.هدایتمان کردند به جایی که کنترلمان کنند و بزنندمان درست.گاز اشک آور و اسپری فلفل به خوردمان دادند درست.تیر هوایی برایمان شلیک کردند این هم درست.اما در نهایت ما پیروز بودیم.ما باهم بودیم.کنار هم بودیم.بدون این که فرقی بینمان باشد.بدون این که اختلافی بینمان باشد.خوشا به سعادت آن هایی که در این روزها کشته شدند.برایمان شهید شدند.خوشا به سعادت نداها و کیانوش ها و ایمان ها.خوشا به غیرت زندانیان اخیر.سیاسیون دربند.روزهای سرنوشت سازی را پشت سر می گذاریم.امیدوارم الله اکبرهای شبانه.اعتراض های خیابانی و کشته دادن ها نتیجه داشته باشد.که دارد.به خداوند منان قسم،این روزها ما پیروزیم.معجونی که این روزهای به خورد ما می دهند چه گواراست!.پنجشنبه معجونی گواراتر را به خوردمان دادند!....۱۸ تیر با طعم گس اشک آور!

 چه کسی بهتر از سازگارا؟

حالا دیگر این ملت هستند که آرام آرام جنبش را جلو می برند.به عبارتی خودمان رهبر خودمان هستیم.این که خیلی ها می گویند باید محسن سازگارا رهبری این جنبش را عهده دار شود و تا حدودی هم این کار را انجام داده پیشنهاد فوق العاده خوبی است.چه کسی بهتر از محسن سازگارا.چه کسی بهتر از یار غار امام(ره) در فرانسه.از بنیان گذاران اصلی سپاه(نیرویی که قرار بود مردمی باشد ولی نشد).معاون سیاسی محمدعلی رجایی.مدیر رادیو بعد از انقلاب و چندین پست و مقام دیگر در همین حکومت.چه کسی بهتر از سازگارا که اندیشه هایش همسو با شریعتی و آل احمد و دیگران است.چه کسی بهتر از سازگارا که در همین حکومت زندانی سیاسی بود و شکنجه های فراوان را تحمل کرد.این که موسوی و کروبی(البته بیشتر کروبی) خود را همسو با ملت و جوانان معترض می دانند اتفاق قشنگی است.اما این همراهی و همپایی باید هدف دار باشد.این که موسوی سکوت کرده اصلا برای ما خوش آیند نیست.ما اینک خواسته هایمان فراتر رفته.اینک موسوی بهانه ای است برای اعتراضات.ما حقیقتا خواستار ایرانی هستیم آزاد.ایرانی که از آن بوی جماران را حس کنیم.و این امر محقق نمی شود جز اینکه دولت کودتا خلع شود.اینکه محسن سازگارا یا امثال وی رهبری جنبش را به عهده بگیرند اتفاق خوش آیندیست.امیدوارم در سایه پروردگار این جنبش به هدف خود برسد.

                      

                                                  سازگارا در دوران حبس اوین دست به اعتصاب غذا زد

                                           

                                                                    این روزهای دکتر سازگارا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:4 توسط مبین.م |


       

شادی و غمی که این روزهایم را به هم گره زده دوست دارم...حزن انگیز صدایم می کنی بانو...حزن انگیز دوستم داری بانو...بانوی روزهای داغ تابستانی...

شکوه و جلوه ات مرا در تسخیر دارد......بد فرم!

برگشتیم به روال عادی وبلاگ نویسی....کامنتدونی تعطیل....کماکان ورود دروغگوها ممنوع....دروغ ممنوع!

تنهایی برای من یک معنای فوق العاده خاص دارد.همان طور که اعصاب داغون و ناراحت.در اوج خنده و مسخره بازی ناراحتم و با یک دنیا دور و وری!! همشان برایم معنای دری وری!! پیدا می کنند و از بیخ تنها می شوم![نیشخند].....گول خوردی که!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:35 توسط مبین.م

اين كه تقلب در انتخابات دهم گسترده و آشكار بوده بر هيچ كس پنهان نيست.اين كه اينهايي كه در كوچه و خيابان براي احقاق حق خودشون تظاهرات مي كنند و شعار و مي دهند و گاز اشك آور و گاهي هم گلوله داغ! مي خورند را همه مي بينند جز آن هايي كه بايد ببينند.همواره هم در تظاهرات هايي كه شركت داشتم اين حرف را از معترضين شنيدم كه :"لازم نيست كسي ما رو ببينه،صداوسيما نشونمون بده و بگه اينا معترضن.مهم اينه كه ما و همه ايران ما رو مي بينند.".گاهي بعد از شنيدن اين جملات بغض ته گلويم را مي گرفت.وقتي كه توي تظاهرات دستبند سبز به دستم مي بستم و بالا مي گرفتم و براي شناسايي نشدن ماسك و عينك آفتابي مي زدم و دست هايم را مي بردم بالا و فرياد مي زدم:"ايراني دستت رو بيار بالا" و جمعيت خسته و گرمازده دستشان را بالا مي گرفتند،بغض ته گلويم را مي گرفت.وقتي پيرمردها و پيرزن هايي را مي ديدم كه شايد توانايي انجام خيلي كارها رو ندارند و به تظاهرات مي آمدند بغض ته گلويم را مي گرفت.خوبي اين اعتراضات و درگيري هاي اين چند وقت،خيلي بيش تر از بدي هايش بود.هيچ وقت فكرش را نمي كردم كه جرات اين رو داشته باشم كه در تظاهراتي اين چنيني شركت كنم.با اين كه مي ديدم دارد به سمتمون تيراندازي مي شود و فرت و فرت مثل نقل و نبات گاز اشك آور مي زنند،باز هم صدايم را بلندتر مي كردم و فرياد مي زدم و در صف اول و دوم مردم بودم.حتي آن موقع كه در كوچه پايگاه جناح بهمان حمله كردند و تيراندازي شد و من و 4نفر ديگر در جايي تنگ گير افتاديم و همه فرار كردند و دود ناشي از تيراندازي و گاز اشك آور همه جا را گرفته بود فقط به اين فكر كردم كه من اگر هم كشته شوم براي اهدافم كشته مي شوم و فقط توانستم اشهد خودم را بخونم.يا آن موقع كه سه نفر جلويم تير مي خوردند و براي بستن دست يكيشان تمام دستم خوني مي شد،باز هم ترس نداشتم و رو به بسيجي ها دست هاي خوني ام را بالا مي گرفتم و فرياد مي زدم :"مي كشم مي كشم آنكه برادرم كشت" و جمعيتي هم همراه من شعار مي داند.و وقتي تو مترو پليس به ضرب و شتم مردم مشغول حتي يك لحظه هم حاضر نشدم دستبند سبزم را باز كنم.در اين روزها چيزهايي ياد گرفتم كه شايد تا آخر عمرم نتوانم يكيشان را هم تكرار كنم.حالا هم فقط مي توانم پاي سيستم لعنتي ام بنشينم و اخبار را دنبال كنم و فحش هايي را كه به لطف اين روزها تو دهنم افتاده نثار بعضي ها كنم.مثلا :"بي شرف...بي پدر....بي نا.مو.س...." و بدتر از اين چيزها!.حالا فقط به صدا و سيما فحش مي دهم كه اخبار را وارونه جلوه مي دهد و تنش مي خارد!.كه اخبار خنده داري مي دهد از كشته شدن ندا آقاسلطان توسط خبرنگار بي بي سي براي ساخت يك مستند توپ!.صدا و سيمااي كه حتي نمي دانست آن عكسي كه به اسم ندا مرتبا نشان مي داد مربوط به خانم ندا سلطاني بود نه ندا آقاسلطان!.و امروز من كلا تعطيلم.آهنگ هاي حماسي گوش مي دهم.ساري گلين عليزاده را گوش مي دهم كه خوب به اين روزها مياد.و اميدوارم براي روزهاي بهتر كه اگر لازم باشد باز هم براي فرياد آزادي به خيابان بروم و حتي براي اهدافم كشته بشوم.روزي كه براي تظاهرات هفت تير مي رفتم به شوخي به مامانم گفتم :"به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد!".
ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم.....
آقاي لاريجاني.....يادمه اظهاري هم موقع انقلاب صداي الله اكبر مردم رو صداي نوار پر شده مي دونست!....دقيقا يادمه كه ميگما!

به قول يه بنده خدايي شاه خيلي ظالم بود،خيلي ستمكار بود.....ولي هرچي بود ديگه اس ام اس رو قطع نمي كرد.....اينترنت رو نمي ريد توش!
8-4-88 ++ دردنوشته اي از آنچه در كوچه قبا گذشت: دوباره خون گریست بزن، محکم بزن، اما نخند
10-4-88 ++  این جوری که پیداست و به نقل از Green vote و سایر منابع موثق اطلاع رسانی،قرار است روز 18تیر تظاهرات بزرگی برگزار شود.مسیر های تظاهرات را از اینجا دنبال کنید  http://tiny.cc/AXKWm
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:27 توسط مبین.م |

            

روزهای عجیبی را می گذرانیم.روزهایی که عزاداریم.عزادار دوستانمان.هم رزمانمان.همکلاسی هایمان.اما می گذرند این روزها هم.مهم این است که چطور بگذرند.سکوتی داریم با هزاران معنا.با هزاران حرف.با هزاران فریاد.فریادی برای احقاق حق ضایع شده.امروز به سوگ نشستیم.برای همان ها.همان هایی که برای آرمان هایشان رفتند.انگ خرابکار بهشان چسباندند.ولی برای ما شهیدند.یاد خاطرند.برای ما که جوانان نسل دهه ی ۶۰ هستیم.نسلی که برچسب بی خیالی و بی بخاری! دارند.امروز ما هستیم که برای حماسه آفرینی آماده ایم.امروز ما همان ها هستیم.امروز برای ما دانشگاه و درس و مشق معنا ندارد.امروز ما برای ما شدن در کنار هم هستیم.امروز در خانه نشستن ما حرام است.ما.من و تو.به قول دوستی،کاری می کنیم که ۳۰ سال بعد سر کلاس تاریخ معلم به دانش آموزان بگویند:"اینجا رو زیرش خط بکشید....مهمه!".امروز ما برای براندازی نظام نیامده ایم که انگ ضد انقلابی و خس و خاشاک و هزار حرف مفت به ما می زنند.امروز ما برای باز پس گیری آرائ مان.برای باز پس گیری حقمان.حقی به رنگ سبز.واقعا چه به روز ما آمده که از زندگی روزمره خودمان دل کنده ایم.از تفریحاتمان زده ایم و جانمان را در دست گرفته به دل خطر خطر زده ایم؟چه به روز من آمده؟ما همان ها هستیم.همان دهه 60ی ها.همان سوسول های چت مخ که خس و خاشاک نامیده شدند.اینک منتظر حماسه ای باشید که بنیادتان را براندازد.حماسه ای سبز.حماسه ای سفید.حماسه ای سرخ.حماسه خس و خاشاک!...

             گرگها خوب بدانند که دراین ایل غریب                گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

      گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند              توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

         آب اگر نیست نترسید که در قافله مان               دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


رای سبز من، هرگز نام سیاه تو نبود.....


به یاد بچه های کوی دانشگاه.....


فوری فوری :: دوستان توجه کنید امروز جمعه ۲۹/۳/۸۸ هیچ گونه برنامه ی تظاهرات و یا تجمع اعتراض آمیز سکوت نداریم.مهدی کروبی هم برنامه اش را لغو کرده.شنبه ۱۶ بعداز ظهر میدان انقلاب به سمت آزادی.یادتان باشد ما هنوز عزاداریم.پارچه مشکی ببندید در کنار سبزتان...


آقای فرهاد جعفری که کافه پیانویت حتی لایق خاک خوردن تو کتابخانه هم نیست،بهتر است سیگارت رو بکشی...قهوه ات رو بنوشی و بعد از نهار برای عافیت آروغ بزنی....و البته به محمود احمدی نژاد فکر کنی چون فقط در چنین وضعیت مضحکی می شود بهش فکر کرد....بهتر است سری به حرم امام رضا(ع) بزنی....هم برای شرکت در مراسم خاکسپاری یکی از شهدای میدان آزادی و هم برای اخذ شفای عاجل!!


ساختن خیلی سخته....ولی خراب کردن خیلی راحت...خیلی.کاش همه چیز رو خراب نمی کردی و به همه چیز اینقدر راحت پشت پا نمی زدی....کاش بهم می گفتی چی دیدی که من رو پست می دونی....من پستم....تا اطلاع ثانوی!


بلاگفا داغونه....نمی تونم کامنتدونی رو ببندم.ارور میده....یاهو هم داغونه....پی ام رد نمی کنه


من عهدی نشکستم


می دونم چی میگی....می فهمم....نفهم نیستم....


دست مزدوران و خائنان و وطن فروشان رو کوتاه می کنیم.کسانی که به اسم دین و ولی فقیه جوانان و دوستان ما رو می کشند.....می کشیمتوووون!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:31 توسط مبین.م |

دیروز را همه دیدند.همه بودن و همه یکدل و یک صدا.صدا که چه عرض کنم.با سکوت خودمان فریاد زدیم.فریاد اعتراض.فریاد خشم.نفرت.انزجار.واقعا روز با شکوهی بود.تسلیم هیچ کس نشدیم.واقعا لذت بردم.جمعیت میلیونی که از میدان امام حسین تا آزادی دست در دست هم بودند.همه روشنفکر.همه خوش فکر.پیر و جوان.دختر و پسر.واقعا مردم گزک دست بسیجی ها ندادند.به سربازان نیروی انتظامی گل دادیم و با آن ها دوستانه برخورد کردیم.تا میدان آزادی هیچ حرکت آشوبگرانه ندیدیم.یعنی ما نبودیم.برای میرحسین راه باز کردیم.کروبی را حمایت کردیم.ولی این احمق های بسیجی شروع به تیراندازی بیخودی کردند.مردم هم احساستی شدند و شعار دادند.ریختیم پایگاهشان را روی سرشان خراب کردیم و به آتش کشیدیم.خود من یک نفر از زخمی ها را که تیر به دستش خورده بود،دستش را بستم و سوار یک موتور رهگذر کردم و فرستادم بیمارستان.دستام پر از خون بود.واقعا برای همه آن هایی که ناآگاهانه از اتحاد مردم،می خواهند این اتحاد را زیر سوا ببرند متاسفم.وعده ما امروز راس ساعت ۵ بعدازظهر میدان ولیعصر.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 10:54 توسط مبین.م |

متاسفم برای همه مان.همه مان.برای این حضور به واقع سبزمان!.حضوری که طی چند ساعت رنگ آن را به قهوه ای تغییر دادند.به واقع برای مملکت مان ایران متاسفم.برای سردمداران این مملکت.برای شخص سید علی خامنه ای.برای کسی که ادعای جانشینی امام خمینی را دارد ولی حتی سر سوزنی از شخصیت امام را ندارد.اراده امام و اندیشه و تفکر امام را.متاسفم برای نیروی انتظامی این کشور که هموطنان خودشان را،بدون توجه به این که پسر است یا دختر زیر ضربات چماق!! های خودشان له می کردند.متاسفم برای شخصیت ترسوی سیاستمدارهای ایرانی.متاسفم برای همه تان.اس ام اس تعطیل.موبایل تعطیل.اینترنت تعطیل.خطوط بی آر تی منتهی به ولیعصر تعطیل.همین الآن هم خبر رسید که طرفداران میرحسین را در خیابان انقلاب به بدترین شکل ممکن می زنند.اگر ایرانی هستید و اگر آرمان هایتان برایتان مهم است فردا راس ساعت ۱۶در میدان انقلاب باشید تا با موج سبز خودمان که توسط احمدی نژاد تحقیر شد به سمت میدان آزادی حرکت کنیم و به همه بفهمانیم که این حضور نه برای ابراز علاقه به نظام،بلکه برای ابراز انزجار از این نظام سلطه بوده و نشان دادیم ما خواستار تغییر هستیم.به طور قطع این سومین و آخرین باری بود که مهر انتخابات ریاست جمهوری ایران در شناسنامه من جا خوش کرد. 


پ.ن :ستاد میرحسین موسوی و رئیس ستاد انتخاباتی وی این چنین اطلاع رسانی کردند : "رییس ستاد انتخاباتی آقای مهندس میرحسین موسوی طی نامه ای از وزیر کشور درخواست کرد مجوز لازم برای راهپیمایی آرام مردم در سراسر کشور و در اعتراض به شیوه  برگزاری انتخابات، در ساعت 4 بعد از ظهر روز دوشنبه مورخ 25 / 3 / 88 را صادر کند.

در این درخواست، مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا میدان آزادی و سخنران آن نیز آقای مهندس میرحسین موسوی اعلام شده است.

مسیر راهپیمایی در سایر استانها و شهرستانها به طور جداگانه تعیین و اعلام خواهد شد.


بدیهی است که به طور قطع این راهپیمایی انجام خواهد شد و درخواست صدور مجوز به نوعی هشدار به مسئولین امنیتی بوده.متاسفم برای کسانی که حتی خبر ندارند در اتاق کناری منزل خودشان چه اتفاقاتی رخ می دهد!!.......مرجع خبری من سایت های رسمی میرحسین است نه یاهو مسنجر! 


همین الآن تمام سایت های حامی میرحسین که از ساعاتی قبل رفع فیلتر شده بود،مجددا فیلتر شد!


دیشب خودم را جر دادم تا بهتان اطلاع بدم اوضاع چه ریختیه ولی این بلاگفا واقعا داره کار کثیفی می کند.سیاست تخمی مسئولان بلاگفا بدجوری رو نرو منه!


واقعا از جو متحد و یکدست دانشگاه لذت بردم.همه به خون خواهی میرحسین.همه متحد.یه یا حسین تا میرحسین....


علی الحساب مصاحبه محسن مخملباف(سخنگوی ستاد میرحسین در خارج از کشور) با رادیو فردا رو داشته باشید.چیزی که واقعا هست را گفته و مردم را به حق طلبی دعوت کرده!

                                          دانلود مصاحبه مخملباف با رادیو فردا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:54 توسط مبین.م |

                            

ــ خر، کاغذ بخورد؟

ــ ها.

ــ به خیالات رسیده، خر کاغذ نمی خورد.

ــ من دیده‌ام زیاد. و همان‌ها هستند که برای بزها دست گرفته‌اند. و گرنه بز هم کاغذ نمی‌خورد.

ــ نمی خورد؟

ــ گاهی مگر برای چرز...

ــ پس بز کاغذ می خورد.

ــ می خورد.

ــ خر ولی کاغذ نمی خورد.

ــ نمی خورد.

ــ پس چه چیزی را می خواهی نشان دهی که جایی می نویسی روزنامه را انداختم پیش پوز خری که کاغذ می خورد و رفتم؟

ــ درست یادم نیست. شاید برای این که دلم می خواست روزنامه را قپی بزند و قورت دهد. بز برگ برگ می خورد و لفتش می دهد. انگار می خواهد به مغز کاهو برسد.

ــ بز کم ات بود حیوان گنده تری طلب می کردی.

ــ شاید.

ــ نبود.

ــ نبود؟ بود. فراوان. حاشیه ی جاده، نر، ماده.
ــ دیدی که کاغذ بخورد؟

ــ ها.

ــ بز یا خر؟

ــ همان خر. بز هم بود.

ــ بز وابسته به کاغذ است، از شهر زیاد دور نمی شود. خر ولی در همه جای راه هست. بز کاغذ می خورد.

ــ می خورد.

ــ خر ولی نمی خورد.

ــ نمی خورد.

ــ خر کاغذخوار خیالی است. فکر آن روزنامه در نوشته ات باش.

ــ چه کارش کنم؟

ــ بندازش جلو چند تا بز. سه راه امیدیه، جایی که در خیال تو است بزها زیادترند.

ــ مگر تو در خیال منی؟ چه می دانی امیدیه ی خیال من کجاست؟

ــ نمی دانم؟

ــ می دانی؟

ــ نمی دانم؟

ــ نمی دانم.

ــ تو بگو آ و در آ: آب، پهنا پهنا: پیش نهاد بود. ببین!

ــ چی را؟

ــ چی را؟ جای بز و خر دیگر.


کاش من جای بز بودم....بز جای من بود....من جای بز......بز جای....


روبان سبز زدیم به بلاگ.....چه کنیم دیگه!


به همه کاندیداها احترام میذارم.....حتی به احمدی نژاد.....امروز دستم رو دادم الناز واسم دستبند احمدی نژاد بست....احترام در عمل باید ثابت بشه دیگه!


موضع من موضع سکوت است فعلا....وای به روزی که بگویم سخن!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط مبین.م

از مناسبتی شدن پست بدم می آید ولی به عنوان کسی که اسمش دانشجو است و اگر خدا قبول کند! صفت روشنفکر را برای خودش برگزیده و طبعا طرفدار شخص میرحسین موسوی است،حیفم آمد دو کلام از مناظره دیشب مهندس موسوی و احمدی نژاد حرفی نزنم.من هم مثل میرحسین شوکه شدم از نحوه بیان احمدی نژاد و انتقاد تند او از عملکرد دولت های قبل از خود . شاید همین مهم ترین عامل شکستش در مناظره با موسوی بود.از همان ابتدا هم شوک شدن موسوی از نحوه حرف زدنش مشخص بود.لرزش صدا و عدم تسلط بر سخنوری کاملا در وی مشهود بود.احمدی نژاد کاملا بدون فکر و بدون واهمه ۴۵دقیقه تمام،موسوی و دولت های خاتمی و هاشمی و حتی شخص هاشمی و ناطق را زیر رگبار سخت ترین انتقادات گرفت و موسوی در جواب فقط از اهداف و برنامه هایش گفت و دفاع آن چنانی از خود و حامیانش در برابر احمدی نژاد نداشت.احمدی نژاد با این تفکر که ضربه اول را محکم زده و می تواند از عدم تسلط موسوی برای پیشبرد اهداف تخریبی خود استفاده کند،روند مناظره را به دست گرفته بود.با توجه به پر رویی و وقاحت خاصی که دارد تمام آن چه را که از اخلاق به دور بود نشان داد.و با این حرکت خود نه توانست چهره مثبتی از خود جلوه دهد و نه توانست حامیانی برای خود دست و پا کند.و واقعا از هوشیاری موسوی لذت بردم.از این که ۴۵دقیقه انتقاد و بعضا توهین را از سوی احمدی نژاد تحمل کرد و در انتها و هنگامی که احمدی نژاد وقتی برای صحبت نداشت،او را به گوشه رینگ برد و در انتها هم ناک اوتش کرد.چهره بر افروخته احمدی نژاد و تلاش وی برای بهبود اوضاع کاملا مشخص بود.و در انتها هم جناب دکتر با عصبانیت از وقت کم مناظره گلایه کرد و برنامه به پایان رسید.نه این که چون طرفدار موسوی هستم چنین مطلبی نوشتم.خیر.چون طرفدار اصلاحات هستم این مطلب را نوشتم.حال این که عقیده دارم طرفداران موسوی با احساسی برخورد کردن با قضیه لطمه خواهند دید.به نظر من این نحوه برخورد و حمایت از موسوی صحیح نیست.به نظر من برنامه های مهدی کروبی هم دست کمی از موسوی ندارد.چه بسا کامل تر و جامع تر هم باشد.حداقل از برنامه های کروبی این برداشت می شود که ظرف مدت این چهار سال روی حزب نوپای خود کار کرده و واقعا برنامه های گسترده ای تدارک دیده.به هر تقدیر مناظره دیشب احمدی نژاد و موسوی راند اول بود.راند دوم را موسوی بازی نمی کند.شیخ مهدی کروبی وارد رینگ مبارزه می شود...  


باید منتظر بیانات آقای خامنه ای راجع به اظهار نظر احمدی نژاد راجع به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و مشاور رهبر باشیم.اگر این چنین نشود باید منتظر برخورد مستقیم آن ها باشیم.


این پست استثنا است...کامنتدونیش بازه!......نه دوباره بستمش.....وجدان هم خوب چیزیه بابا...وقتی به یکی قول میدی باید برای قول خودت و شخصیت او که اتفاقا کلی هم دوسش داری ارزش قائل بشی دیگه....شرمنده!


وقتی از ته دل می خندی دلم می خواد بپرم ماچت کنم.....اگه نزنی تو سرم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:32 توسط مبین.م

صداي التماسش زير آب حباب شد‌، مثل بغض خودم‌، نمي‌توانستم تحمل كنم‌، گردنش را بيشتر توي آب فرو كردم‌، ديگر جان نمي‌كند‌، ولي خودم خيلي جان كندم‌، تمام اين شبها بوي نارنج حياط را بوي خون مي‌گرفت‌، نمي‌توانستم بخوابم‌، همه‌اش دوران بچه گيم جلوي چشمم مي آمد و صداي التماسم كه زير آب حباب مي‌شد‌، مي‌خواستم يك جور ديگري باشم‌، من بابا شوم و يكي ديگر من‌، سرم را كه با تيغ مي‌زد‌، پس گردن خونيم را مي‌گرفت و فرو مي‌كرد در حوض و مي‌گفت‌: "اصلاحت مي‌كنم‌، آدمت مي‌كنم‌، اگه منم كه درست مي‌شي‌، يا مي‌كشمت يا درستت مي‌كنم."صداي التماسم زير آب حباب مي‌شد و من هم نيمه جان با يک سر بي‌مو، در آب گريه مي‌كردم.دستي پس سرم كشيدم و در آينه سرباز خانه‌، تيغ را از سرم،روي گردنم سراندم‌، خون پاشيد روي ديوار و با كف و آب قاطي شد.صداي چرخ‌هاي ماشينش را از صد فرسخي هم مي‌شنيدم‌، انگار گوشم با اين صدا كوك شده بود، همين كه رد مي‌شد سوت مي‌كشيد.صبح كه مي‌شد يك لباس لجني رنگ مي‌پوشيدم و بوي گندش با بوي پوتين‌هام قاطي مي‌شد، تفنگم را مي‌بستم و يك لنگه پا مي‌ايستادم.بچه كه بودم هر روز مي‌ديدمش، با عروسكش‌، از جلویم رد مي‌شد و من را كه مي‌ديد، مي‌خنديد و مي‌گفت‌: " مثل عروسكاي زشت مي‌موني “ و مي‌رفت.  مداد رنگي صورتيش را هنوز دارم‌، آخرين بار توي حوض وسط خانه مان پيدایش كردم. بعدا كه مدرسه‌ايي شدم‌، عاشق يكي شدم كه اتفاقا هم اسم او بود.هر روز از جلوي مدرسه مان تعقيبش مي‌كردم‌، يك مانتوي صورتي پر رنگ مي‌پوشيد. يك بار كه به سمتم برگشت به تته پته افتادم‌، نمي‌دانستم چه بهش بگویم، به من نگاه چندش آوري كرد و گفت‌: “ بو گندو، شبيه آقا محمد خاني “سرم را كردم توي حوض، چشمانم خوني شده بود، با تيغ چند تا ماهي توي حوض رو سر بريدم، ‌از لاي انگشتانم خون زد بيرون‌، روي لبانم را با خون صورتيشان صورتي كردم و گفتم‌:"اصلاحتون مي كنم".بابایم را نقاشي كردم‌، مثل خودش شده بود‌، سر تراشيده و چشماني خوني‌، نقاشي را از دستم قاپيد‌، خنديد و گفت‌: "عجب هيولايي كشيدي‌، عين خودته ".تيغ را از پشت گردنم كشيدم پايين‌، با دستم تفنگ را حس مي‌كردم‌، پارسال همين موقع‌ها خود زني كرد، رفيقم را مي‌گویم، بهمان مي‌گفتند‌:" دوقلوهاي به هم چسبيده". تفنگم را برداشتم، بند پوتين‌هایم را محكم كردم. صداي چرخ‌هاي ماشينش را از صد فرسخي مي‌شناختم‌، حباب هاي خوني درون آب صورتي شده بود‌، درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگر چرخ‌هاي ماشين از رویش رد شده بودند.سرم را با تيغ زد و پس گردن خونيم را گرفت و فرو كرد درون حوض آب و گفت‌:" اصلاحت مي‌كنم، آدمت مي‌كنم، اگه منم كه درست مي‌شي، يا مي‌كشمت يا درستت مي‌كنم".موج جمع شده بود توي پيشونيم‌، عكس بابایم افتاده بود توي حوض آب، ‌مشت كوبيدم وسط  آب، خواستم آن چروك‌هاي بد تركيب را بشكنم، حباب‌هاي صورتي وارد گلویم شد و روي آن چروك‌هاي زشت را پر كرد، ‌دهنم تلخ و شور شد، دستانم مي‌لرزيد.نمي‌توانستم بخوابم چهره‌اش درست يادم نيست، پشتش را كرده بود به من، يک لباس صورتي تنش بود و از پشت گردنش خون مي‌ريخت، ‌پارسال بود همين موقع‌ها، هنوز هم من را نمي‌ديد، حتي حالا كه يك سالي از خفه كردنش مي‌گذرد هم نگاهم نمي‌كند، عروسكش را بغل كرد و با مداد صورتيش، توي چشمان نقاشيم رو پر كرد. خون از توي چشمانم زد بيرون، با دستم تفنگ را حس مي‌كردم، پارسال همين موقع‌ها بود، خود زني كردم، مغزم پاشيد كف حوض؛ تمام آب حوض قرمز شد.


از طرف هات چاکلت به بازی ::اگر جنس مخالف بودید...چه بودید؟!:: دعوت شدیم.لبیک گفتیم.اینا رو هم با خودمون میاریم! : مسی - پریا - باقالی - مهرنوش(همه نوعش!)......بعضی ها هم می دونم اگه بگم نیمیان!

من به شخصه اگه یک زن بودم این ریختی می شدم:

۱-کاملا کد بانو و عاشق آشپزی و خانه و خانواده!

۲-مثل الآن عاشق کارهای متحیر العقول و دست گذاشتن رو کارایی که دیگران جراتش رو ندارن.

۳-به هیچ پسری اعم از خوشتیپ و پولدار و تحصیل کرده و این حرفا محل هاپو هم نمی ذاشتم!

۴-حتما کمدی پر از عروسک های رنگ و وارنگ داشتم.

۵-عمرا وبلاگ نویسی نمی کردم!

۶-آهان از ذوق و سلیقه ی زنانه ام که یحتمل اون موقع دو سه برابر دوران مرد بودن باشه استفاده می کردم و گرافیستی می شدم سرتر از استاد ممیز!


بهترین و قشنگ ترین لحظات و روزهای عمرم در حال گذر است و من نگرانم....نگران تمام شدنشان...


تحسین می کنم فیلم "پابرهنه در بهشت را"....افشین هاشمی را....هومن سیدی را.....و حتی امیرکاوه آهنجان را....


این چند روزه حداقل ۴،۵ نفر از بچه های دانشکده با چشمانی گرد شده از من پرسیدن :"موهات رو مش کردی؟!"....و جواب شنیدن :"امروز هم نوبت اپیلیدی دارم تازه!"
 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:2 توسط مبین.م

 راهرو ها رو بوی عجیب و متعفنی گرفته.بویی مثل بوی جسد.بوی خون.یادم نمی آید از ورودی شماره یک وارد شدم یا نه ولی یادم می آید که روی درب ورودی چیزی حک شده بود.چیزی مثل یک کارد سلاخی.وارد راهرو اصلی شدم.راهرویی که تعداد زیادی راهروی فرعی داشت و هرکدام از آن ها به اتاقی ختم می شد.تا میانه راهرو را به آرامی رفتم و چیزی توجه ام را جلب نکرد.کمی که از میانه گذشته بودم زن و مردی توجه من را به خودشون جلب کردند.انگار از دل تاریخ و از قرون وسطی بیرونشان کشیده باشند و میان این راهرو رهایشان کرده باشند.دست در دست هم از پیاله ای می نوشیدند و می رقصیدند و هر از گاهی هم یکدیگر را می بوسیدند.چهره شان،چشمانشان،نگاهشان یخ زده بود.خدای من.فراموش کردن چنین تصویری محال است.از جیب کت مرد یخ زده گوشه ای از یک کاغذ بیرون زده بود.توجه ام را جلب کرد.ناخودآگاه به سمتش رفتم.خواستم کاغذ را از جیبش بیرون بکشم.نمی دانم چرا.ولی حس می کردم می تواند به خلاصی ام از این توهم لعنتی کمک کند.چند بار دستم را تا نزدیکی جیبش بردم ولی نتوانستم دستم را به جیبش فرو کنم.به یک باره حس بدی به من دست داد.گویی قالبی از یخ را روی شانه ی راستم گذاشته اند.با ترس سرم را برگرداندم.زن با همان چشمان یخ زده به من خیره شده بود.بی اختیار و بدون هیچ اراده ای دست به دستش دادم و بی اختیار خودم را در حال رقصیدن با او یافتم.زنی با چشمانی یخ زده.بدنی یخ زده.گذر زمان بی معنا بود و بی درنگ با من می رقصید.مرا به آغوش می کشید و بی واهمه موهایم را پریشان می کرد.یک لحظه.یک آن.ناگهان به عمقی از یخ فرو رفتم.به انتهای راهرو پرت شدم.خودم را در آغوش زن دیدم.در حالی که با ولع خاصی یکدیگر را می بوسیدیم.گویی افرادی دستانم را گرفته و مرا به ترتیب با طبقات پائین تری از ساختمان منتقل می کردند.در طبقه اول ساختمان رهایم می کنند.من اینجا هستم.جسم بی جان من در طبقه اول ساختمانی که یک طبقه بیشتر ندارد رها شده.ساختمانی که یک درب بیشتر ندارد.ساختمان سرد خانه بیمارستان شهر. 


مرگ آن قدر ها هم که فکرش را می کنیم زشت و کریه المنظر نیست.


قالب جدیدم را دوست دارم.کلی روش وقت گذاشتم.چشمم درآمد تا تکه تکه این قالب رو ردیف کردم.هدرش را خیلی دوست دارم.خیلی. 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط مبین.م

زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.
"زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."
اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.
"زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."
داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد. زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.
" سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند. موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.
هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود. اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.
هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.
از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.
هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"
باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود


چه خوب است که آدم ها زود قضاوت نکنند و زود حکم صادر نکنند و زودتر هم اجرایش نکنند.


توجه : هرگونه کامنتی در وبلاگ شما یا دیگران با نام من کاملا ساختگی است....دقت کنید.کاملا ساختگی است.

                                توی این لحظه خالی

                                                                   توی این اتاق خلوت

                               انگاری کسی رسیده

                                                                 توی نور و توی ظلمت

                                                           .

                                                           .

                                                           .

                                                       دانلود

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:5 توسط مبین.م

     

ساعت دیواری بزرگ پاندول دار راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر گیر کرده.خوابیده.نبضم یک در میان می زند.نفس هایم به شماره افتاده و بوی مرگ فضای خانه را پر کرده.مجموعه ای از اصوات موهوم در سرم می پیچد و زنگ می زند و با هر زنگ زدنش پنداری پتکی را محکم بر مغزم می کوبد.لکه ی سیاهی جلوی دیدگانم را گرفته.مجال نمی دهد تماشا کنم سیاهی های دنیا را.فردی بلند قامت و زیبا رو را می بینم.مدت هاست با من هم خانه شده.دقیقا از ۸ روز پیش.راس ساعت ۱۲.۳۰ ظهر.زنگ خانه به صدا درآمد.درب را باز کردم.صدای زنگ درب،در گوشم پیچید و پیچید.با لباسی مندرس و پاره و پوره دیدم فردی را که حالا با لباسی تر و تمیز سفید در خانه ام می پلکد.لباسی سفید تر از برف.کمی که فکر می کنم می بینم دوستش دارم.حرف نمی زند.فقط و فقط گوش می کند.نگاهش خیره نیست.حس دارد.حسی که می گوید او یک ژنده پوش مادرزاد نیست!.آه....دایره افکارم لحظه به لحظه محدود تر می شود.آدم عجیبی است.به چشم بر هم زدنی از این اتاق به اتاق دیگر می رود.آه.....دایره تخیلاتم لحظه به لحظه وسیع تر می شود.اما ژنده پوش یک توهم نیست.توهمی از سر یک مستی سرخوشانه یا یک نعشگی بعد از دود کردن مثقالی تریاک فرد اعلا.بدون ذره ای ناخالصی!.تشنگی عجیبی مرا فرا گرفته.قدم از قدم برداشتن هم برایم سخته شده.ژنده پوش که پنداری افکارم را هم تسخیر کرده با لیوانی پر از آب،آبی زلال بالای سرم می نشیند.نگاهم به ساعت دیواری بزرگ پاندول دار می افتد.راست ۱۲.۳۰ ظهر هشت روز قبل.روز مرگ من.روزی که نبض ساعت دیواری بزرگ پاندول دار برای همیشه ایستاد.... 


نوشتن این نیست که هر چی تو ذهنت میاد رو بنویسی و فکر کنی چون از ذهنت میاد و بعضا از دلت میاد،لزوما به دل هم می نشیند.نوشتن اگه از دلت باشه هیچ وقت به از دل به مغز و از مغز به سر انگشتانت و از سر انگشتانت به دکمه های کیبردت منتقل نمیشه.بلکه این فرآیند اینجوری خواهد بود : دل +++-- مغز +++-- دست +++-- قلم +++-- کاغذ.نوشته ای که روی کاغذ نیاد مفت نمی ارزد....


کم کم وقت آن رسیده که گرد و خاک رسوخ کرده در لایه لایه های مغزمان را بتکانیم.وقت آن رسیده نگاهمان را عوض کنیم.به قول گفتنی جور دیگر باد دید.حتی با همین دو چشم نابینا.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 توسط مبین.م

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن .

وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده مي كنم زن از خوشحالی پريد بالا و :گفت! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم .

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد .حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد ! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه !!!فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند


گاهی دنیا همه ی آن چیزی نیست که می بینیم.اکثر اوقات دنیا گند می زند به کلهم معادلات ما!


پا داد تا با خانوداه جهت رویت و ایضا خرید مبلمان منزل سری به بازار مبل ایران بزنیم.بسی لذت بردیم از این که تو ایران خودمون هم فروشگاه های درست و حسابی پیدا میشه.البته اصلا دلم نمی خواست جای بابام بودم و در یک حرکت انتحاری ۴میلیون تومن پول بی زبون رو به باد فنا می دادم!!...من به جاش قلبم درد گرفت!!....عوضش خونه مون خوشگل شد...جا واسه نفس کشیدن هم نداریم تو خونه به این بزرگی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:36 توسط مبین.م |

                               

اپیزود اول :

سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم."خرابه"...صدایش هم مثل خودش زیباست.گرما را نمی شود تحمل کرد."الآن میریم خونه یکم که بخوابی حالت جا میاد".سرم را روی پشتی صندلی گذاشتم.خوابیدم.خوابی عمیق.شرافتم را به سرما فروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!

اپیزود دوم :

سکوت سرد خیابان را ماشینی با بوقش در هم می شکند.نور چراغ چشمم را اذیت می کند.ناخودآگاه دستم را جلوی چشمم می گیرم.جلوی پایم ترمز می زند.زنی لوند راننده است.بی درنگ سوار شدم.در طول مسیر حرفی نزد.حرفی نزدم.زیر چشمی نگاهش می کنم.برق ماتیکش حالم را حالی به حالی می کند.شیشه ها بخار کرده.گرما حالم را خراب می کند.دست به سمت شیشه بالابر می برم.شیشه را پائین می کشم.باد که به سر و صورتم می خورد متوجه چیزی می شوم.من اینجا.در این ماشین.در کنار زنی معلوم الحال چه می کنم.زنک را وادار می کنم که ماشین را نگه دارد.پیاده می شوم.خوشحالم.از این که شرافتم را به سرما نفروختم....به یک هرزه خیابانی.....به یک همخوابگی سگی!


گاهی اگر قرار باشد که اتفاقی بیفتد هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد.و بالعکس


قدیما یه شعری بود که یکی از این حضرات شاعر می گفت که الآن دقیق یادم نیست کدام یکی از حضرات بود.می گفت که "ای ننه من یه زن می خوام...یه زن شیره زن می خوام...که موهاش بلند باشه...ابروهاش کمند باشه" و الی ماشاالله.حالا طرف اگر همچین بر و رویی هم نداشته و فی الواقع سگ تو صورتش ریده بوده(پیشاپیش از به کار بردن این کلمه عذرخواهی می کنم!!)،فرقی نداشته.ننه می رفته دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده و خلاصه آره.حالا دختره هم که بدبخت نمی فهمیده دنیا دست کیه و قضیه از چه قراره.سر سفره عقد می دیده که بله.رفته تو پاچش!و از آنجایی که باز هم یکی از حضرات بزرگوار که نمی دونم کدامشان بوده و اگر بفهمم حسابش با کرام الکاتبین است،می فرمایند که عروس با لباس سفید عروسی میره خونه شوهر و با کفن هم میاد بیرون،دختره ننه مرده جیک نمی تونسته بزنه که.خلاصه سرت را درد نیارم خواستم بگم این فلسفه اش چیه پسره قیافه اش زا بذاری تو آفتاب راه میره!!(قاطی شد؟!) دنبال جنیفر لوپز می گرده؟!....تازه خیلی خیلی که تخفیف بده مونیکا بلوچی را واسه خودش لقمه می گیره!....کی بود می گفت مونیکا بلوچی و کاظم بلوچی(کارگردان و بازیگر) با هم خواهر و برادرن؟!!


یعنی بشاش تو سینمای ایران و امکاناتش.وقتی نمی تونن یک صحنه بدلکاری را درست و با ضریب اطمینان بالا اجرا کنن،گه می خورن فیلم پلیسی و اکشن می سازن و بچه مردم رو ناکار می کنن.....

خبر تکمیلی!!: پیمان ابدی سر صحنه فیلمبرداری وقتی از اتوبوس شعله ور بیرون پرید،اتوبوس واژگون شد روش و جان باخت.....تسلیت 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40 توسط مبین.م |

                                      

۵ صبح-داخل خانه :

گرگ و میش بود هوا.نه تاریک بود و نه روشن.از جایم بلند شدم.کورمال کورمال رفتم سراغ یخچال.پارچ آب را برداشتم.دستم جان نگه داشتنش را نداشت.از دستم ول شد.هزار تیکه شد.از خیر آب خوردن گذشتم.اعصابم به هم ریخته بود.از همان جا-داخل آشپزخانه-لباس هایم را کندم.رفتم حمام.دکتر گفته بود خیلی در حمام نمانم.با دیدن وان پر از آب گرم حالم بد می شد.هوس کشیدن تیغ روی دست و قرمز شدن آب قلقلکم می داد.خودم را گربه شور کردم و بیرون آمدم.صبحانه را خوردم.کره.عسل.نان بربری ۴روز پیش که سگ هم به خوردنش رغبتی نشان نمی دهد.چای لیپتون دوزاری!.بعد از صبحانه لباس پوشیدم.آلاگارسون کردم.به قول پری خوشمل شده بودم!.ادکلن زدم و از خانه زدم بیرون.

۶:۳۰ صبح-خیابان :

دکتر می گفت قدم زدن آرامم می کند.اما خیلی هم این حرفش صادق نبود.نگاه کردن به مردم در حال عبور زجرم می داد.مثل صیادی که به شکارش نگاه می کند نگاهشان می کردم.گاهی هم می دیدم کسانی را که می ترسیدند.رفتم جلوی داروخانه سپهر.بسته بود.به خودم گفتم:"آخه اسگول احمق،کدوم داروخونه ای ساعت ۷صبح باز می کند؟!".خیابان ها را بالا و پائین می کردم.دلم می خواست جای قوطی آب معدنی بودم که پسرک داخل پیاده رو قدم می زد و لگد نثارش می کرد.حداقلش این بود که هیچی حالیم نمی شد.تا ساعت ۹:۳۰ خیابان ها را پیاده گز کردم.

۹:۳۰ صبح-داروخانه :

دکتر داروخانه آشناست.دکتر قواملو.رفیق دوران دبیرستان و بچه محل قدیمی.بی حرف اضافه و پرسش اضافه سرنگ را تحویلم می دهد.دلم مثل سیر و سرکه می جوشد.خودش خواست.خودش خواست...

۱۲:۳۰ ظهر-خوابگاه دانشجویی دختران :

سر نگهبان به زر زدن با همکارش گرم بود.از شانس من کسی هم داخل راهرو و راه پله ها نبود.خودم را سریع به طبقه سوم رساندم.سرنگی را که جلوی درب خوابگاه از خون خودم پر کرده بودم از جیبم خارج کردم.نگاهش کردم.بوسیدمش.پریدم داخل اتاق.تا بیایند بفهمند چه خبر شده گردن پری را از پشت گرفتم.سرنگ را فرو کردم به گردنش.اشک داخل چشمش جمع شده بود.پیشانیش را بوسیدم.ولش کردم.جلوی درب اتاق نشستم.سیگاری روشن کردم و منتظر شدم تا بیان بگیرندم.....  


به دعوت مسی عزیز به بازی تغییرات زندگی دعوت شدم....اجابت کردیم و لبیک گفتیم!

توضیح:تغییرات زندگی من شاید خیلی نباشند ولی اساسی هستن!

۱-عبور از روزهای رنگی و خنده دار و خوب و ورود به روزهای خاکستری و تبدیل شدن به مبین بلک!

۲-کنار گذاشتن کار گرافیک و طراحی و فی الواقع آویزان کردن کفش ها.

۳-توجه بیشتر به خودم و زندگی ام و تلاش برای بهتر شدن خودم و زندگی ام.

۴-روی آوردن مجدد به وبلاگ نویسی و لذت بردن از بودن در کنار دوستان مجازی.

۵-داشتن یک نفر مثل خودم،شیطون،پایه،خوش خنده که می خواهد منو از دست این روزها نجات بده و همه چیز منه. 

۶-خیلی وقت بود میتونستم شوفر بشم ولی حال نمی کردم با رانندگی.بالاخره رفتیم و شوفر شدیم!

دوتا تغییر هم بود که ننوشتمشون.نمی دونم چرا.ولی کرمم گرفت اینجوری بگم.اولیش گرفتن مدرک گرافیک بود و دومیش هم قبولی تو دانشگاه(گرچه معادلات ذهنیم رو به هم ریخت).روی آوردن به ساز و موسیقی هم می تونست تو اینا باشه!!

تغییرات در دست احداث!!: شاید اصلی ترینش روی آوردن مجدد به کار و گرافیک باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:15 توسط مبین.م |

                                 

"فاصله بین من و تو یک نفس است.یک ثانیه.یک دم.من این سو و تو آن سو.از من به تو نصیحت.از من به تو نصیحت.نصیحت به چه؟!....مممم.نمی دانم.شاید به همان چیزی که باید.".فرق می کرد همیشه آن چیزی که می دیدم و می دیدم!.سکوتش را همیشه چیز خاصی تعبیر می کردم.نگاهش را.کلامش را.خنده اش را.خنده ای که گاه سکوتی طولانی را می شکست و گاه تلخ بود.به تلخی ته مار!.قدم زدن هایش و گام برداشتن هایش را.تعبیر من تعبیر من نبود.تعبیر من بود.خیلی طول دارد.تا درک کنم و تغییر بدهم.این تعبیر را که مال من نیست.مال من است.خیلی طول می کشد تا بفهمم آن چیزی را که باید.سرد که بشود آتشی روشن می کنم.به یاد گذشته سیگاری می گیرانم.به یاد گذشته زیر پایم له می کنم و دودش را قورت می دهم.به یاد گذشته تعبیرم را تغییر می دهم.به یاد گذشته من می شوم و به یاد گذشته.....


یه متن کوتاه و بی سر و ته و مزخرف از خودم که می خواست داستان بشه ولی هیچ گهی نشد!


خیلی خسته ام.به اندازه تمام عمر.دلم یه خواب می خواد.یک خواب زمستانی....


فقط نمی دونم این خنده مضحک چیه که ولم نمی کنه.همه فکر می کنن خیلی سرخوشم!


خیلی زور دارد بعد از تقریبا یک ساعت و ربع تلفنی حرف زدن،درست زمانی که چیزی رو که مدت هاست بیخ گلویت گیر کرده و بالاخره جرات گفتنش را پیدا کردی میگی و منتظر شنیدن جوابی،شارژ موبایلت تموم بشه و گوشیت خاموش بشه و شارژرت هم گم شده باشه و تلفن خونه هم از فرط ور زدن شارژ نداشته باشه و موقع حرف زدن خاموش شده باشه.تنها جوابی که می گیری:"مبیییییین؟!!"....قطع میشه!.این یعنی یه نهیب که هی پسر....تو خیلی شانست شخمیه!


هی توئی که کامنت میذاری و تهدید می کنی و فحش میدی.....می گم شهروز برسه خدمتت!!....راستی سلام بنده را به مادر گرامیتان ابلاغ بفرمائید!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:15 توسط مبین.م |

                                 

سرد و گرم روزگار چشیده.از گرمی روزگار آتش گرفته و گُر گرفته و تا دسته سوخته و از سردی روزگار مثل یخچال های طبیعی آلاسکا یخ زده و مجسمه شده.زیر چشمش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق.همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است به قرمزی می زند.ابروی همان چشمی که زیرش یک خراش کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،یک بار شکسته و حالا کمی کچلی دارد!.ترس دارد کمی.نه برای خودش،برای اطرافیانش.فرار می کند از چیزی،از کسی.روزگاری داشته برای خودش و حال از روزگار خورده و خورده.زنی دارد.زیبا رو.لوند.صکصی.چشم ها را دنبال خودش می کشد و به یک چشم بر هم زدن با همان چشم،چشم در چشم می شود.گرم می گیرد،حرف می زند و لبخندی تحویل می دهد.با همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند،زن را نظاره می کند.دندان قروچه ای می کند و چانه اش را تکان می دهد.دست به جیب می شود.ضامن دارد.تیغه اش را هر روز تر و تمیز و تیز می کند.تیغه تیز است.زن خراب است.لبخند می زند.سیگار می شکد.می ترسد.از همان چشمی که زیرش خراشی کوچک ولی عمیق است و همان چشم به قرمزی می زند.غروب روز دوشنبه.صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس رعب و وحشت عجیب و غریبی به دلش روانه کرده.تن زن غرغابه خون است.لوندی می کند.سیگار می کشد و لبخندی تحویل می دهد.دیگر اما نمی ترسد.از همان چشمی که زیرش جای یک خراش است.کوچک ولی عمیق و همان چشم به قرمزی می زند....


می ترسی؟....نترس!


دوربین SLR جدید CANON چشمم رو گرفته.همین روزاست که وارد خونه ما بشه...ای جان!


                       کنارم بخواب و به دورم بتاب و

                                                                  از این لب بنوش چو تشنه که آب و

                        گل آتشی تو حرارت منم من

                                                                     که دیوانه ی بی قرارت منم من

                                                              .

                                                              .

                                                              .

                                                           دانلود


روی اعصاب:یه بنده خدایی به اسم جناب میکائیل برای کامنتی گذاشت که خوشبختانه یا بدبختانه تو همون کامنت دونی جوابش رو دادم.با این که اصلا لیاقتش رو نداشت ولی من آدمی نیستم که در مقابل حرف مفت سکوت کنم.این بنده خدا که ادعای نویسندگی داره و از سبک دادائیسم و این شر و ور ها می نویسه،واقعا آدم سبک مغزیه.زیر سایه مادرش خانم پروین ارسطو،می خواد خودش را گنده کنه.صد البته که نوشته های احمقانه اش تو مجله گلستانه،یکی از دلایل توقیف این مجله پربار بود.همین. 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:17 توسط مبین.م |

                                 

از اتوبوس که پیاده می شود رنگ به رخسار ندارد.مثل گچ دیوار.به زور و با کمک دختر جوانی،کیسه های میوه را از پله های اتوبوس پائین می گذارد.دستش را به کمر می گیرد و قامت خمیده اش را راست می کند.نفسی تازه می کند و خم می شود.کیسه ها بر می دارد،به راه می افتد.به خانه که می رسد نایی برای سر و کله زدن با صاحب خانه ای که مثل سگ پاچه می گیرد را ندارد.با پا درب اتاق را باز می کند و داخل می شود.به آشپزخانه که می رسد مثل سرباز تیر خورده می افتد.جانی برایش نمانده.میوه ها را می شوید و دستی به سر و گوش خانه می کشد.صدایی توجه اش را جلب می کند:"یا الله!...مریم خانم....این کاناپه رو مامان گفت بیاریم براتون،با سعید آوردیمش.بیاریم تو یا جلو در باشه؟!".با صدایی گرفته می گوید:"بی زحمت بذاریدش جلو تلویزیون!".از اتاق بیرون می آید.دستش را به کمر می زند و کاناپه زهوار در رفته ی منیژه خانم را ورانداز می کند.از هیچی بهتر است."مریم جونم قربونت بشم،زشته اینا امشب بیان خونه عین مسجد باشه.یه امروز رو دست از لجبازی بردار این کاناپه پیزوری منیژه خانوم رو امانت بگیر....جون مونا!".از بچگی لجباز و سرتق بوده.جلوی آینه فرصتی پیدا می کند برای تماشای خودش.صورتش از بس این در و آن در زده گل انداخته.دستش را روی چین و چروک صورتش می کشد.ساعت را نگاه می کند.وقت آرایشگاه دارد.امشب خواستگاری فسقلی مامان است.....


کلیشه در کلیشه!.....مخم شده کلیشه!(خودش قافیه شد!)


این روزها مثل دیوانه ها شدم.همش فیلم می بینم.شاید روزی دوتا.مثل دیوانه ها بی علت قاه قاه(درسته؟!) می خندم.سر کلاس تنهایی واسه خودم جفتک میندازم و می خندم.ولی یه سری تصمیمات بنیادی واسه خودم و زندگیم گرفتم.امیدوارم جواب بده.واقعا نمی دونم مرز بین درونم و اون چیزی که نشون میدم چیه.واقعا نمیدونم آیا مهم هستم.آیا ارزش دارم یا نه.واسه کسی عزیز هستم یا نه.ارزش دارم که کسی به خاطر من خیلی چیزهاش رو زیر پا بذاره یا نه.امروز به این فکر می کردم که اگه یه روز ناغافل بذارم برم،کسی در به در دنبالم می گرده یا نه.کاش به جواب سوال هایم برسم....


امروز که از دانشگاه میومدم حالم اساسی گرفته شد.تو تاکسی(جلو دانشکده) کنار یه دختر نشستم.قبلا و زمانی که با روشنک آشنا شدم به این نتیجه رسیده بودم که ذهنیتم راجع به روحیات دخترای تیریپ خفن غلطه.راننده تا خود تهران سلکشنی از غمناک ترین آهنگ های گوگوش به خورد ما داد و من تا تهران گریه این دختر را کنارم دیدم.فین فین کنان گریه می کرد.و دلیلش هم که تابلو بود.و به خودم گفتم ما پسرا چقدر میتونیم پست و خودخواه باشیم؟.....


                کمکم کم،کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

                                                         کمکم کن،کمکم کن نذار این جا لب مرگ رو ببوسم

                                                               . 

                                                               .

                                                               .

                                                           دانلود

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:25 توسط مبین.م |

  

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما …اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

                                                                               عرفان نظرآهاری-شاعر و نویسنده


زندگی کن....حتی اگه یک روز.....یک ساعت....یک دقیقه.....یک ثانیه......یک صدم ثانیه و حتی اگه یک دم فرصت داری...


 این چند وقته حالم خوب شده بودا ولی یه سری اتفاقات و این حرفا که جاش اینجا  نیست که بگم،باعث شده حالم بدفرم گرفته باشه و مثل سگ پاچه این و اون بگیرم تا زانو!....دیگه خود دانید.....آهان یه چیزی!....(برای شلمان!):"")


  دقت کردین هر کانالی که می زنین یه آخوند نشسته داره در افشانی می کنه؟!.....به لطف صاحب خونه دگم مان،ماهواره تعطیل،و کلا زندگی تعطیل شده!.....لامصب این آخوندها تو هر چیزی هم یه دستی بردن.....عجب! 

             ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست

                                                                 از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست

                   این که منو از قلبت بی واهمه می گیری

                                                                       این که منو میبازی دنبال کسی میری

                                                                   .

                                                                   .

                                                                   .

                                                               دانلود

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:42 توسط مبین.م |

 باور کردنش حتی کار خدا هم نبود نعوذ بالله!.انگاری یک مصیبت آسمانی بود که خود خدا خواسته بود به سر ما بیاورد.با همان نگاهش که که من را وادار می کرد سوراخ موش اجاره کنم دانه ای سه هزار،نگاهم کرد و انگاری آخرین کلامش را قورت داد و رفت.هنوز زنگ صدایش تو گوشم است:"به آقاجان  چیزی نمی گی.ملتفت بشم که نالیدی و از این داستان حرفی به آقاجون رسوندی به ناموس زهرا جای سالم تو بدنت نمی ذارم.ملتفتی؟!".ملتفت هم بودم ولی شاید دلم نمی خواست ملتفت باشم.سر سفره بابا ننه بزرگ شده بود خوب.همین جوری از زیر بوته که عمل نیامده بود.درست است گاهی غیظش را داشتم و می خواستم سر به تنش نباشد ولی اصلا تو کتم نمی رفت که دیگر نباشد و حتی ندانیم چه بلایی به سرش آمده و کدام بی پدر و مادری بلا سرش آورده.آقاجون همیشه ورد زبانش بود که :"آخه بزمجه تو رو چه به گند لاتی؟!....بابات لات بود یا اصلا کی ات لات بود که تو عشق گنده گوزی داری؟!....گفتم بتمرگ سر درش و مقشت گفتی تو کتم نمیره!....گفتم برو پی کار و باری چیزی،دو روز نشده با اردنگی انداختنت بیرون از اون کارخونه کوفتی....واست زن گرفتم گفتم بلکه آدم بشی،که اون ننه مرده رو هم وبال گردنم کردی.....بیا....نشسته مثل ماتم زده ها کنج خونه!".آقاجون هم دلش نمی آمد جگر گوشه اش برود آن جا که عرب نی انداخت.هرچی نباشد اولادش است.مرگ اولاد برای هر پدر و مادری سخت است.چه برسد به مش رحیم بزاز که از صدقه سر وصلت نکبتی من و سلیم برای من آقاجون شده بود.هنوز هم وقتی اسم سلیم می آید چشمانش پر از اشک می شود.سخت است.برای من.برای آقاجون.برای این طفل معصومی که چهار سال دیگر اگر بگوید بابام کجاست نمی دانم باید کدام قصه را از کدام پهلوانی ها و جوانمردی ها نکرده اش تعریف کنم که سلیم برای سلیم یک مرد باشد.....یک مرد.


سفر مرنجاب را به خوبی و خوشی رفتیم و جاتون خالی کلی هم کیف کردیم.گروه پایه و بچه های پایه و کلا یه کویرنوردی پایه.فقط روز آخر یکی از بچه ها نتونست بیاد که هرچی این در و اون در زدیم که یکی دیگر رو جایگزین کنیم نشد.عوضش به جاش کوله هامون رو گذاشتیم رو صندلیش ککه همچین جاش خالی نباشه!......۲تا عکس میذارم از روز جمعه.فردا پس فردا هم دو سه تا از عکس های خودم را میذارم.چی فکر کردین؟!.....یه سری عکس گلزاری(از اونا که لب دریا گرفته!!) گرفتم که میذارمشون حالا!

مرنجاب

                                                یکی از بلندترین رمل های مرنجاب که زیر پای ما فتح شد!

غروب مرنجاب

                                                                         غروب زیبای مرنجاب


                               تو رو دوست دارم زیاد

                                                            نگو پس دلت میاد

                                 منو تنهام بذاری

                                               توی آخرین وداع وقتی دورم از همه

                                                            .

                                                            .

                                                            .

                                                         دانلود

 بعدا نوشت!: هرکی دانلود نکنه از کفش رفته!...همین


خوب.....برای این که دیگه بیشتر از این شناسایی نشیم در نزد اذهان عمومی،عکس ها رو بر میداریم.گفتیم یه پیش زمینه ذهنی بهتون بدیم که بفهمید مطالب چه اسگولی رو می خونید و گه گداری هم کامنتی از خودتون ول می کنید......دیگه این که......چقدر این روزها شخمی شده!......دانشکده امانمون رو بریده! 


الآن نوشت!: شاعر میگه :"دقیقه ۹۲.....۹۲.....۹۲.....اس اس شد پاره......اس اس شد پاره:"(با ریتم یکی از آهنگ های ویگن!)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:18 توسط مبین.م |

                 

خسته و تنها ، گرسنه و تشنه ، با دستاني که از سرما قرمز شده بود، در گوشه اي از پارک نشسته بود . تنها چيزي که شايد حيات را در پيکر سرمازده او به جريان مي انداخت انتظار بود؛ انتظاري که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شايد کسي پيدا شود و بخرد .
به طرفش رفتم و در چند قدميش ايستادم. هيچ حسي بين ما نبود. اما ناگهان گويي فاصله ميان ما محو شد و چيزي در مقابل چشمانم ديدم که هرگز تا کنون نديده بودم؛ دريچه اي رو به دنيايي ديگر! دنيايي از درد و رنج، ذلت و بيچارگي، دنيايي از گرسنگي؛ دنيايي پر از مردمي که شايد هرگز با شکم سير نخوابيده اند.
آه خداي من ! هيچ گاه حتي در خيال خود، چنين دنيايي را با اين همه بد بختي نميديدم . آري، چشمان درشت و زيبايش بود؛ چشماني که براي چند لحظه کوتاه مجراي ورود من به دنيايي ديگر بودند. ناخودآگاه نزديکتر شدم. در حالي که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم مي نگريست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمي دانم چرا ترسيدم؟! پسرک بيچاره، دستهايش ترک ترک شده بود؛ ناخنهايش کبود بود؛ بي حس و بي رنگ با قلبي زخم خورده از روزگار. بي اراده دستش را گرفتم و روبرويش نشستم . همچنان به چشمانم مي نگريست. احساس کردم او هم در چشمانم دنياي درون مرا ميبيند. از خودم خجالت کشيدم . تا حال کجا بودم؟ اين همه بدبختي در کنار من و من از همه ي آنها بي خبر! بي خبر که نه، بي توجه، بي تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنين کودکاني گذشته بودم اما آنها را هيچ گاه نمي ديدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمي بودم او را نمي ديدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقيقه اي گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نميکردم که کلمه اي به زبان بياورم. از خودم شرمنده بودم. چطور مي توانستم کمکش کنم؟ در همين افکار بودم که مردي بلند قد و درشت اندام، با چهره اي عبوس و خشن و چشماني شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانيت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پي کارت وگرنه امشب هم بايد توي خيابون بخوابي ." و همين طور که دور مي شدند شنيدم که مي گفت:" حيف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که ديگر چشمانم قادر به ديدنشان نبود. من ماندم و دنيايم و دنيايش.


غروب که می شد یاد بدبختی هایم می افتادم.یاد همه آن چیزهایی که نداشتم و دوست داشتم داشته باشم و ندارم!.حس غریبی را منتقل می کرد.مخصوصا غروب روزهای جمعه.بوی رخوت می دهد همه چیز.بوی مرگ هم می دهد تازه.فقط شاید با دو یا سه کلمه حرف حساب بتوانی تحمل کنی این موقع از روز را......تحملش از تحمل خیلی چیزها سخت تر است....


خیلی خوب است که وقتی حالت تو این روزها گرفته است کسی هست که بتونی باهاش دو کلمه حرف بزنی و فارق از این روزهای عجیب و غریب بگی و بخندی قدم بزنی و حتی متوجه گذر زمان هم نشی و وقتی می خوای خداحافظی کنی دلت نخواد خداحافظی کنی و بگی زود گذشت!.....خیلی خوب است این هم صحبت شدن ها که یه دنیا محبت پاک داره و خیلی خوب تر است تماشای صورت پاک و زیبای کسی که بی ریا مقابلت می نشیند و بی ریا محبتش را طبق اخلاص می گذارد....و خیلی زیباتر است که موقع خداحافظی که حالا به دلایلی تا یکی دو ماه دیگه این دیدار تازه نمی شه،چیزی را به یادگار بهت بده که شاید دوست داشتنی ترین چیز مادی برایش باشه و باز هم یه دنیا محبت و پاکی.....

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:19 توسط مبین.م |

                          

شب که بشود می رود زیر یک خروار تاریکی.حجم سنگین تاریکی خفه اش می کند.از شهر می زند بیرون.به بلندترین تپه که برسد می ماند.نگاه که می کند شهری را می بیند که انگار تا به حال ندیده.دیده؟!....نه ندیده!....هزاران چراغ روشن را می بیند.چراغ هایی برای فرار از تاریکی.فرار از این سنگینی تاریکی که گاهی ترس می آورد.وهم می آورد.در این شهر پر زرق و برق مگر هست کسی هنوز؟!....چادر را ردیف می کنم و آتشی برقرار می کنم.به یاد شهری ها برقرار کردم این آتش را.شاید برای فرار از این تاریکی.تاریکی که ترسش از کودکی با من بوده.اینجا راحت هستم.برای همه چیز.برای فریادی بلند.از اعماق!.دستم را زیر سرم می زنم و دراز می کشم.آسمان را خیره نگاه می کنم.ستاره ها سو سو می زنند و ماه هم آن گوشه و کنار دلبری می کند.اما هنوز ارتباط عمیقی با شهر زیر پایم دارم.ارتباطی از نوع صدا.نور.:"دینگ دینگ...دینگ دینگ!"....:"کجا رفتی آخه الدنگ؟!....بچه ها منتظرتن....الآن ساعت دقیقا ۹است...تا ۱۰ اینجا نباشی دیگه نه من نه تو....از ما گفتن بودن سهیل خان!".کاش می شد نخ این ارتباط را هم برید.اما چه فایده که نمی شود.من زاده شده در این شهر و از برای این شهر بودم.شاید باید گاهی برای هضم دلتنگی هایم به جای آن که خر بازی در بیاورم،قدم بزنم.قدم......پتو را می کشم روی سرم و تا ساعت ۱۰ زندگی می کنم.....


تاریکی را دوست دارم...شب رو دوست دارم....کلا دوست دارم!


تعدد برنامه تو این روزها بیداد می کند آقاجان!.....عرضم به حضورتون که دوشنبه به قراری بس دوست داشتنی خواهم رفت!.....چهارشنبه هم تشریف می بریم استادیوم که بترکونیم!.....پنجشنبه هم میریم تا در سال جدید دوباره پا به توپ بشیم!.......جمعه هم که کویر بازی می کنیم!.....خداوکیلی برنامه رو داری؟!(زاقارت!)


دیشب یاد کار و اینا افتادم و بسی غصه دار شدم و تا ساعت ۴بیدار بودم و به اس ام اس بازی پرداختم(گیر نده با کی!).....یاد این افتادم که این غرور لعنتی نگذاشت من الآن در بهترین موقعیت کاری باشم....غروری که به من می گفت نمی تونی جایی کار کنی که مدیر بخش هنری اونجا یه بچه سوسول خشتک به دست تشریف دارن!......که چپ و راست با منشی لاس بزند و به من بگه آقای میم وقتی داری اینجا کار می کنی اتاقت با دوربین مدار بسته کنترل میشه و بعد از ساعت کاری خروجی سیستمت را هم چک می کنیم....و من هم به اون بچه ژیگول گفتم از آنجا که محیط کاریم برایم مهم است نمی تونم اینجا باشم و گند زدم به آیندم!(وگرنه الآن یلی بودم واسه خودم تو آتلیه سان گرافیک!)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:8 توسط مبین.م |

                        

وقتی کنار خیابان انتظارش را می کشیدم.وقتی سایه ها را سه برابر و صاحب سایه ها را نصف اندازه واقعی شان می دیدم.حس موهوم و عجیبی داشتم.حس کردن نگاه های سنگین.حس بره کوچکی که وسط یک گله کفتار گرفتار شده و هر لحظه منتظر بلعیده شدن توسط کفتارها است.انگار تا به حال این اندازه ماشین را یک جا ندیده بودم که از یک خیابان عبور کنند.خیابانی که شاید تا به حال هزار بار از آن عبور کرده بودم ولی الآن به نظرم خیلی گنگ و نا آشنا می آمد.صدای کلاغی که بالای درخت جلوی رویم اعصابم را خط خطی کرده.دلم می خواست تفنگ دو لول آقابزرگ را داشتم و یک تیر حرامش می کردم تا نشنوم و نشنوند صدای نخراشیده اش را.چراغ راهنمایی مزخرفی که مدام زرد و قرمز و سبز می شود و یک عده آدم که اغلبشان الاف هستند را راهنمایی می کند که :"هوووی یارو!....حق تقدم با تو نیست!".حس فریب و ریاکاری و مجموعه از احساسات گند و مزخرف که به سراغم میاد.همه از انتظار.از ترس.از دلهره. حضورش را حس می کنم اما لمس نمی کنم.خیابان دهان باز می کند.زمین دهان باز می کند.من را می خواند :"جان؟!.....من بیام؟!....کجا؟!....اون جا؟!....اون جا کجاست؟!....گرم است؟!....سرد است؟!.....زشت است؟!.....قشنگ است؟!....".می بینم.جان کندنش را می بینم.ضجه زدنش را می بینم.تحملش را دارم؟!.طاقتش را دارم؟!.سرم درد می کند.صدایش در گوشم است:"بیا دیگه....زود باش!".نمی توانم.منتظرم....منتظرم.....سنگینی دستی را روی شانه ام حس می کنم.:"بیداری؟!....حالت خوبه؟!.....ببرمت بیمارستان؟!".زنی که راننده ماتیز مشکی رنگ است این ها را می گوید.:آقای محترم انقدر حواست پرت بود که با پای خودت اومدی جلو ماشین.به خدا من ترمز زدم ولی....".حالا دیگر منتظر نیستم....نمی توانم که باشم.....


الاتظارُ اشد من الموت!


جوانی هستم جویای نام و ایضا جویای کار.نادم و پشیمان از کردار و رفتار گذشته خویش و خواهان باز پس گیری شغل قبلی خود.همانا که مرد را برای کار آفریدند و کار را برای مرد(البته عده ای هم عقیده دارند کار از برای خر و تراکتور و این حرفا می باشد!).خلاصه جویای کاریم اگه خدا بخواد.ولی گفته باشم فعلا قصد ازدواج ندارم.پس لطفا پیشنهاد ندید!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:42 توسط مبین.م |

                        

                                                                    "عکس از گراند کافه"

"سرد است.خیلی سرد است.احمدرضا سیگار داری؟!"..نمی دانم چه حس غریبی دارد این سیگار لعنتی که هم غصه و درد آدم را به باد فراموشی می سپارد و هم گاهی در سرما و گاهی در گرما حسی به آدم منتقل می کند عجیب..."احمدرضا ساعت هم داری؟!"....همیشه از دیر رسیدن ترس داشتم.دارم هنوز هم.نمی دانم چرا این احساس را دارم که کسی که منتظر من است زودتر تر از من سر قرار رسیده است..."احمدرضا من مخم سه کار می کند؟!"...آره.مخ من سه کار می کند.اگر سه کار نمی کرد که الآن این جا نبودم.یادم می آید آقاجون چقدر حرص داشت.چقدر غیظ داشت برای من.برای من تا درس بخوانم.به قول خودش دکتر مهندسی چیزی بشوم و باز هم به قول خودش گهی بشوم برای خودم!...."احمدرضا سرد است.تو بند و بساطت پتو هم داری؟!"....آه.سرما.حس نفرت از سرما و حس عجیب دوست داشتن برف و روزهای سرد!.حس دوست داشتن سرماخوردگی خفن روزهای زمستان و حس دردناک یک پنیسیلین کت و کلفت!..."احمدرضا گفتی این رفیق خواهرت....اسمش چی بود؟!...آهان راضیه....چند سالشه؟!.....حالا واقعا راضیه؟!!"...احساس عجیب تنهایی و احساس عجیب تر ترغیب برای دوتا شدن.برای ما شدن.آن هم با کی؟!راضیه.کسی که عمری است راضی است!..."احمدرضا بریم سینما؟!....فیلم سربلند اکران شده!"....حس فوق العاده عجیب.ارتباط برقرار کردن با فیلم های خالتور و دهه 40ی.از همان ها که همه می گویند فیلمفارسی!.بزن بهادر...."احمدرضا بدفرم شاشم گرفته!.....حواست باشه من پشت این شمشاد خودم رو سبک کنم".....سبک شدن.بال در آوردن.شادی و سرمستی بعد از شاشیدن آن هم پشت یک شمشاد کنار یک خیابان خلوت را با هیچ حس دیگری عوض نمی کنم...."احمدرضا؟!...خوابی؟!....نه!...اصلا هستی؟!".....من و حس این که کسی هست.برای صحبت کردن و برای حرف زدن و زر زدن و سیگار کشیدن با هم.اما نه.یک حسی می گوید باید برگردم پیش آقاجون.بروم قزوین!.بلکه آن جا این بار با خودی کاری نداشته باشند!با اولین اتوبوس از ترمینال بیهقی به سمت قزوین حرکت می کنم.قبل از سوار شدن و پای پله های اتوبوس چشمان جادو کننده دختری من را مثل هیپنوتیزم شده ها به سمت خودش می کشاند...."احمدرضا قلم کاغذ تو بساطت داری؟!..." 


به این می گن مالیخولیا هااااا....حس حال کردن آدم با خودش و سوال جواب کردن خودش و بعضا پاسخ گرفتن از خودش،در نوع خودش خیلی جالبه!!


 اگه شماها دلتون میاد وبلاگتون که کلی دوستش دارید ببندید ولی من دوست ندارم.حالا هرچی می خوای بگو.اصلا من آدمی بدون ثبات شخصیت.اصلا من ان!....دلم می خواد از این به بعد به جای اینکه برای همه و هر طیف بازدیدکننده بنویسم،برای خودم و هر طیف بازدیدکننده مثل خودم بنویسم.نه عشق کامنت دارم و نه عشق کانتر.هر کس خوشش اومد و نظری داشت نظر میده و ما هم افتخار می کنیم.هرکسی که بدش اومد اجباری به خوندن مزخرفات من که به درد خودم هم نمی خوره نیست.

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 15:27 توسط مبین.م |

                  

آخرین پست این وبلاگ را درست چند ساعت قبل از سال تحویل می نویسم.باشد که مقبول افتد....

سال 87 که برای ما به گندترین نحو ممکن گذشت و امیدوارم برای شما خوب بوده باشه.سال 88 هم که هنوز نیامده و ما هم ایضا نمی دونیم چه خبره.

1-همانند سال های گذشته چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی کسی تولد ما را به یاد نیاورد و تبریک تولدمون را از دهان هیچ کسی نشنیدیم.انگار نه انگار ما متولد شدیم.انگار یه تیکه چوب خشک را گوشه گلدان فرو کرده بودند و روز اول عید برگش سبز شده و ما اون برگ سبز بوده ایم.یا اینکه همین جوری زارتی ما از آسمون افتادیم و بقیه ماجرا.البته آمارش را دارم که مامانم در دوران بارداری بنده،نهایت سعی خودش را کرده که ما پا به این جهان بی خود نگذاریم که ای کاش این اتفاق می افتاد.

2-سال 87 را از لحاظ درسی و دانشگاهی اصلا دوست نداشتم.امیدوارم امسال همه چیز رله باشه.

3-میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.روز اول عید که بریم بهشت زهرا و بعدش هم بریم اصفهان دیگه تا تهش را برو دیگه.امسال یحتمل سال شخمی داریم.

4-در نهایت امیدوارم سال 87 رو خوب گذرانده باشید و سال 88 رو مثل گرگ ،خوب شروع کنید!....ما رفتیم تا نمی دونم چند روز.خداحافظ. 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:39 توسط مبین.م |

      

نزدیک های عید که می شود دلم می گیرد.نه به خاطر بهار که فصل رویاهای من است.نه به خاطر بهار که فصل زاده شدن من است.نه به خاطر بهار که فصل زندگی است.به خاطر خیلی چیزهایی که باید ببینم و حرص بخورم.به خاطر تمام کاستی ها و نداری های خیلی خانواده ها و بعضا دوستان و آشنایان.دل می گیرد از این که بازارچه های بهاره را می بینم که یک مشت جنس بنجل را با قیمت ارزان به مردم قالب می کنن.دلم می گیرد وقتی از مانیتور آیفون صورت مردی را می بینم که با چهره ای درهم تقاضای لباس کهنه می کند.دلم می گیرد از این که نمی توانم هیچ کاری بکنم.دلم می گیرد از دیدن چهره کودک معصومی که محکوم است به ادامه این زندگی.دلم می گیرد از دیدن دختر بچه ای که چند وقت است ندیدمش.دختر بچه ای که در مسیر دانشگاه هر روز بهش پول می دهم و او هم با جمله:"مرسی عمو" از من تشکر می کند.دلم می گیرد از این که نمی دانم او برادرش الآن کجا هستند و چه می کنند.دلم می گیرد از بدبختی ها.....   


هر کس گفته ما به کویر رفتیم در اشتباه محض بوده.....چون برنامه به طرز غریبی کنسل شد و ما موندیم حیران و این چند روز با خواهر و مادر مخابرات برای قطعی ADSL وصلت کردیم!!.....باشد که مقبول افتد....


   

این عکس رو می بینی عزیزم؟!......یه نکته انحرافی داشت با عکس پست قبلی.....کاملا واضح و مبرهن است!


یه عیدی توپ هم بدیم به شما کوچولوهای عزیز(تیریپ خاله نرگس و این حرفا!).....

                 تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

                                                              بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

                                                        .

                                                        .

                                                        .

                                                    دانلود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:36 توسط مبین.م |